بایگانی برچسب: s

پا بــــــــ پا / داستانی از محمد کلاگر

 

pdf دریافت نسخه آکروبات

 

مشغول نقاشی روی سنگی صاف و صیقلی بودم. نمی‌دانم از کِی سنگ‌بازیچه ی هرروزه‌ی ناموزونِ بی‌نظیرِ من شده بود. دزدیده بودمش از دستان ظریف آنیســ ، ناگهان، با یک جست سریع، بی‌آنکه فرمانی از جایی ساطع شده باشد، و بی‌هیچ اراده‌ای. اینکه چطور توانستم مرتکب چنین چابکی‌ای شوم مرا هم به شک انداخته است. گاهی فکر میکنم آنیـسـ خاسته دستم بیاندازد، یا شاید دلش به حالم سوخته، یا چه میدانم؟ من که چیزی از آن لحظه به خاطر ندارم. در آن لحظه‌ی خودبخود و ناگهانی که اگر هزار بار دیگر هم تکرار می‌شد باز هم سنگ‌بازیچه را در دستانم و آن لبخند شیرینِ مرموز را روی لبان او می‌دیدم، می‌توانست هر اتفاقی افتاده باشد. ممکن بود آنیسـِ فرز و زیرک، آنیسـ ‌ای که سرعت بدنش نمونه ندارد، بنا به دلیلی نامعین، خودش سنگ را توی دستان من گذاشته باشد. بگذریم، وقتی خاطره‌ای نیست این فشارآوردن‌ها چه ا‍همیتی دارند، اینها همه‌اش نقاشی مرا به تعویق می‌اندازند. ادامه‌ی خواندن