بایگانی برچسب: s

تیترهای باطله / داستانی از مریم شیخ

 

 

دریافت نسخه آکروبات

پیرمردی نسبتا چاق با کلاهی تقریبا ساده، یک وری به گوشه ی در مغازه ی عتیقه فروشی اش تکیه داده است. و شیشه های مغازه پوشیده شده اند از این کلمه: حراج.

زنی با سینه های نسبتا بزرگ و چشم های تقریبا ریز از پشت مغازه ی نان فروشی اش زل زده است به کسی. و شیشه های مغازه اش پوشیده شده از این کلمه: حراج.

نان های گرد، نان های دراز، نان های گره خورده و پیچیده در هم، نان های کنجدی، نان های شیرمال، بوی نان سوخته.

ترسناک نیستند، سایه هاشان می ترسانند. در ازای هر پنجره، سری خم شده، سنگفرش سیاه خیابان را تهدید می کند. سنگفرش ها به تن خاک چسبیده اند. و بلیطهای پاره مجوز ورود به جایی نیستند. و آن مجسمه. یادت هست، اندام مردی را نشان می داد که شاهانه روی صندلی نسبتا تجملی ای تکیه داده بود، با عصایی در دست که به نحوی تقریبا متکبرانه دستش را بر بالای آن قرار داده بود و آسمان خراش ها دور تا دورش را چون سربازهایی عصا در گلو گیر کرده فرا گرفته بودند. با هر صدای عصا که بر زمین سُم می کوبید، یک سر بیرون آمده از پنجره بر سنگفرش خیابان فرو می افتاد. و خون که سیاه بود، جاری می شد.

و من اسب را که با پای خود به اصطبل می رفت. کاملا قانع. یادت هست؟ گریه کردیم و مردی با کلاه و بارانی از یک سو می رفت و زن بی کلاه و با کیفی در دست از سوی دیگر می رفت. می رفت؟

و آن ایستگاه، با مسافرهای تنها و عاشقش در دالان های انتظار و یأس، با چه امیدی نور خورشید را بر پاهای خسته ی عابران.

موسیقی نرم و ملایم پخش می شود. کیست که نخواهد چون مجسمه ای پوشیده شده با گونی و طناب بر جایگاه اصلی ترین میدان شهر بنشیند؟ موسیقی. ضربآهنگش بالا می گیرد و ناگهان از طپش می افتد.

در سُرخیِ کراوات ها و نگین انگشترها شکی نیست، اما در آن چشم های پوشیده در عینک های سیاه و سبیل های تُنُک چه ؟ سرهای خم شده خمیده تر می شوند، پشت بام ها می لرزند و اتوموبیل ها از جاده ها منحرف می شوند. سایه ها از دل تاریکی لبخند می زنند. چگونه یک سایه می تواند لبخند بزند؟ و اگر لبخند می زند پس این ترس! و لبخند نشانه ی بدی بود، او گفت. یا شاید میخواست بگوید.

دود از کلیسا بلند می شود و لک لک ها که بر نوک عمارت لانه دارند، زودتر از همه باخبر می شوند و زودتر از همه در آتش به  لکه لکه هایی سیاه بدل می شوند. پل که دریا را به ما وصل می کرد؟ حالا. راهروها به راهروها وصل می شوند. یا بر عکس. و کلیسا چه معنایی برای ما داشت. وقتی مسجد.

نماهای خانه ها را دود گرفته بود؟ تو باید یادت باشد. نماهای خانه های دور را سرفه کن. سیاه و شربت سرفه. پله های اضطراری برقی نیستند، چون اضطراری در کار نیست. موسیقی آرام و موذی پخش می شود و ناگهان اوج می گیرد و می کوبد و می توپد. می کوبد و می توپد و ناگهان هیچ. هیچ کس از پله های اضطراری انتظاری ندارد. پنجره.

درخت ها را شب گرفته. روزها هم سبز نه، سیاه هستند. سیاه مثل عمق جنگلی که با هر صدای عصا می پرید. از فکرهای خشکیده اش. و آن درختِ باریک و سر به آرزوهای کالیگولا کشیده که ما کمی بلندتر از ریشه هایش بودیم، یادت هست؟ قصد اما یادآوری هیچ چیز نیست. چه فایده از حافظه. از خود می پرسیم و پاسخ هیچ وقت مهم نبوده است، هیچ وقت.

زیر آبشاری دوش می گیرم. صخره ها رعب آور و زیبا هستند. ساکت و صخره. تنم را سخت می شویم. از دور صدای شادباش می آید. موسیقی نرم و تند پخش می شود و صخره ها شروع به رقصیدن می کنند و مرا سخت در آغوش می میرند. گمانم در روزنامه خوانده بودم. اما تو گفتی: خواب دیده ام. و من نفهمیدم خوابِ تو بود یا تیتر روزنامه. و نپرسیدم.

اگر دوقلوها به فاصله ی کمی از هم می ایستادند و هر دو کمی به طرف مخالف خود کج می شدند، به تقارن می رسیدند.

سنگ ها بدون دست ها هیچ نیستند، حتی سنگ. وقتی به سنگ های کنار ساحل خیره می شدی، هیچ بودگی شان اذیتت می کرد و گویی که در دریا غرق می شدی، اما ناگهان از جا بر می خاستی، سنگ را به طرف دریا نشانه می رفتی و سنگ را و مرا هم به شدن وا می داشتی. سنگی که پرتاب شد، دست بود.

تکه ای از یک کوه منجمد شده است یا بود. گوزن ها و خرس های قطبی مهاجرت می کنند یا کردند. و آبشار که سرچشمه اش را نمی شناخت، گریه می کرد و سیل اشکش تمام سرها را تا زیر زانوان شان خم کرد یا خواهد کرد.

موسیقی پخش نمی شود. خدا کلاه از سر بر می دارد. حضار تشویق می کنند. در شیپور دمیده می شود. من بلیطم را توی یکی از روزنامه های صبح جا گذاشته ام. بیرون می آیم. برای نگهبانِ کنترل بلیط سر تکان می دهم. او درخت خشکی ست که سردر برکه ها فرومی برد و برکه ها مرداب می شوند. آفتاب غروب کرده است.

در آن ترافیک طولانی، موسیقی از اتوموبیل دیگری پخش می شد. از ماشین پیاده شدی یا شدیم، دو جنازه ی ماشین را دیدم یا شنیدیم که دیده اند که آدمی در میانشان دراز کشیده بود. و خون که سیاه بود. و شاد پخش می شد آهنگ و می خواندم مرثیه ای را در تو.

جاده ته نداشت و ما هم مقصدی. به درخت های کنار جاده گِره خورده بودیم و ماشین با سرعت از سبز و زرد و نارنجی و قهوه ای که همه سیاه بودند می گذشت و ما شاد بودیم. مثل بچگی. نه ما خود بچه ها بودیم. ما درخت ها را می دیدیم و خطر همیشه دیگران را تهدید می کرد و ما از خطر مثل سبزها و نارنجی ها عبور می کردیم. دوام آوردیم، صدای زنبور را شنیدیم. بیز بیز.

از آینده ی تاریک نمی گویم. مگر آینده وجود دارد؟ آینده سنگ است و پاسخ هیچ وقت اهمیت ندارد.

آنها که صبحانه مان را در کنارشان خوردیم، مُرده ها و چقدر مهمان نواز. نه گله ای کردند از ماندن مان و نه شکایتی داشتند از روزگار و نه قصه ی دردی و نه رازی. مرده های ساکت و لبخند بر لبی. که نداشتند.

تنها سیگارها دود می شوند از این سفر به آن سفر. حرف اما از فاصله هم نیست. با وجود این همه آدم که نفس را تنگ می کنند. و آن مرد چهل ساله. یادت هست؟ قرآن می خواند و به برادرش می گفت:  «به مادر بگو گاهی برایم گریه کند. چهل سال توی این دخمه تک و تنها پوسیدم. چهل سال.» و مادر مرده بود و ما از پله های دخمه بالا آمدیم و برای چهل سال پوسیدگی قهقهه سر دادیم، برای چهل سالگیِ خودمان توی روزنامه ای که فردا روی دکه بود. لای اش نیازمندی ها.

به زودی می گویی، آری یادم هست، یادم هست و دوباره از یاد می بری و دوباره.

برای خودم می گویم و مخاطبی که نمی تواند راه را، برای رساندن پیام پادشاه مرده، از میان دالان ها و تالارها و آدم ها باز کند، از کدام حفره ی گوش خود می تواند صدای ما را عبور دهد. با وجود آن عصایی که بر زمین می کوفت. و بلیطی که افتاده بود. روی سنگفرش خیابان.

شب است. دنیا به آخر و همه به گورهای خود می خزند.

گوشه ی پیاده رو نشسته ام. روزنامه را روی سنگفرش پهن کرده ام، تکیه داده به ستون چراغی که سوخته، دورِ نیازمندی ها خط می کشم.

 

مرده است / داستانی از مریم شیخ

 

 

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

 

۱

راوی فریاد زد «نرو نرو». من اما لجباز و بی خیال مسیر را چون راهی همیشگی لگد می کردم. با نزدیک تر شدنم به پله های زیرزمین، راوی، هر چه صدا در حنجره اش بود در گوشهایم خالی کرد: اگر رفتی تا ابد محکومی که به عقب نگاه کنی، تا ابد باید به عقب نگاه…

و من از پله های سرد و تب پایین رفتم.

۲

مهتابی همیشه آنجا بود، درست یک متر بالای تختم. و من هیچ وقت فکر نمی کردم قهرمان زندگی ام نور نیم متری سفیدی درست یک متر بالای تختم باشد که یک روز با فشار دادن کلید برق، سوار بر نور با پرتوهای شمشیروار می آید و جان من را از هر چه مار سیاه و دندان های کرم خورده و لشگر مورچه های همیشه متحد، نجات می دهد.

۳

 

او از پله ها پایین رفت و من می دانستم دیگر حتی در برج های غول آسا هم که زندگی کند، زیرزمین دست از تن او بر نمی دارد. او نفرین شد. نفرین تن های دخترکان باکره و زنان پر و پا سائیده و پیرزنان چروکیده، او را تا ابد در اعماق زیرزمین سرد و کافور زده محبوس کرد. این لعنت را وقتی فهمیدم که او از پله ها بالا آمده بود و گودی چشم هایش مثل یک قبر که تمام استخوان های ذهنش در آن دفن شده باشند، تاریک بود.

۴

دکتر دیگه نمی تونم از اتاقم بیرون بیام، آدما، از اونا می ترسم، به خصوص از زن ها. همه ی اونا رو لخت می بینم، با پستونای آویزون که گاهی بعضی از اونا از زیر گردن تا زیر نافشون یه شکاف دارن که بخیه های درشت خورده. مادرم دکتر، من مادرم رو خیلی دوس دارم، دلم نمی  خواد مادرم رو تو این وضع ببینم. اون می یاد که منو آروم کنه، اما دستای سردش که بهم می خوره، تمام تنم یخ میزنه و از خودم می رونمش. و بعد که اون دلخور می خواد از اتاق بیرون بره، دکتر وقتی پشتش رو بهم می کنه، از لا به لای موهاش خون می چکه روی کمر کبودش و من از ترس جیغ می کشم، جیغ می کشم، جیغ می کشم…

۵

زن مرده شور زیپ کاور را تا نیمه پایین می کشد.(بمب ساعتیِ قلبم به کارمی افتد). حواسم به زیپ دوخته شده است ، اما زن مرده شور سرش را بالا آورده و من را نگاه می کند. (بمب ساعتی سه دقیقه تا انفجارش فاصله دارد و گذر زمان شبیه قطار سریع السیر سوت کشان از گوش سمت چپم به گوش سمت راستم رفت و برگشت می کند). تمام حرف هایی که درباره ی لبخند مصنوعی در مواقع بحرانی در ذهنم هست را مرور می کنم و نتیجه ی آن یک مصنوعیت است که لبهایم را به اندازه ی پهنای صورتم کش می دهد. (تیک تاک، تیک تاک). زن مرده شور بی آنکه جواب لبخند مرا بدهد، سرش را به زیر می اندازد و زیپ را تا ته پایین می کشد.(دو دقیقه تا انفجار باقی است). دست منجمد و کبود یک دختر شانزده ساله از داخل کاور بیرون می زند. زن مرده شور دختر را از کاور درون وان سنگیِ مرده شورخانه می اندازد. هیچ صدایی از دختر در نمی آید، اما رگِ گردن من تیر می کشد. زن مرده شور شلنگ آب را داخل وان می برد و تن دختر را می شوید.( تیک تاک) چشمان من به پستان های دختر خیر مانده که سفت و سخت خودنمایی می کند.(یک دقیقه تا انفجار). زنی با چادر سیاه من را از کنار شیشه کنار می زند و جیغ سردی بر می آورد: «ای خدا، دخترم فقط شونزده سالش بود، هیچی تو این دنیا ندیده بود، کاش منو می بردی، ای خدااااااااااااااا». من کنج دیوار در حال انفجار قلبم هستم و با حرف های زنی که مادر دختر شانزده ساله است، تمام آگهی های ترحیمی را دوره می کنم که در آنها نوشته اند: «جوان ناکام». ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو و یک.( بمب عمل نمی کند.)

۶

خانه ای در دل جنگل. تنها خانه ای که در دل جنگل هست را به ما هدیه داده اند. مادرم راضی نیست. پدرم همه را به کار می گیرد تا خانه را چون قصر بیارایند. مادر راضی می شود. درختان تنومند با میوه های وحشی و درشت  تازه، همه جا را پوشانده اند. انجیری می چینم که از فرط بزرگی آن را با هر دو دست می گیرم. به دور دست خیره می شوم و به شهر فکر می کنم. دیگر دوستانم را نخواهم دید. انجیر می گوید: «مرا بچش». یک گاز به انجیر می زنم، ناگهان چون هیولایی رشد می کنم، و از درخت ها بلندتر می شوم. شهر را می بینم، زن ها با پستان های آویزان و بدن های بخیه شده و کبود برایم دست تکان می دهند. تبری در پاهایم احساس می کنم و می افتم.

۷

چه کسی مرده است؟ آن کس که مرده ها را می شوید یا آن کس که به شسته شدن مرده ها نگاه می کند؟

۸

نشسته ام و برای همه ی چیزهای سرد، لباس می بافم. تمام پولی که داشته ام را کاموا خریده ام. آن سه گلدان. آنها دوستان من بودند. از بس که سردشان بود مردند. شاید این بافتنی ها زنده شان کند.

۹ و ۱۰

زن را آوردند. همان زنی که ایست قلبی کرد و در خانه اش که سه طبقه تا زمین فاصله داشت، آرام خوابیده بود و استفراغ سفیدی که از دهانش سرازیر بود، هر سه طبقه را در خود غرق کرد. فریاد زدم به او نگاه نکن. اما او مدت ها پیش در موهای زن که از زیر کاور بیرون زده بود، ایست کرده بود و اشک هایش بی حجاب بر زمین می ریخت.

چرا راوی صدایم نمی کند تا خوانندگان این داستان پی نبرند که فاصله ی بی خیالی تا غم به اندازه ی رنگ آشنا یا نا آشنای نام کسانی است که روی کاور مرگ آنها را کد گذاری کرده است. گریه می کنم. این نام برایم آشنا است و برای همین است که گریه می کنم. و این تن که رو به روی من به دست مرده شورانش بی رحمانه آب کشیده می شود، آشنای من است. آن خال روی پستان چپ، ماجرایی دارد که از میان این همه نظاره کننده، تنها من داستان آن را از بر هستم. و رنگ مشکی آن موها با دستان من بود که بلوطی شدند.

زن غسل داده می شود و او را لای پلاستیک می گذارند. بار دیگر فریاد می زنم، نگاه نکن. این تن های برهنه، در برابر چشم های حریص، مثل پیکر محکومان بی گناهی که در شهر چرخانده می شوند تا عبرتی برای زنده گان شود، بی دفاع هستند. نفرین می شوی، نگاه نکن. این تن ها، با خال ها و کبودی ها و موهای زائد و آماس ها و  زشتی هاشان از تمام نگاه های بی پروا انتقام می گیرند. نگاه نکن…

و من نگاه می کردم که چگونه کیسه ی تبلیغاتی «قنادی شکوه»، سرپوش آن نام ِآشنا شد و پارچه ی سفید، قنادی شکوه را تا ابد شکلات پیچ کرد و به سور مورچه گان طماع سپرد. از پلاستیک بیزار می شوم، از شکلات بیزار میشوم، از مورچه ها کینه ای سخت به دل می گیرم و «شکوه» فحشی می شود که به همه ی عظمت ها خواهم داد.

۱۱

می دونی دکتر من همیشه عاشق دخترا بودم، هر چند که الان یه دوس پسر دارم. اون قدیما یه دختر مو طلایی بود که من عاشقش بودم، صدای خوبی داشت. اون منو با آهنگ صداش به سمت خودش کشوند ولی خودش عاشقِ یه مرد شد و باهاش ازدواج کرد و از اون پس دیگه ندیدمش. گاهی صداشو می شنوم به سمت صدا میرم ولی یهو انگار که تو آب افتاده باشم، احساس خفگی میکنم. تا مدت ها هر وقت دختر مو طلایی می دیدم به رعشه میفتادم، ولی الان تمام دخترای مو طلایی ای که می بینم، موهاشون از خون قرمزه و از زیر گردن تا زیر نافشون یه شکاف دارن که با کوک های درشت بخیه شده…

۱۲

 

لا اله الا الله… لا اله الا الله… لا اله…

۱۳

مرتبط

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوره گی / داستانی از مریم شیخ

خوره گی / داستانی از مریم شیخ

 

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

در زندگی خوره هایی هست که معلوم نیست چه دردی آنها را به جان آدم انداخته است. امروز در ایستگاه مترو نشسته بودم تا وقتی قطار آمد جلوی آن پرت شوم و بمیرم. اما وقتی در خیالم آدم هایی که پس از مرگم گریه می کردند را شمردم ، منصرف شدم. با احتساب اعضای خانواده پانزده نفری بیشتر نمی شدند. و من از پانزده بدم می آید، پانزده یعنی متوسط. تکلیف آدم را هیچوقت این عدد روشن نمیکند و همهچیز را در حد وسط خود گم میکند. برای همین وقتی قطار آمد سوارش شدم.

در من خوره ای هست پیر. خوره ها همیشه بیشتر از ما می دانند و معلوم نیست این همه تجربه را در کدام زیست به دست آورده اند. یک بار به من گفت: لذت مرده است. و این در حالی بود که من لنگ ها در هوا سرخوش از سـکـسـی که به اوج لذت خود رسیده بود. لذت مرده؟ پاهایم را از هوا به زمین رساندم و از زمین به پیشانی. از آن پس بود که هر وقت پیشانی ام با زانوهایم تماس پیدا می کرد، خوره های درونم فعال می شدند و من مثل جنینی که به تولد نزدیک می شود، تحلیل می رفتم، حتی اگر در آن لحظه تعداد غمگینان به حالم هفده نفر هم می شدند جلوی هیچ اندیشه ای را نمی توانستند بگیرند.

من از هر چیزی که درصدی خنده در من ایجاد کند خوشم می آید. همیشه دلم می خواست یک دلقک باشم. دلقکی که خوره ای به جان داشته باشد بهتر میتواند دیگران را بخنداند. این رازی است که فقط من می دانم، نمی دانم شاید بقیه هم بدانند، مهم این است که من هم این راز را می دانم. ” در زندگی رازهایی هست که همه می دانند اما تنها عده ای آنها را کشف می کنند.” این جمله قصاری است از من که روی دیوار اتاقم نوشته ام. نه، باید صادق بود. این جمله از ” خوره” بود و من هیچ وقت آن را روی دیوار اتاقم نمی نویسم. من از جملات قصار بدم می  آید، در آنها نوعی خودخواهی وجود دارد که آدم بالا می آورد، مخصوصا وقتی اسم صاحب جمله را هم زیر آن بنویسند. دیگر هیچ وقت تو نمی توانی آن جمله را خودت بگویی، چون صاحب دارد و هر لحظه ممکن است که یک نفر که کلکسیون جملات قصار جمع می کند، مچت را بگیرد و تو تا ابد لال شوی.

نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، اما من وقتی در اتومبیل در حال حرکت به آرزوهایم فکر می کنم آنها را دست یافتنی تر می یابم نسبت به زمانی که درگوشه ی اتاقم به آنها فکر می کنم. سرعت. انگار سرعت باعث می شود که تو به سمت آرزوهایت پرتاب شوی و نزدیک و نزدیک تر. سرعت هیچ وقت برای من نشانی از مدرنیته نبوده بلکه پلی به سمت آرزوهای بدوی ام بوده. آرزوهای خوش خیالانه ی فردی که از سرعت و پیشرفت تنها به همین اتوموبیل در حال حرکت خشنود است. – بفرمایید این هم خیابان پانزدهم، پونصد تومن میشه. و آرزوهایم به دلیل این هدف لعنتی یعنی مقصد به بن بست خود می رسد. پیاده شدن. از خر شیطان. شیطان آرزوها. و چقدر شیطان خوب سواری می دهد. و چقدر زود دست از اغوا می  کشد.

از مقصد بدم می آید به خصوص وقتی آنجا خانه ی خودمان باشد. هفت سال پیش این متن را نوشتم:

” در بازگشت به خانه است که فکر می کنم جلو رفتن یعنی بیرون ماندن. اما نمی دانم این جلو رفتن وقتی که بیرون هستم کدام سمت هست. در خانه همه چیز در زمان متوقف می شود و بیهوده تلاش می کنم اوقاتم به بطالت نگذرد. نمی دانم چه چیزی در سرم است که فکر می کنم تمام اتفاق ها در خارج از خانه روی می دهند و من هر دقیقه ای که در خانه تلف می کنم یک اتفاق را از دست داده ام. شاید هم این تصوری است از شهر و آن بیرون هم هیچ خبری نباشد. به بیهودگی فکرهایم می اندیشم و اینکه چه فرقی دارد ماه را از شیشه ی اتوبوس دیدن یا از پنجره ی اتاق وقتی که او در هر دو حال یکسان می ماند و چه فرقی است میان شنیدن صدای آدم ها از نزدیک یا پشت تلفن وقتی که آنها یک چیز می گویند و چه فرقی است میان قدم زدن در جاده ها یا راهرو خانه ها وقتی که مسیر در تکرار خود ادامه میابد. و بعد به بیهودگی این بیهوده فکر کردنم فکر می کنم که اگر هدف دیدن ماه است چه دردی است به دنبال تفاوت گشتن؟ ولی آخر تکلیف این جلو رفتن چه می شود؟ آیا بعدها به این سطور خواهم خندید مثل تمام سطرهایی که چون مهلتشان گذشت، بی اعتبار و مضحک می شوند و یا این حسی است که مرا دنبال می کند؟ “

و این حسی بوده که تا امروز مرا دنبال کرده. من از تعقیب شدن بدم می آید، آدم نمی تواند کارهایش را خالصانه انجام دهد، همیشه باید مراعات تعقیب گر را هم بکند، مثلا یا اخمو ظاهر شود یا عطری خوشبو بزند. من همیشه سیلی تماشاچی دارم که مرا همه جا همراهی می کنند. آنها عاشق من هستند و از اینکه قهرمان آنان به حساب می آیم احساس رضایت می کنم و بدون هیچ محافظی در میانشان قدم می زنم. این مهم است که قهرمان تماشاگرها بی محافظ ظاهر شود چون بر محبوبیتش افزوده می شود. من به تنهایی انقلابی کردم که تنها تماشاگرها می دانند چه انقلابی بود. همیشه وقتی از این خیال ها بیرون می آیم با تماشاگرهای واقعی مشغول مجادله و چانه زدن هستم و گمان می کنم در میان آنها نه تنها محبوبیت بلکه اصلا وجود ندارم.

اتوموبیل. اتوموبیل های خاک گرفته در پارکینگ های کارمندان موفق. من دلم برای اتوموبیل های پارک شده می سوزد. وقتی این اتوموبیل های واقعی همچون ماشین های اسباب بازی دکور می شوند یعنی آخر زمان. یعنی هیچ حرکتی ممکن نیست. یعنی توقف. زمان ایستاده و این کارمندان لعنتی وقت ندارند تا آنها را به حرکت در آورند، اما همچنان کار می کنند و ماشین ها بی هیچ استفاده ای کلکسیون می شوند و من و آرزوهای دست نیافتنی در گوشه ی اتاق میخ می شویم.

و سفر مفهوم پوچی است از این سر دنیا تا آن سر دنیا تا بفهمیم که آفتاب هیچگاه نتابیده است.

 

من خیلی کم حرف می زنم چون هیچ وقت حرفی جز زندگی ام نداشته ام. وقتی دیگران حرف می زنند نگران می شوم چون تمام حرف های خوب آنان قرار است در آینده اتفاق بیفتد و من از آینده چیزی نمی فهمم. آینده موقعیتی است که تمام ” شدن ها ” را به تعویق انداخته. آینده یعنی تاخیر. یعنی هیچ وقت. آینده مرا یاد آدم های با دیسیپلین می اندازد. آنها که روی دیوار اتاقشان برنامه ی زندگی خود را با پونز می چسبانند و اگر از فرط کنجکاوی نگاهی به آن بیندازید، افسردگی را تجربه می کنید. یک گوز در هفته. و اگر در هفته دو گوز بدهند تمام آینده شان با گوزی به هوا می رود.

گاهی فکر می کنم بهترین پوزیشنی که مناسب حال فرد خوره دار است، حالت میخ است. تنها میخ ها می دانند که میخ چیست و چه دردی از فرد خوره دار دوا می کند. میخ مقدس است. یک میخ می تواند پیامبری باشد از جانب خودش. یک میخ می تواند هیچ چیز نباشد اما در جای خوبی فرو رود. حتی یک میخ کج می تواند خاطره ای را در قابی روی دیوار حفظ کند. اگر در جهان چیزی باشد که من با آن همزاد پنداری کنم همین میخ است. میخ مقدس.

اگر فردی بخواهد خود را از پنجره ی آپارتمان به بیرون پرتاب کند و شما مثل میخ در جای خود بمانید، او به جای پایین پریدن به آغوش شما می پرد و از اینکه زندگی اش را نجات دادید تشکر می کند، اما فرد خوره دار در حالت میخ خود را هم نجات داده است چون در غیر از این حالت امکان اینکه دست در دست فرد خودکشی کننده سقوط می کرد بسیار بالا بود. افراد افسرده هیچ وقت خود کشی نمی کنند آنها همیشه در یک حادثه ی خنده دار با مرگ آشنا می شوند، مثلا یک روز پنجره را به جای در ورودی اشتباه می گیرند و می میرند. اگر افسرده ای خود را هم دار زد مطمئن باشید قبل از خودکشی این میخ متصل به طناب بوده که او را کشته.

 

[ داخلی- اتاق نشیمن- غروب]

 

(زن روی صندلی نشسته است. از داخل کیف خود یک بسته سیگار در می آورد، یکی از آنها را بین لب هایش می گذارد و به دنبال فندک خود می گردد. از گشتن خسته می شود اما سیگار همچنان بین لب هایش باقی می ماند. مرد به او نزدیک می شود از داخل جیبش کبریتی در می آورد و سیگار زن را روشن می کند.) مرد: می بینی ، اگه کبریت نداشته باشی حتی یه سیگارم نمی تونی روشن کنی. (زن گریه می کند.)

زن گریه می کند. من هم گریه کردم. به خاطر یک چوب کبریت. من نمیخواهم به دلیل گریه ی زن فکر کنم. من فقط برای آن چوب کبریت نداشته گریه کردم. نه مرگ قهرمانی، نه فقری، نه جنگی، نه شهیدی، نه عشقی شکست خورده. من شیفته ی آن لحظه ای هستم که اشیا در رخدادی مهم جلوه کنند و نه هیچ کس دیگر.

 آه ای اشیا، ای احاطه کننده های من، ای همنشینان همیشگی زندگی ام، مرا در خود گم کنید، مرا راهم دهید، مرا ببلعید، مرا بکنید، جز شما هیچکس را ندارم، تنهایم نگذارید. ( من مثل یک چوب کبریت روی زمین می افتم.) پایان.

دیشب خواب دیدم که چوب خشک شده ام. دیشب چوب خشک خواب دیده است که من شده است.

من گاهی با خودم حرف می زنم، مادرم همیشه به خاطر این موضوع نگران است. حتی گاهی که کسی خانه نیست و من دارم با خودم حرف می زنم تصویر مادرم مثل یک دیگ می آید جلوی چشمم. نمی دانم چرا مادرم هیچ وقت با تصویر آچار در ذهنم نمی آید. بگذریم. من نمی دانم چه اشکالی دارد آدم با خودش حرف بزند، مگر آدم با خودش حرفی ندارد؟ من آلان نزدیک هفت صفحه با خودم حرف زدم اما آنها را مکتوب کردم تا به دکتر نشان دهم؛ دکتر گفته تمام عادت هایی را که دارم بنویسم، اما من هیچ وقت این نوشته ها را به دکتر نشان نمی دهم. من از دکترها بدم می آید. آنها جاسوسانی هستند که رویاهای ما را با واقعیت مبادله می کنند. آن هم چه واقعیتی، واقعیت منظمی که ذهن افراد را مثل ساعت کوکی به کار می اندازد تا راس ساعت معین در مکان معین زنگ بزنند. هر روز با صدای یکی از این ذهن های زنگی، خوره ی تنم از خواب بیدار می شود و من را هم بی خواب می کند.

من یک بار از یک بالش شفا گرفتم. به این ترتیب که حالم بد بود، سرم را روی بالش گذاشتم، خوابم برد و وقتی از خواب بیدار شدم، خوب خوب شده بودم. برای همین باور دارم که هیچ دکتری بالش نمی شود. حالا می خواهم تمام این حرف ها را لای بالش بگذارم و بخوابم.

امروز قرار است که جلوی مترو پرت شوم و بمیرم. خوره ی درونم با من خداحافظی کرد و رفت. بی هیچ دلیلی. و من مثل میخ رفتنش را تماشا کردم. واقعا فکر نمی کردم بی خوره به این حال و روز بیفتم. هیچ مشکلی ندارم جز کمبود خوره. قطار نزدیک ایستگاه می شود، از جایم بلند می شوم، می خواهم دور خیز کنم که جلویش بپرم اما سیل جمعیت اجازه نمی دهد و به فردی که جلویم ایستاده اصابت می کنم.( – هی واسه چی هل می دی، سر که نیاوردی،همه عجله دارن. ) در قطار باز می شود؛ جمعیت مثل سیل قطار را پر می کند. در بسته می شود. من برای همه دست تکان می دهم، همه به من می خندند. قطار حرکت می کند. درست در مقابل من در آن سوی سکو، خوره ایستاده است. صدایش می کنم محل نمی دهد. مثل همیشه متفکر و مصمم است، لحظه ای درنگ می کند، دورخیز می کند، قطار وارد مترو می شود، خود را جلوی آن می اندازد. من مثل میخ نگاه می کنم. ناراحت نمی شوم، از جسد له شده اش چندشم می شود و بالا می آورم.

وقتی از زیر زمین به روی زمین می آیید، همیشه چیزی از زیر را با خود به رو می آورید. من هر وقت سوار مترو می شوم، یاد تهوع می افتم،اما نمی دانم چرا!

 

(- کات. خیلی بد بود، صحنه ی آخر و یه بار دیگه میگیریم. باید جمله هاتو خیلی خونسرد ادا کنی، اوکی؟ همه چی آماده س؟ دوربین، نور، صدا، حرکت… )