بایگانی برچسب: s

جنگجوی فناناپذیر / محمد مهدی نجفی

 دریافت نسخه آکروبات

نه رفتن از این در مقدّر است، نه ماندن و پا پس کشیدن از آنچه چشم به‌راهم دارد. مانده‌ام، نه! درمانده‌ام. ناگزیرم به رفتن. اما چه رفتنی؟ مگر نه اینکه رفتن از این‌جا برگشتنی است دلهره‌آور به‌درون آنچه دیرزمانی است بی‌هیچ چشم‌داشتی پشت این در گذاشته‌ام. رفتن از این‌جا به‌عقب چرخاندن کله است. چشم‌دوختن در حفره‌ای که خود به من چشم دوخته است. اگر بروم، اگر پا بیرون بگذارم از این در، اگر در بگشایم و بیرون بروم، بازگشتی در کار نخواهد بود. چرا که رفتن از این‌جا خود بازگشتن است.

این‌جا اتاقی است در حاشیه‌ی خیابانی در گوشه‌ای دور افتاده از شهری در میان دشتی خشک و سوزان، اما پوشیده از گیاهانی تنک و بی‌حال که از دور شبیه تخته سنگ‌هایی هستند سینه‌سوخته و واداده در تابش تیز نور خورشید، با سایه‌هایی اندوهناک و بی‌تحرک، در معرض بادهایی سرد، اما حیات‌بخش و نوید دهنده؛ و از این‌رو شاید دروغ‌وعده و هتاک. چه سایه‌هایی! اگر شب بود می‌گریختم یا کله‌ام را بین زانوهایم می‌گرفتم و می‌گریستم. اما اکنون روز است. روزتر از آنی که خورشید برهانی روشن باشد میان آسمان. پس چگونه می‌توانم از این سایه‌ها چشم بردارم و به جایی دیگر بدوزم؟

سال‌ها پیش، قبل از اینکه به این‌جا بیایم، مردی بودم وارسته، خوش‌خلق، بذله‌گو؛ با چشمانی فراخ که از دور چون ستاره‌ی قطبی می‌درخشید و از نزدیک یاقوتی بود پیچیده در دستمالی ابریشمین، همچون هدیه‌ای ناقابل پیشکش به آقای فرماندار، به پاس تلاش بی‌دریغ‌اش. یا سوغاتیْ بیش از انتظار برای معشوقی چشم به‌راه که در ذهن خود عاشق را بارها برای بی‌ملاحظه‌گری‌اش سرزنش کرده است؛ و یا شاید مزد شست پهلوانی نامدار که از روی عادتی دیرینه رقیبان‌اش را بزدل خطاب می‌کند.‌ همه‌ی این‌ها تصاویری است از گذشته‌ام که شاید به‌طور اتفاقی در یک سریال عامه‌پسند تلویزیونی دیده‌ام. بازویی کشیده و استخوانی که تکیه‌گاه بدن بود با گردنی واداده، یا کمری قوزکرده و در خود فرورفته. ادامه‌ی خواندن

هرگز / شعری از محمد مهدی نجفی

pdf دریافت نسخه آکروبات

 نه! هرگز!
کسی رمیده نبوده است در این امواج درهم‌تنیده‌ی طوفانی

نه! هرگز!
در این تنگنای حنجره مرغی نریده است

آواز خواهم خواند
آوازم را خواهم خواباند
با لالایی لایِ در
در مترویی که در ایستگاه بعد
از دهانم پیاده خواهد شد ادامه‌ی خواندن

آبراهه / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

چهار زن با کتف‌هایی بالدار و دستانی از جنس عاج فیل، نشسته بودند بر گرد آبنمایی بلورین. دو به دو روبه‌روی هم، با گردن‌هایی دراز و کله‌هایی پیش‌آمده، گویی پیش‌ِ رویِ آن‌ها شمعی است که هر چهارتن بر آن می‌دمند تا خاموش شود. با اندک فاصله‌ای از آن‌ها چند مرد جوان در میان آبراهه‌ای کم‌عمق ایستاده بودند با جامه‌هایی دریده و نفس‌هایی حبس در سینه. نگاه‌شان مسیری را می‌پیمود که آبراهه به آبنما می‌ریخت و گوش‌های‌شان جز صدای شرشر آب صدایی نمی‌شنید. یکی از مردها که از همه سالخورده‌تر می‌نمود، دست لرزان‌اش را به آرامی بالا برد و با نوک انگشت به نزدیک‌ترین زنِ نشسته بر آبنما اشاره کرد. زن بی‌اینکه توجه او را ببیند مجسمه‌ی زنی شد که آب از دهانِ غنچه‌اش فواره می‌زد در میان حوض. و آن سه زن دیگر به تقلید از او؛ به نحوی که مرد جوان در ناباوری عوامانه‌اش نمی‌توانست دریابد به کدامیک اشاره کرده است.

روبه‌روی جوان‌ها، در آنسوی آبراهه، گوزنی بدقواره در چمن‌های زرد و نارنجی می‌چرید. یکی از پاهایش میله‌ای فلزی بود بیرون زده از گوشت، و گردن ترک‌خورده‌اش با پیچ و تابی مضاعف به سمت آبنما چرخیده بود. با وجود شاخ‌های شکسته‌اش از دور آهویی حقیر می‌نمود که تازه از چنگال پلنگی تیزدندان رهیده است. جانوری درنده‌خوی که جای پای‌اش بر کفپوش قیراندود، حکایتی بود که در میان آبراهه ناپدید می‌گشت.

خردسال‌ترین جوان با شیطنتی به اقتضای آفتاب تازه دمیده‌اش، خیز برداشت، دوید و از آبراهه پرید، با جستی پلنگ‌مانند بر پشت گوزن نشست و تاخت بر گردِ سرزمینی که جز آبراهه و آبنما، چهار زن و سه جوان شیک‌پوشِ‌ایستاده بر لبِ جو داشت. تاخت تا گوزن از نفس افتاد و آهویی به کرشمه از میان سیاهیِ قیر بیرون آمد. پسرک ایستاد و از گوزن پایین جست. پیشاپیش آهو زانو زد؛ خیره شد در چشمانش. جوانان دیگر که از دور شاهد بودند؛ به نشانه‌ی تسلیم کله فروافکندند و دستان لرزان‌شان را دور از نگاه یکدیگر، پنهان کردند. هنگامی که آهو کله چرخاند و پسرک از نگاهش چشم برداشت، دست‌ها یکی‌یکی بیرون آمدند، گاهی به شکل سنگ، گاهی کاغذمانند و گاهی به‌ندرت همچون قیچی،‌ تیز و برنده.

دستی بریده شد، دستی معوج و از کار افتاده،‌ و دستی که پیروز میدان بود روی لبه‌ی حوض می‌نشست و پاهای‌اش را تاب می‌داد. از دهان غنچه‌ی زن‌ها خون می‌ریخت و در میان خون به تناوب، آبی کف‌آلود بیرون می‌پاشید. پسرک تا گردن در قیر فرو رفته بود، با دستی بیرون مانده و سنگ‌مانند. آهو از آبراهه آب می‌نوشید، گوزن نبود و آبراهه از زیر پوزه‌ی آهو بی‌وقفه و آرام کش می‌آمد.

—————————————————–
وبگاه محمد مهدی نجفی

ناگهان از درِ پشتی آمد / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

ساختمانی را در نظر بگیرید که راهرویی در سرتاسر آن همچون شریان‌های اصلی و فرعی بدن امتداد یافته است. در طول راهرو درهایی کوتاه رو به اتاق‌هایی باز می‌شوند که پنجره‌هایش بلااستثنا مسدود شده‌اند. در یکی از اتاق‌ها مجسمه‌ای است از سنگ مرمرِ نتراشیده، زمخت و بی‌ظرافت، بیانگر کج‌سلیقه‌گی هنرمندش. مجسمه، مردی است دراز کشیده به موازات راهرو، نه آنقدر لمیده که نتواند برخیزد، و نه آنقدر پا در رکاب که با صدای سوت یک آن از جا بلند شود و بایستد. کرخت و از حال رفته، اما ایستاده در لحظه‌ای که از حال رفته است. بنابراین در حالت وارفته‌گی‌اش ثابت‌قدمی سخت‌کوش را می‌ماند که به زودی از جا بلند خواهد شد. اما با توجه به لمیدنِ پرمایه‌اش چنین انتظاری دور از ذهن و کاملن بعید می‌نماید.

شاید این مجسمه تنها سکنه‌ی ساختمان باشد و در نگاه اول چنین به نظر برسد، در غیر این صورت بی‌شک این ساختمان است که در مجسمه لانه دارد. در حالت از حال‌رفته‌گی‌اش و یا شاید در انحنای سطوح ناهموارش. چه بسا تفاوتی نداشته باشد اگر مجسمه لمس گردد، یا طول راهرو پیموده شود، در هر صورت امری محسوس با کیفیتی یکسان حس خواهد شد. گرچه هر یک بدون دیگری بی‌معنا و حس‌ناپذیر خواهد بود. با این وجود رابطه‌ی آن‌دو بیشتر مبتنی بر شباهتِ آن‌هاست نه وابسته‌گیِ آن‌دو. و این خصوصیتی نیست که اتفاقی یا از پیش تعیین‌شده باشد، لذا نمی‌توان نادیده‌اش گرفت یا در مقابلش چشم فروبست و ساکت ماند.

این ساختمان دری بزرگ دارد به پهنای عرض راهرو. اما کم‌ارتفاع، به قدری که یک بلندقامت برای گذشتن از آن می‌بایست کمی خم شود. چنین خطای ناشیانه‌ای از یک معمار پذیرفتنی یا حتا متصور نیست؛ ــ چه باتجربه و کاردان باشد، چه تازه‌کار و بی‌ذوق ــ مگر این نقص را نتیجه‌ی اهمال و بی‌دقتی‌اش بدانیم. در این صورت می‌بایست در پی رفع این عیب برآمده باشد؛ نه اینکه با حاشیه‌ای از سنگ‌های خاکستری و قرمزِ تیرهْ گرداگردِ چهارچوب درب، بر ساخته‌ی خود صحه بگذارد. در این صورت برای کشف نیت سازنده یا هرگونه قضاوت فنی و زیبایی‌شناسانه لازم است به اسناد و مدارک رجوع شود. اما آنجا که پای بایگانی به میان کشیده می‌شود، این ساختمان هیچ حرفی برای گفتن ندارد؛ چرا که سال‌ها پیش و بدون سیر مراحل اداریِ معمول ساخته شده است. لذا هرگونه سند و مدرکی یا حتا نام و نشانی از سازنده، کارفرما یا طراح آن در هیچ اداره یا سازمانی موجود نیست. دورنمای مسئله به‌طور کلی در مه غلیظ صبحگاهی فرو رفته است و جز منظره‌ای که پیش چشمان ناظر خودنمایی می‌کند؛ چیزی ورای نمای فروریخته‌ی ساختمان به چشم نمی‌آید.

علاوه بر درب اصلی، پشت ساختمان، درب دیگری تعبیه شده با عرضی کمتر، به پهنای شانه‌ی پهلوانی افتاده‌حال، اما در ارتفاعی کاملن مناسب، برازنده‌ی بلندقامت‌ترین‌ مراجعه‌کننده‌ها. این درب با نخوت یک مقام عالی‌رتبه قد برافراشته و باز می‌شود به اتاقی که مجسمه در آن لمیده است. باریکه‌ی نوری درخشان همچون فواره‌ی آتش از سوراخ کلید فوران می‌کند، و یکجا درست روی کله‌ی مجسمه می‌تابد و متمرکز می‌شود؛ به‌نحوی‌که در نگاه اول به نظر می‌رسد کله‌ی مجسمه در آتش می‌سوزد. اما در نگاه دوم مجسمه لبخند می‌زند و در نگاه‌های بعدی چیزی نیست جز درخشش چشمانش.

هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند این ساختمان را به چه انگیزه‌ای ساخته‌اند و هیچ‌گاه کسی در پیِ آن نبوده که در این موردِ به‌خصوص کاوش کند. اخیرن بر حسب اتفاق یا بنا بر ضرورت و یا شاید به‌حکم تقدیر دریافته‌اند این ساختمان تاکنون هرگز به مرحله‌ی بهره‌برداری نرسیده است. اما مالک جدیدش که آن را در یک مزایده‌ی عمومی از شهرداری خریده؛ قصد دارد از آن یک بیمارستان خصوصی کوچک بسازد. در راستای این طرح، نخست تخریب تیغه‌ی جلوی پنجره‌ها ضروری است. سپس می‌بایست درب اصلی را با دری جدید در اندازه‌ای استاندارد تعویض نمایند. قبل از هر چیزی در نظر دارند مجسمه را از ساختمان خارج کنند. چرا که رخوت آن مانعی در پیشبرد عملیات ساختمانی است و چه بسا حضور بی‌رمق‌اش دست و پا گیر باشد.

به این منظور چندکارگر قوی‌هیکل در لباس‌هایی غبارآلود و نامرتب، آستین‌های‌شان را بالا می‌زنند، خم می‌شوند تا چهارگوشه‌ی مجسمه را بگیرند. در عین حال که سنگین به‌نظر می‌رسد، بی‌اینکه نیروی قابل توجهی صرف کنند؛ از زمین بلند می‌شود و با خود دست‌ها و بازوهای برهنه را بالا می‌کشد. عضلات خود به خود منقبض می‌شوند؛ قبل از اینکه اراده‌ی کارگران چنین باشد. جایی برای حیرت آن‌ها وجود ندارد، چرا که زمانی برای تحیّر وجود ندارد. تنها می‌توانند تسلیم رخدادی باشند که در لحظه رخ می‌دهد. اما تسلیمْ فعالیتی بیش از انفعال آن‌هاست، آن‌ها تنها می‌توانند شاهد رخدادی باشند که در لحظه رخ می‌دهد.

کارگرها ایستاده‌اند، نه آنقدر مصمم به ایستادن، در حالی‌که چهارگوشه‌ی مجسمهْ دست‌های خشکیده‌شان را بالا نگاه داشته است. بیش از اینکه مجسمه را به سمت درب روانه کنند بدرقه می‌کنند، و پیش از آن، ناگهان از دربِ پشتی وارد می‌شود. نه کسی باز شدنِ درب را دریافته است، و نه هیچ‌یک از آن‌ها لحظه‌ی ورود او را به خاطر می‌آورد. گویی ناگهان پیش از همه‌ی آن‌ها بر آستانه‌ی در ایستاده بوده است. کارگرها تحت شرایط توصیف‌ناپذیری مجسمه را با دقتی تحسین‌برانگیز در جای اولش بر زمین می‌گذارند. آن‌ها دریافته‌اند که هیچگاه نمی‌توانند مجسمه را کامل و دست‌نخورده از درب خارج کنند. او پهن‌تر از آن چیزی است که در نگاه اول به‌نظر می‌رسیده است. بنابراین پتک‌های آهنی‌شان را به‌دست می‌گیرند و با قلبی که در بازوهای‌شان می‌تپد؛ آن‌ها را بالا می‌برند و پایین می‌آورند. جرقه‌ای نیست جز صدایی که در ساختمان می‌پیچد، تکرار می‌شود و همراه با قطره‌های عرق بر زمین فرو می‌ریزد. بعد از هر صدا سکوتی است در رعشه‌ی تکه‌های از هم جداشده، غلت‌خورده و روی هم انباشته‌شده. تکه‌هایی نامفهوم و در عین حال بلندپرواز. همچون عضلاتی در هم فرورفته و چروکیده.

ناگهان درحالی‌که شاهد ماجراست؛ با چهره‌ای مبهوت، کله‌اش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد و می‌رود. دور می‌شود؛ اما از جای پایش بر آستانه‌ی در مجسمه‌ای می‌روید از مرمر که به سمتِ رفتنِ او از حال رفته است. مجسمه‌ای خم شده روی زانوهایش با دستانی آویزان و دهانی باز، عضلاتی فروافتاده، ابروهایی درهم و چشمانی چرخیده در حدقه. انگار گلوله‌ای سربی سینه‌اش را شکافته باشد. سینه‌ای خالی از نفس، گویی دهان برای بازجستن آن باز مانده است.

بعدها، یعنی در روزهای آینده، چند کارگر قوی‌هیکل در لباس‌هایی یک‌دست و مندرسْ شانه به شانه‌ی هم با حرکاتی هماهنگ و از پیش نوشته‌شده در هم می‌لولند. از کف دست‌های‌شان آجر می‌روید و از نوک انگشتان‌شان ملاتی چسبناک تراوش می‌کند. آجر روی آجر می‌نشانند؛ دیواری ستبر می‌ایستد و قد علم می‌کند. بدن‌اش را می‌چرخاند به سمت چهارچوب درب، و مجسمه‌ی تازه‌برآمده را در میان خود می‌پوشاند؛ گویی هرگز آنجا مجسمه‌ای نبوده است.

وبگاه محمد مهدی نجفی

اتوبوس و مسافرش / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

امروز، کاملن تصادفی و در پی یک استراق سمع اتفاقی، دریافتم کله‌ام یک سوراخ اضافه دارد. این سوراخ با فاصله‌ی کمی از گوش راست، پشت کله‌ام واقع شده است. ابتدا احتمال دادم شاید نوک دسته‌ی عینک موجب این سوراخ شده باشد. اما سوراخ مقداری پایین‌تر از انتهای دسته‌ی عینک قرار داشت و نمی‌شد نقش آن را در ایجاد این حفره‌ی کوچک متصور دانست. به درستی نمی‌دانم چه مدتی است کله‌ام میزبان این سوراخ کذایی است. اما قطعن نمی‌بایست از ظهور آن در این نقطه از بدنم زمان زیادی گذشته باشد. چون همین امروز حسش کرده‌ام. و بعید است چیزی در بدنم وجود داشته باشد بی‌اینکه حسش کنم.

از بغلی‌ام (که جوان خوش‌پوشی بود) پرسیدم به عقیده‌ی شما این سوراخ می‌تواند به مرگ من بیانجامد؟ کله‌ام را خم کردم تا سوراخ را نشان‌اش بدهم. اما او با دیدن آن وحشتزده از جایش بلند شد و در دورترین نقطه‌ی اتوبوس موضع گرفت. با این حال نمی‌توانست چشم از من بردارد. دائم مراقب این بود که مبادا بخواهم به سمت او خیز بردارم و سوالم را بار دیگر تکرار کنم. در اولین ایستگاه، با شتابی بی‌نظیر و تلاشی ستودنی خود را از اتوبوس بیرون انداخت و لای جمعیت سرگردان پیاده‌رو گم شد.

برای من جمعیت از این سوراخ وحشتناک‌تر است. و چقدر خوشحالم که اتوبوس چون جزیره‌ای شناور از میان دریای جمعیت و ترافیک راه باز می‌کند و می‌رود. می‌توانم جمعیت را ببینم بی‌اینکه بخشی از آن باشم. می‌توانم بخشی از آن باشم بی‌آنکه به آن بپیوندم. می‌توانم دور باشم. با سوراخی روی کله‌ام که هیچ کس دلش را ندارد به آن نگاهی بیندازد. مگر یک پزشک. پزشکی وظیفه‌شناس که تمامی سوراخ‌ها را می‌شناسد. به اسم و ویژگی‌های پیدا و ناپیدای‌شان آگاه است. او سعی خواهد کرد سوراخ را بشناسد. و سپس آن را با چیزهایی پر خواهد کرد که گویا سوراخ، دهانش را برای بلعیدن آن‌ها از هم گشوده است. او دهان ِ سوراخ را از مواد بی‌ارزشی پر خواهد کرد. او عینکش را با انگشت روی بینی‌اش سوار خواهد کرد. او چراغ‌قوه‌اش را بر خواهد داشت و درون سوراخ را دید خواهد زد. او در سوراخ چیزی به غیر از سوراخ نخواهد دید. بله، او در این سوراخ انتهایی نخواهد دید. بنابراین درخواهد یافت این سوراخ هیچگاه پر نخواهد شد، اما با وسواس و چشم‌داشت حسرت‌انگیزی آمیخته به لجاجت مایوسانه‌اش، مواد بی‌ارزش را با قیفی حلزونی‌شکل به درون سوراخ کله‌ام روان خواهد کرد. او از این کار خسته نخواهد شد. و تمامی عمرش را صرف پر کردن این سوراخ خواهد کرد. اما بالاخره از لجاجت دست بر خواهد داشت. و سعی خواهد کرد از قدرت شایسته‌ی تفکر و اندیشه‌ی پژوهشگرانه‌اش بهره ببرد. او دستگاهی خواهد ساخت که به صورت خودکار، مواد را از مخزن دوک‌مانند، با لوله‌های منتهی به قیف حلزونی‌شکل به درون سوراخ کله‌ام خواهد ریخت. این دستگاه خواهد توانست با نیروی برق، شبانه روز کار کند، و انبوه مواد بی‌ارزش را بی‌وقفه درون سوراخم بریزد، اما سوراخ هیچگاه پر نخواهد شد.

آیا اینجا ما با نقض قانون بقای ماده مواجه نیستیم؟ این موادی که درون کله‌ام سرازیر می‌شوند کجا می‌روند؟ آیا آن‌ها از راه روده‌هایم دفع می‌شوند؟ اما تجربه نشان می‌دهد هیچگاه بیشتر از آنچه خورده و نوشیده‌ام از خود چیزی دفع نکرده‌ام! آیا این مواد به انرژی تبدیل می‌شوند؟ در حالی‌که فعالیت‌های آشکار من چیزی نیست که بیشتر از برآورد انرژی خوراکی‌هایی باشد که در طول روز می‌خورم. مگر اینکه فعالیت ناپیدایی را فرض بگیریم که یکجا در سوراخ، با اشتهایی سیری ناپذیر، همه چیز را می‌بلعد و آن را تبدیل می‌کند به سوراخ. پس، این سوراخ باید شکل دیگری از ماده یا انرژی باشد. در واقع در این صورت باید بپذیریم چیزی که وجود ندارد شکل دیگری است از چیزی که وجود دارد، اما دیده نمی‌شود. این موجود نامرئی که سوراخش نامیده‌ایم چیست؟ شاید باید این فرض را محال بدانیم. شاید باید فرض کنیم این سوراخ راهی است منتهی به بعدی دیگر در یک جهان دیگر یا حفره‌ای است منتهی به کهکشانی دور دست، یا کوره‌راهی متصل به چشمه‌ای در جنگلی استوایی. بنابراین هیچ بعید به نظر نمی‌رسد شهاب سنگ‌ها، مواد انباشته‌ای باشند که از آن سوی سوراخ کله‌ام، در فضای بی‌انتهای کهکشان بیرون می‌ریزند.

دهانه‌ی سوراخ را با انگشتانم لمس می‌کنم. احساس خوشایدنی دارد. از لذت عمیقی که در این تماس وجود دارد می‌توانم دریابم دهانه‌ی سوراخ به گیرنده‌های حسی قدرتمندی مجهز است. گیرنده‌هایی که می‌توانند نه تنها تماس انگشتم را حس کنند، بلکه نزدیک شدن ِ انگشتم را در می‌یابند. گیرنده‌هایی که می‌توانند از مالش انگشتان من لذت تولید کنند. لذتی شبیه به خاراندن موضع گزیده‌گی. در واقع آنچه انگشتم را به سمت سوراخ می‌خواند همین خارش بی‌همتاست. خارشی که حتا انگشتانی پولادین در برابر وسوسه‌اش تسلیم می‌شوند و خواسته‌ی او را با کمال میل اجابت می‌کنند.

سوراخ به اندازه‌ای است که نوک انگشتانم (به جز انگشت شست) تا بند اول، به راحتی در آن فرو می‌رود. و من تمامی انگشتانم را امتحان می‌کنم، تا مناسب‌ترین انگشت را برای فرو کردن در آن بیابم. شبیه بچه‌ی چموشی شده‌ام که با اشتهای سیری ناپذیری با سوراخ بینی‌اش بازی می‌کند، برای بیرون کشیدن چیزی که خودش را در آن پنهان کرده است. اما در سوراخ کله‌ی من چیزی نیست، به نحو ناباورانه‌ای خالی است. این خالی بودن را گیرنده‌های حسی اطراف سوراخ به مغزم مخابره می‌کنند. می‌دانم یک سوراخ پر از کثافت به مراتب پذیرفتنی‌تر است تا سوراخی که خالی باشد. خالی چیزی فراتر از یک وضعیت قراردادی است و سرگیجه‌ی عجیبی دارد. این گیجی ِ به‌خصوص درک طبیعی مرا از زمان و مکان مختل می‌کند. سعی می‌کنم خودم را، کنجکاوی و هیجانم را به نحوی کنترل کنم تا توجه کسی را جلب نکند. چرا که نمی‌توانم واکنش دیگران را در مقابل این عارضه پیش‌بینی کنم. چه بسا رانده و تکفیر شوم، یا با خشونت از پنجره‌ی اتوبوس بیرونم بیندازند. و یا از آن تحمل‌ناپذیرتر، دورم حلقه بزنند و تماشایم کنند.

برای اولین بار است که ایستگاه مقصدم را بی‌اینکه متوجه باشم پشت سر گذاشته‌ام. نمی‌دانم چقدر از مقصد گذشته‌ام، اما می‌دانم که گذشته‌ام و باید حتمن در ایستگاه بعدی پیاده شوم. اما چطور می‌توانم پیاده شوم. آیا این سوراخ مانع پیاده شدن ِ من نخواهد شد؟ آیا بی‌هیچ مشکلی خواهم توانست روی پاهایم بایستم؟ به هر حال سعی می‌کنم بایستم. گرچه به نظر نمی‌رسد کار طاقت‌فرسایی باشد. با این همه، هنگامِ پیاده شدن از اتوبوس، پایم می‌لغزد و می‌توانم به وضوح دریابم قامتم را بلندتر از قبل می‌پندارم، اما می‌دانم که این تنها اختلالی است در حواس بینایی‌ام. مانند زمانی که برای اولین بار عینک طبی روی چشم گذاشتم. گمان نمی‌کنم مسئله‌ی عجیبی باشد اینکه چشم‌هایم فاصله‌ی خود را از زمین بیشتر از حد معمول نشان می‌دهند. اما خواه یا ناخواه می‌تواند تعادل راه رفتنم را به‌هم بریزد. این در حالی است که باید مسیر قابل توجهی را تا خانه‌ام پیاده بپیمایم. جای خوشبختی است که این قسمت از شهر، در این ساعت چندان شلوغ و پرجمعیت نیست. و می‌توانم با آسودگی و فراغ بال، دست‌ها را فرو کنم در جیب‌هایم و از کنار پیاده رو، در سایه‌ی مغازه‌ها، قدم زنان، مسیر باقیمانده را طی کنم، اما ترجیح می‌دهم یک دستم را روی کله‌ام بگذارم تا انگشتانم سوراخ را لمس کنند. دست دیگرم برای حفظ تعادل، نمی‌تواند در جیبم باقی بماند. بلکه باید در موازات بدنم، با کمی فاصله، در یک حرکت پاندولی بیاید و برود.

سوراخ به قدری بزرگ شده است که می‌توانم انگشتانم را به اتفاق هم، و به سادگی درون آن فرو کنم. می‌خواهم بایستم و از کسی بخواهم سوراخ را ببیند و آنچه را می‌بیند برایم توصیف کند. گرچه حس لامسه‌ام و حس گیرنده‌های سوراخ، به اتفاق هم گزارش روشنی از وضعیت آن ارائه می‌دهند، اما هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین حس بینایی شود. چرا که به اعتقادم دانش معطوف به حس بینایی معتبرترین دانش در میان حواس ماست. چیزی که می‌شود بر آن تکیه کرد و به واسطه‌ی آن حتا تجزیه و تحلیل انجام داد. برای مثال، هیچ روانکاوی حاضر نمی‌شود به کسی مشاروه بدهد، مگر اینکه او را ببیند، یا به‌واسطه‌ی اصرار آن شخص مجبور شود، یا اینکه از قبل او را دیده باشد و بشناسد. گرچه آنچه باید ببیند چیزی نیست که با چشم دیده شود، اما باید ببیند. همیشه بخشی از آنچه دیده نمی‌شود با چشم حس می‌شود. حتا گاهی پیش از آنکه به‌واسطه‌ی مسیرهای سرراست‌تر مشاهده شود. این مسئله‌ای نیست که بخواهیم برای اثبات‌اش کلنجار برویم. به هر حال در این ماجرا، به طور کلی دیدن می‌تواند آرامش‌بخش باشد. می‌تواند اضطراب درونی‌ام را کاهش دهد. اضطرابی که نمی‌تواند حاصل برآمدن ِ این سوراخ باشد. چرا باید سوراخی که مالش ِ لبه‌هایش تا این حد لذت‌بخش است مضطربم کند؟ اما واقعیت اینجاست که چرا باید چنین سوراخی روی کله‌ام باشد! این مسئله برایم دلشوره می‌آورد. از این گذشته، چه چیز ِ این سوراخ، جوان شیک‌پوش را فراری داد؟ آیا صرفن او آدمی ترسو و احساساتی بوده است؟ آیا واکنش او به واسطه‌ی پیچیده‌گی‌های شخصیتی‌اش اغراق‌آمیز و نابه‌جا بوده است؟ در هر صورت چرا می‌بایست در مقابل سوالی که از او پرسیده بودم می‌گریخت؟ مودبانه بود کله‌ای می‌جنباند و آنگاه با ملاحظه پا پس می‌کشید و فاصله می‌گرفت.

تا خانه‌ام مسافت زیادی باقی مانده است. اما می‌توانم حس کنم نزدیک شده‌ام. شواهد احساسم را تایید می‌کنند، با این همه نمی‌توانم نزدیک شدنم را قاطعانه اعلام کنم، چرا که می‌دانم چشم‌هایم قادر نیستند مسافت را به درستی تشخیص بدهند. گرچه مغازه‌های آشنا، تابلوهای آشنا، دلیل روشنی است بر اینکه تا خانه‌ام فاصله‌ی زیادی باقی نمانده است. از این گذشته، روبه‌روی آپارتمانم دکل مرتفعی است که هم‌اکنون می‌توانم آن را از میان ساختمان‌ها ببینم. بنابراین خیلی زود به خانه‌ام خواهم رسید و خواهم توانست بدون اینکه جلب توجه کنم خودم را در آینه ببینم. می‌توانم آینه‌ی دیگری را پشت کله‌ام بگیرم و بدین‌وسیله سوراخ را واضح ببینم. حتا می‌توانم دوربین عکاسی‌ام را روی حالت اتوماتیک بر سه پایه‌اش استوار کنم و به راحتی از پشت کله‌ام عکس بگیرم. خواهم توانست عکس را در دفتر خاطراتم نگهدارم، حتا برای دوستانم بفرستم. اما بهتر است تا آنجا که می‌توانم در مورد این سوراخ محافظه‌کار باشم و در این‌باره با کسی حرفی نزنم. شاید موجب رنجش دوستانم شود یا حتا آن‌ها را از من براند.

کله‌ام را سنگین‌تر از قبل احساس می‌کنم. این سنگینی بی‌سابقه است. انگشتانم اطراف سوراخ را در می‌نوردند و پیام‌های جدیدی مخابره می‌کنند. سوراخ به قدری بزرگ شده است که می‌توانم مشتم را به راحتی درون آن فرو کنم. وضعیت سوراخ نگرانم نمی‌کند، اما می‌توانم حدس بزنم گوش راستم در وضعیت بغرنجی است. تنها گوشه‌ی تحتانی آن به کله‌ام متصل باقی مانده است. برای اینکه از کنده شدن اتفاقی آن پیشگیری کرده باشم عینکم را برداشته‌ام. گرچه شاید بیشتر به نفع عینکم بود که هر چه زودتر برداشته شود. زیرا یکی از تکیه‌گاه‌های مطمئن‌اش را تا حدودی از دست داده بود و چه بسا با تکانی کوچک سقوط می‌کرد و می‌شکست. اما راه‌رفتن با وجود اختلال در تعادل، آن هم با چشم‌هایی که درست نمی‌بینند، طاقت‌فرسا و دشوار است و علاوه بر آن، در شرایطی که سوراخ یک بند انگشت بیشتر تا چشم راستم فاصله ندارد؛ بر این دشواری افزوده می‌شود.

خودم را روبه‌روی آپارتمانم می‌یابم. پله‌ها را بی‌اینکه بدانم بالا می‌روم. بدون اینکه بخواهم یا خودآگاه ِ مغزم فرمان بدهد کلیدم را از جیبم بیرون می‌آورم، در را می‌گشایم و خودم را درون خانه می‌اندازم، با چنان شتابی که گویا عده‌ای ناشناس در تعقیبم بوده‌اند. می‌خواهم سوراخ را لمس کنم، اما کله‌ام به یک سوراخ تبدیل شده است، سوراخی که روی گردنم تلو تلو می‌خورد. چه کسی می‌تواند تصور کند یک سوراخ وزنی به مراتب سنگین‌تر از یک کله داشته باشد. به حدی که گردنم نمی‌تواند وزن این سوراخ را تحمل کند و هر آن بیم این می‌رود که زیر سنگینیِ مافوق تصور آن بشکند یا از وسط خم بشود. می‌خواهم کله‌ام را لمس کنم. می‌خواهم سوراخ را ببینم. مقابل آینه می‌ایستم. دیگر به آینه‌ی دوم نیازی ندارم. چیزی مابین چشمانم و پشت کله‌ام را سد نکرده است. چشم‌هایم، از داخل ِ سوراخ، یعنی از داخل چیزی که نیست، سوراخی را می‌بیند که نیست. سعی می‌کنم عینکم را روی چشمانم بگذارم، اما عینک روی گردنم سوار می‌شود. و با تکان ضعیف شانه‌هایم می‌افتد. چگونه می‌توانم بدون عینک دقیق ببینم؟ در حاکی که نمی‌دانم چگونه می‌توانم ببینم. چرا نمی‌توانم عینکم را روی دماغم سوار کنم؟ آیا این تقدیر بشر است که تا این حد خوار و زبون شود؟ می‌خواهم گریه کنم. اما اشک نمی‌تواند راهی برای سرازیر شدن بیابد. می‌خواهم فریاد بزنم، اما فریاد نمی‌تواند دهانی برای بیرون آمدن بیابد. ناامید و وامانده به اتاقم می‌روم. بی‌اینکه لباس‌هایم را عوض کرده باشم، روی صندلی راحتی پهن می‌شوم. با گردنی آویزان از تنه‌ام، بدون کله.

وبگاه محمد مهدی نجفی

استادیوم / محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

تصور کن بیرون آمده‌ای از اداره‌ای که در آن کار می‌کنی و در مسیر خانه‌ات، در همان خیابان همیشگی قدم می‌زنی! یکی با نقاب زیتونی به تو نزدیک می‌شود. گمان می‌کنی او را می‌شناسی یا لااقل پیش از این جایی دیده‌ای. به این فکر می‌کنی که او را قبلن کجا دیده‌ای و او در این فاصله آنقدر به تو نزدیک شده است که دیگر به چشم نمی‌آید (مثل نوک بینی نزدیک، اما نادیدنی). و درست در لحظه‌ای که بیشتر از هر زمان دیگری کمرنگ و محو به‌نظر می‌رسد؛ با دستان ظریف و قلمی‌اش خیابان را از زیر پایت می‌کشد و به جای آن یک استادیوم پهن می‌کند. تو در جا خشک می‌شوی، مثل مجسمه‌ی اسب. او در جا غیبش می‌زند، مثل خاطره‌ی دوران بچگی. در یک استادیوم، همراه پدرت، برای تماشای فوتبال آمده بودی. آنجا بود که فهمیدی فوتبال آن چیزی نیست که همیشه از تلویزیون دیده‌ای. شاید فوتبال شیپوری بود که حتا یک لحظه از صدا نمی‌افتاد. شاید فوتبال مردی بود که دایم در شیپور می‌دمید. چاق، با شکمی برآمده و غبغبی آویزان. برای تو استادیوم همیشه شکل یک مرد چاق بوده است و حالا صدهزار نفر مرد چاق، با شکم‌های برآمده و غبغب‌هایی آویزان، نام تو را در شیپور می‌دمند. این به وضوح نشان می‌دهد که اینجا نمی‌تواند بیشتر از این برای تو ورزشگاه باقی بماند. ادامه‌ی خواندن

جنون تخم مرغی / داستانی از محمد مهدی نجفی

 

 

جنون تخم مرغی

(یورش وحشیانه ی بوها)

 

دریافت نسخه آکروبات 

 

همیشه، اول از همه، از قاشق و بشقابش شروع می‌شد و در فاصله‌ی بلعیدنِ یک لقمه غذا به تمامی اشیا و جوارح ِ خانه سرایت می‌کرد. بویی که بی‌شک بوی تخم‌مرغ بود. اما بدون شک و شبهه نمی‌توانست خاستگاهش را تخم‌مرغ بداند. یا اگر منشا آن را تخم‌مرغ می‌دانست، چندان مطمئن نبود که ماهیتی بیرونی داشته باشد. بویی که از ظرف غذایش متصاعد می‌شد، اما بویی نبود که مختص محتویات ظرف باشد. از طرفی، خودِ ظرف نیز امکان نداشت چنین بویی بدهد. چرا که ماه‌ها کسی در آن کاسه و بشقاب‌ها تخم‌مرغ نخورده بود. بنابراین می‌توانست مطمئن باشد که ظرف غذایش این بو را نمی‌دهد، بلکه بینی‌اش آن را می‌شنود. اما اینکه از کجا می‌شنود مسئله‌ای حل‌ناشدنی می‌نمود. او از بدو ابتلا به این بوی تهوع‌آور، کاملن آگاه از ماهیت هذیانی‌اش، آن را جنون تخم‌مرغی می‌نامید. گرچه دلایلی داشت که معتقد بود بیشتر از آنکه جنون باشد؛ نوعی بی‌قراری یا از کار افتاده‌گی است. بنابراین در مورد ماهیت هذیانی‌اش نیز نمی‌توانست قاطع و مطمئن باشد. ادامه‌ی خواندن

شعر «بایگانی» با صدای محمد مهدی نجفی

شعری از محمود سودایی و محمد مهدی نجفی
با صدای : محمد مهدی نجفی

برای دانلود مستقیم فایل صوتی اینجا کلیک کنید. ۵/۳ مگابایت

برای خواندن متن شعر بایگانی اینجا کلیک کنید

زیر سمِ اسب آبی / شعری از محمد مهدی نجفی

 

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

 

تن اوراقم را

چهار موتور خسته

زرت و پرت کنان

می‌برد به خانه‌ی بخت

در منتها الیه زرافه

 

چشم باز می‌کنم و خود را در دهان غاز می‌بینم

لب می‌گشایم و از دهانم واق می‌شنوم

نور چراغ‌قوه می‌شوم زیر پتو

و از ستون فقراتم ماری بیرون می‌خزد

که قبلن در خطوط مترو به فکرم خطور کرده بود

 

مشتم را باز می‌کنم

تا خودم را به نماینده‌ی محصولات ایران خودرو نشان بدهم

 

گلگیر چپم

خراشی دارد به پهنای شانه‌ام

چراغ خطرهایم پریود شده‌اند

مـثـانه‌ام نشت می‌دهد

و در طحالم

روغن شناور است

 

باید شنا کنم

زیر سمِ اسب آبی

خودم را برسانم به رختی که در آن می‌خوابی

به جالباسی

 

اگر رو در روی من بایستید و بخواهید به چشمانم زل بزنید؛ با پوزخندی به استقبال شما می‌آیم که امتدادش به ما نشان می‌دهد هم‌اینک رو به روی هم، پشت میزی کوچک در یک رستوران بین جاده‌ای نشسته‌ایم. دور ما آدم‌های زیادی گرد آمده‌اند؛ بی‌اینکه بدانند دور ِ ما جمع شده‌اند. مشتم را روی میز می‌کوبم (نه آنقدر محکم که از جا بپرند، در آن حد که بیشتر به حضور ِ ما پی ببرند) و از شما می‌خواهم پوزه را در سوپی که مرا به آن مهمان کرده‌اید فرو ببرید. بگذارید کمی پوزه‌ی قشنگ‌تان در سوپ شنا کند. آنگاه در حالی که سوپ از چانه‌‌ی شما می‌چکد، چشمانتان را پذیرا خواهم بود. در غیر این صورت به من زل نزنید! انگار لگد می‌زنید.

 

غلت می‌خورم و از جالباسی فرو می‌افتم

شاید کمی چروک

شاید بسی کثیف

زیر سمِ اسب آبی

شهید می‌شوم

 

جنازه‌ام سهم ماشین لباس‌شویی است

اما در لگنی کهنه

در حالی که روی صندلی راحتی نشسته

خودش را باد می‌زند

گزارشگر بی‌بی‌سی برایش چای می‌آورد

و افکار عمومی در اعتراض به اعتصاب می‌کند

فیل خمیازه می‌کشد

و آقای راننده

در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی اعلام می‌کند:

مقصرِ اصلی انحراف به چپ ِ جالباسی و خواب‌آلودگی اسب آبی است

 

با پشه‌ای که در صدایم پرواز می‌کند

آواز می‌خوانم

آوازم را موتوری چهار سیلندر

زرت و پرت کنان

بدرقه می‌کند

و من در طحال شیرجه می‌زنم

با شنای پروانه

خودم را می‌رسانم به انتهای باغ

و یک جالباسی جایزه می‌گیرم

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــ

وبگاه محمد مهدی نجفی

میل به فلسفه / گفتگو با جودیت باتلر

ترجمه‌ی محمد مهدی نجفی

عکس از سیندی شرمن

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

مصاحبه با جودیت باتلر، فیلسوف آمریکایی، در طول مسافرت او به برلین، در می ۲۰۰۱، دعوت شده توسط امریکن آکادمی، مصاحبه کننده : Regina Michalik(LOLApress)

>جودیت تو خودت را یک فمینیست می نامی –کارت را چگونه تعبیر می کنی؟ آیا کار فلسفه را به عنوان قسمتی از جنبش فمینیستی می بینی؟ آیا این فقط شغل توست؟ یا برایت امری سیاسی است؟

بعضی وقت‌ها صرفاً کاری فلسفی است، و بعضی وقت‌ها سیاسی است. گمان می‌کنم که فقط سیاسی نیست. تا وقتی که جوان هستم به تدریس فمینیسم، و نوشتن در مورد موضوعات فمینیستی می‌پردازم. من رساله‌ام را در مورد “میل” نوشته‌ام، که یک مسئله‌ی سیاسی است، و همین‌طور مسئله‌ای فلسفی است. من همواره به سنت آزادی جـنسی در فمینیسم علاقه‌مند بوده‌ام.

همواره در مورد انتظارات فمینیسمی که خیلی تنظیمی یا سرکوب کننده هستند بسیار نگران شده‌ام. من با هنجارمندی‌ها مخالفم و طرفدار آزادی جـنسی هستم. همیشه از گفتن این که فمینیسم تئوری است و لـزبیـنیسم باید عمل باشد متنفر بودم. [باتلر به شعار معروف تی‌.گریس اتکینسون: “فمینیسم نظریه است، لـزبیـنیسم عمل است”؛ اشاره می‌کند. این عبارت زمانی سرمشق فمینیست‌های پیشتاز امریکا بود. م] این امر لـزبیـن‌ها را جـنـسـیت‌زدایی می‌کند. من در چهارده سالگی لـزبیـن شدم و چیزی در مورد سیاست نمی‌دانستم. من لـزبیـن شدم به این دلیلِ ساده که کسی را عمیقا می‌خواستم. و سپس در مورد آن سیاسی شدم، اما به عنوان یک پی‌آمد. من بیزارم از گفتن این چیزها و به نظرم زنان دوجـنـسه و دگـرجـنس‌خواه درون جنبش فمینیسم باید با میل‌های‌شان محترم شمرده شوند.

>شما در جنبش کـوییـر به نوعی پیشاهنگ هستید و آن را از ریشه دموکراتیک و از لحاظ جـنسی پیشرو می‌بینید.

بله، اما همیشه دموکراتیک نیست. می‌تواند به همان الگوها و معیارهای جنبش‌های دیگر سقوط کند.

وقتی که تئوری کـوییـر مطرح شد، مسئله‌ی هویت (identity) را واقعا به عقب راند. بعضی از مردم می‌گویند که این بازی مدرن است، بازی سـکـس‌ها و این جور چرندیات. من فکر نمی‌کنم درست باشد. فکر می‌کنم که از لحاظ سیاسی، این ورشکستگیِ سیاستِ هویت است و نمایش اینکه ما باید ائتلاف‌گونه (coalitionally) بیندیشیم تا بتوانیم اموری را به انجام برسانیم. اهمیتی ندارد با چه کسی می‌خوابیم. جنبش کـوییـر [جنبشی] ضد نهادی (anti institutional) بود با رویکری انتقادی نسبت به بهنجارسازی(normalization) : این‌که شما برای آنکه قانونی قلمداد شوید لازم نیست هنجاری باشید.

فهم من از کوییر، اصطلاحی است که می‌خواهد شما مجبور نباشید قبل از ورود به جلسه‌ای شناسنامه ارائه کنید. دگـرجـنـسگرایان می‌توانند در جنبش کـوییـر شرکت کنند. دوجـنسی‌ها نیز به همچنین. کـوییـر بودن به معنای لـزبیـن بودن نیست. کـوییـر بودن لزوماً گـی بودن نیست. [کـوییـر] شناسه‌ای است در برابر محدودیت لـزبیـن : [در برابر ِ] این‌که اگر من یک لـزبیـنم، باید در یک مسیر معیّن میل‌ورزی کنم. یا اگر گـی هستم، باید در مسیر معیّنی میل بورزم. کـوییـر یک شناسه در برابر هنجارمندی معیّن است چنانچه یک لزبـینِ تمام عیار یا هویت گـی هست.

> برای زمان طولانی‌ای جنبش فمینیسم آمریکایی برای ما سرمشق بوده است. مبارز بود، نیرومند بود. اکنون این نوع جنبش جمعی دیگر به نظر نمی‌رسد وجود داشته باشد. بیشتر به نظر می‌آید که افراد [به طور فردی] مبارزه می‌کنند. آنها به ندرت با یکدیگر کار می‌کنند.

این مسئله منوط است به اینکه شما کجا را برای یافتنِ جنبش جستجو می‌کنید. می‌خواهم بگویم که جنبش تامین حقوق تناسلی تا اندازه‌ای توسط انتخابات محافظه‌کارانه تقویت شده است. یک دو جین از تشکیلات ملی خیلی قوی‌ وجود دارد که سعی می‌کنند حقوق تناسلی را تامین کنند. و آن‌ها خیلی موثرند. من فکر می‌کنم که تشکیلات ملی برای زنان خیلی موثر است. و همچنین برای دیگران. مساله این است که اینجا تفاوت‌های فرهنگی بزرگی بین فمینیست‌ها وجود دارد. آن‌ها مجبورند به سـکـسـوالیته و نژاد بپردازند. ما همیشه مساله‌ی جنبش ضد پـورنـوگـرافی را داریم و پرسش [این‌که] در چه موقعیتی [آن‌ها] در محدوده‌ی فمینیسم و جنبش آزار جـنسی قرار می‌گیرند، اموری که بسیار عامه‌پسند هستند. قانون آزار جـنسی خیلی مهم است. اما فکر می‌کنم اشتباه باشد که تصور کنیم جنبش قانون آزار جـنسی تنها راهی است که از طریق آن فمینیسم در رسانه‌ها شناخته می‌شود. آن‌ها فکر می‌کنند که [فمینیسم] جنبشی است برای پاکی جـنسی و نه جنبشی برای آزادی جـنسی. رسانه‌های مردم پسند و عمومی فمینیسم را به عنوان جنبش پاکی جـنسی توصیف می‌کنند.

مسئله‌ی دیگر این است که [جنبش فمینیسم] همیشه به عنوان جنبش بورژواییِ سفید دیده شده است. اگر به دنبال رهبر این جنبش باشید شاید اینگونه باشد، اما در کل صحیح نیست. دو دلیل برای این وجود دارد: اول اینکه شما باید با آنتی فمینیسم اجتماعاتِ اقلیتی سر و کله بزنید و ترس از این‌که فمینیسم آن‌ها را از پیوند با وابستگی‌های اقلیتی‌شان جدا خواهد کرد را از بین ببرید. دوم این‌که فمینیسم به طور موثری با گروه‌های ضد نژادپرستی ائتلاف و اتحاد پیدا نکرده است.

لیبرالیسم در ایالات متحده آمریکا صرفا مبتنی بر هویت است. شما به جنبش زنان تعلق دارید یا به اتحاد ملی برای پیشرفت رنگین پوستان. شما همیشه اظهار می‌کنید: این هویت من است و جایگاهی که به آن تعلق دارم. بنابراین اگر شما یک زن رنگین پوست هستید چیزی مابین [آن دو] را انتخاب کرده‌اید. یا بیشتر و بیشتر به این میتینگ‌ و آن میتینگ می‌روید تا مغزتان داغ کند. مساله این است که لیبرالیسم امریکایی شرایط را طوری فراهم می‌کند که هر کس فوراً هویت خود را انتخاب کند. و از قضا هویتی بسیار محدود و کوته‌فکرانه. برای مثال فعالیت عملی برای ایدز درباره بحران گسترده در آفریقا در مورد در دسترس بودن مواد مخدّر ـ در حالی‌که در اینجا یک تشکیلات گـیِ عمده وجود ندارد که به آن بپردازد. آن‌ها فعلاً دارند سعی می‌کنند ازداوج کنند.

> آیا این مسئله‌ی کلّ جامعه آمریکا نیست که بیش از حد بر خودش متمرکز است، یعنی تنها به امریکا نظر دارد – یا حتا به ایالت امریکایی منحصر خودشان؟

درست می‌گویید. بعضی وقت‌ها به دیگر کشورها چشم دارد، وقتی که می‌خواهد در مورد صدورِ حقوق بشر حرف بزند. اما بعد تلاش می‌کند برنامه‌ی فرهنگی خودش را بر دیگر کشورها تحمیل کند. و همانگونه که یک امریکایی حقوق بین‌المللی را به طور عملی انجام می‌دهد شما باید به شدت مراقب باشید و باید یاد بگیرید چگونه آن را انجام بدهید. وقتی که چیزی به عنوان ایدئولوژی بین‌المللی کردن انجام می‌شود، تقریبا همیشه یک ایدئولوژی به اصطلاح امریکایی در کار است. تقریبا همیشه این تصور هست که انگار امریکا می‌داند حقوق بشر چیست، علیرغم فرهنگ نژادپرست خودش ـ و همانطور که می‌دانید واقعاً هم آن را صادر می‌کنند. دیگران باید سپاسگزارِ این صدور باشند. من فکر می‌کنم که [امریکا] باید به انتقال فرهنگی رسیدگی کند: چگونه باید روبرو شد با پدیده‌ای که به معنای آموختنِ نه فقط زبان‌های دیگر، بلکه لهجه‌های سیاسی دیگر است. اینکه چگونه مردم تشکیلات می‌یابند، چگونه آن‌ها به طور سیاسی فعالیت ‌کنند، چگونه مطالبات خودشان را طرح ‌کنند.

>حتا در یک کشور تفاوت‌های بزرگی وجود دارد. اینجا یک جنبش زنان امریکایی وجود ندارد، همانطور که اینجا یک جنبش زنان آلمانی وجود ندارد. ما این تجربه را با تفکر فمینیستی آلمان غربی داشته‌ایم، که باید به زنان آلمان شرقی می‌گفتند که فمینیسم چیست و چه باید بکنند. بنابراین سئوال این است که : با وجود تفاوت‌های متعدد، جنبش‌های فمینیستی چگونه می‌توانند با یکدیگر کار کنند؟ نقطه‌ی مشترک آنها چه می‌تواند باشد؟

تفاوت‌هایی هست که البته شاید زیاد نمی‌توانند بر جریان تاثیر بگذارند. حتا امتیازی است برای فمینیست‌هایی که ائتلاف‌گونه کار می‌کنند. در امریکا سنتی از این امر در جنبش حقوق مدنی وجود دارد؛ ائتلاف با گروه‌های کلیسایی، با گروه‌های رادیکال کاملا ضد دین. آن‌ها آموختند که برای مبارزه با نژاد پرستی بر تفاوت‌های‌شان غلبه کنند چون فهمیده بودند که هدف مشترکشان چیست. ایده‌ی ائتلاف‌ در بین جنبش زنان، معمول نیست. این فقط تقصیر زنان نیست، بلکه تقصیر حکومت‌ است، راهی که از آن حق خود را بدست می‌آورید، همان راهی‌ست که به رسمیت شناخته می‌شوید. حکومت لابی‌هایی را بر فراز توافق‌های مستقر بر گروه‌های بزرگ ایجاد می‌کند. که بر علیه ائتلاف‌ها عمل می‌کند. من فکر می‌کنم که این مسئله در عوض در مورد اکثر کشورهای اروپایی صادق نیست. شما می‌توانید ائتلاف‌هایی را برای آرائی که نیاز دارید درست کنید. دیگر تفاوت عمده‌ بین اروپا و آمریکا به لیبرالیسم مربوط می‌شود.

در اروپا به خصوص فمینیست‌های ایتالیایی اهل میلان می‌گویند: بعضی از حقوق ثابت هستند. تفاوت جنسی بخشی تعیین‌کننده [و قاطع] از طبیعت انسانی است و بهمین ترتیب باید به زنان تعداد معینی از موقعیت‌ها داده شود. زنان به صورت تاریخی از این موقعیت‌ها محروم شده‌اند. و اکنون این وظیفه‌ی حکومت‌ است که آن‌ها بتوانند به برابری دست یابند.

مبارزه برای حق و حقوق در امریکا، لیبرال به معنای دیگرِ آن است.نه لیبرال به معنایی که لیبرالیسم از آزادی در نظر دارد. لیبرالش به این معناست که رادیکال نیست. به دگرگون‌سازی اجتماعی رادیکال اعتقاد ندارد. [لیبرالی که] علاقه‌مند است به حقوق موجود دست یابد، و مطمئن شود که این حقوق موجود به طور برابر توزیع شده است. و وقتی که سیاست‌های این حقوق در آمریکا پایه‌ریزی می‌شوند همواره هرچه هنجاری‌تر می‌گردند. نمونه‌اش همین مسئله‌ی ازدواج‌‌ گـی‌ها است. که پیش‌راندنِ گی‌ها به سمت ازدواج تمامی تصورات و تفکرات دیگر در مورد اینکه انسان چه گونه‌ی دیگری از آرایش جـنسی را می‌تواند داشته باشد، و در این آرایش‌ها چه نوع روابط خویشاوندی را می‌تواند تجربه کند را دوباره از دور خارج می‌کنند. ما باید به صورت رادیکال‌تری درباره‌ی دگرگون‌سازی اجتماعیِ نهادها فکر کنیم.

> درباره‌ی بیوتکنولوژی به عنوان وسیله‌ای برای دگرگون‌سازیِ اجتماعی چطور؟ فمینیست‌ها با بیوتکنولوژی و امکان تولید بچه به طور تکنولوژیکی مخالف هستند. اما آیا نبایستی مبارزه فمینیستی‌ای به نفع بیوتکنولوژی و داشتن بچه به اختیار خودمان وجود داشته باشد؛ و آیا این تلاش می‌تواند مانعی برای بازتولید ِ تفکر ِ دوتایی مردانه و زنانه [یعنی] سیستم دگـرجـنـس‌خواهی قدیمی باشد؟

نه، برای من این طور نیست. من با آنچه که ما مهندسی اجتماعی می‌نامیم در هر شکلی مخالفم. ما نباید انتخاب کنیم که چه گونه‌ای از نوع بشر درست شود. و فکر می‌کنم نباید به خاطر غلبه بر دگـرجـنس‌خواهی، برای بیوتکنولوژی مبارزه کنیم. نقطه نظر من تنها این است که: سرشت دگـرجـنـس‌‌خواهان همیشه از بازتولید تکنولوژیکی استفاده کرده‌اند و می‌کنند. وقتی که یک زوج دگـرجـنس‌خواه می‌خواهند بچه داشته باشند، معمولا به تکنولوژی تناسلی از این یا آن طریق دسترسی دارند. تنها پرسشی که من دارم این است که آیا زوج‌های گـی یا زنان مجرّد به همان اندازه راه دسترسی به این نوع تکنولوژی را بدست آورده‌اند؟ این مسئله نزد من مربوط به سیاست‌های دسترسی است.

اینکه بچه چگونه تولید شده است شاید تفاوت آنها را در اینکه چگونه به جنسیت (gender)، یا به نقش‌های مادری یا پدری نگاه می‌کنند، ایجاد می‌کند. آنچه که مرا واقعا غمگین می‌کند این است که اغلب گـی‌ها یا لـزبیـن‌ها یا زنان مجرّد از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند، حتا از فرزند پناهنده یا مهاجر به دلیل خط مشی بین المللی فرزندخوانده‌گی منع شده‌اند. سازمان‌های بین‌المللی مربوط به فرزندخوانده‌گی به [تقاضای] زوج‌های گـی یا لـزبیـن رسیدگی نخواهند کرد. حتی اکثراً به تقاضای زنان مجرّد نیز رسیدگی نمی‌کنند. اما اگر دو زن باشند مجبور خواهند بود دروغ بگویند که تنها یکی از آن‌ها کودک را به فرزندی می‌پذیرد، که این خود مشکلات فراوانی را به بار می‌آورد، چه به لحاظ قانونی و چه روانشناختی. اما وقتی شما تعداد کودکانی را که به خانه نیاز دارند می‌بینید، و تعداد زوج‌های گـی و لـزبیـنی که می‌خواهند کودکی را به فرزندی بپذیرند، وحشتناک است که هیچ نهادی وجود ندارد که قصد داشته باشد این مسئله را جفت و جور کند. فکر می‌کنم خیلی وقت‌ها لـزبیـن‌ها تکنولوژی تناسلی را انتخاب می‌کنند چون توسط قانون از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند. یا نمی‌توانند نماینده‌ای را پیدا کنند که این خواستِ آنها را نمایندگی کند. بعضی از زنان هم به هر دلیلی می‌خواهند کودک بیولوژیکی خود را داشته باشند. می‌خواهم بگویم که هیچوقت این مسئله را درک نکرده‌ام. اما خب واضح است که باید محترم شمرده ‌شود. حتی پیوندهایی هم با مردانِ گـی دارد. اینکه مردانِ گـی نطفه را عرضه می‌کنند و می‌توانند قسمتی از نسبِ خویش را توسعه دهند. زن هم از آن‌سو نمی‌خواهد برای بدست آوردن نطفه با مرد آمیزش داشته باشد. همین یک سیستم خویشاوندی جدید است که به شدت جالب توجه است. من به مهندسی اجتماعی علاقه‌مند نیستم. من به امکان دسترسیِ برابر به تکنولوژی تناسلی علاقه‌مندم. و همچنین مجذوب قالب جدیدی از خویشاوندی هستم.

> وضعیت قانونی چنین مسئله‌ای در آمریکا چگونه است؟

در هر ایالت فرق می‌کند. وقتی شما یک مادر لـزبیـن در ویرجینیا باشید، و با قانون مشکلی پیدا کنید، قاضی می‌تواند کودک شما را به عنوان اینکه مادر «ناشایستی» هستید از شما بگیرد. چنانچه لـزبیـنیسمِ شما شناخته شده باشد نمی‌توانید کودکی را به فرزندی بپذیرید.

من اکنون در کالیفرنیای شمالی زندگی می‌کنم. در واقع در بهشت زندگی می‌کنم. با این وجود توسط آژانس خدمات اجتماعی طرد شده بودم، که به من وقتی می‌خواستم پسرم را به فرزندی بپذیرم بعنوان کسی که هیچ دسته‌بندی‌ای برایش وجود نداشت رسیدگی شد. آن‌ها گفتند: “مثل یک مادر بزرگ به نظر می‌آیی. اما ما در مورد فرزندخوانده‌گی دسته‌بندی‌ای برای لـزبیـن‌ها نداریم. بنابراین نمی‌توانیم درخواست شما را بپذیریم.” و قاضی لازم دانست حکمِ عدمِِ اعطا را تغییر دهد. بنابراین من در این مورد خوش شانس بودم. اما خب ممکن بود در قسمت دیگری از کالیفرنیا باشم و قاضی به من بگوید نه.

> فمینیسم خیلی تغییر کرده است: زنان کمتری در خیابان هستند، کنش یا حرکت محسوس کمتر دیده می‌شود، جلوه و ابراز وجود، و نزاع کمتر در مفهوم قدیمی‌اش وجود دارد. آیا تو فکر می‌کنی ما تفکر و فلسفه‌ی بیشتری لازم داریم؟ آیا جنبش فمینیستی می‌بایست زمان بسیار زیادی را روی فلسفه سرمایه‌گذاری می‌کرد؟

من هرگز انتظار نداشتم کارم توسط مردم زیادی خوانده شود. من کُند ذهن‌ام، جدا افتاده و اسرار آمیزم. چرا باید مردم‌پسند می‌شدم؟ اما از لحاظ سیاسی مهم است که مردم بپرسند “چه چیز ممکن است” و به این امکان اعتقاد پیدا کنند. چرا که بدون حرکتِ امکان، حرکتِ رو به جلو وجود ندارد. بسوی این ایده که مردم بتوانند جنسیت‌شان(gender) را در مسیری متفاوت زیست کنند، یا بتوانند سکـسوالیته‌شان را در مسیری متفاوت تجربه کنند، که ممکن است محلی برای یک زندگیِ در خورِ زیستنِ قابل تحملِ لذت بخش و شاد و به لحاظ سیاسی آگاهانه، بیرون از خلوت خصوصی و پستو باشد. فلسفه باعث می‌شود که مردم درباره‌ی نقش‌های ممکن فکر کنند، فلسفه به مردم فرصت فکر کردن به جهانی را می‌دهد که می‌تواند غیر از این باشد. و مردم به این احتیاج دارند. در طول کارم در جنبش حقوق بشر دیدم که فعالین خیلی سریع از دور خارج شدند، آنها تماما از پا در می‌آمدند، و بعدش همیشه می‌خواهند به عقب برگردند، به خواندن مکتبی، آن‌ها می‌خواهند بخوانند. و سپس این خواندن‌ها آنها را به‌ آنچه که بدان اعتقاد داشتند بازمی‌گرداند. این به آن‌ها تا حدی تصویر و نگاهی از آینده می‌دهد. من فکر می‌کنم جنبشی که زنده است باید حیات عقلانی داشته باشد، در غیر این صورت تنها بعضی از دوره‌هایش را تکرار خواهد کرد. باید سعی کند باورهایش را در پرتو اوضاع سیاسی نوین مورد بازبینی قرار دهد.

> آیا فکر می‌کنید اثر و ضربه‌ی سیاسیِ فلسفه دست کم گرفته شده است؟

اوه، مارکس یک فیلسوف بود. و انگلس. و اِما گلدمن و رزا لوکزامبورگ.

> حق با شماست. اما درباره‌ی رزا لوکزامبورگ شاید بتوان گفت نه فلسفه‌اش، بلکه فعالیت عینی‌اش در خیابان بود که بر سیاست تاثیر گذاشت.

بله این درست است. اما کنشی بود که توسط قاعده‌ی کلی اجرا می‌شد. این قواعد کلّی‌مان را ما از کجا بدست می‌آوریم؟ اینجا میلی برای فلسفه وجود دارد، میلی بس همگانی و مردمی.

> و شما به عنوان یک فیلسوف به همان اندازه بسیار همگانی و مردمی هستید.

بله، می‌دانم. اما نه همیشه در یک معنای مثبت. بعضی وقت‌ها مردم از من به عنوان نمونه‌ای از شرارت یاد می‌کنند. این مربوط است به دیدگاهی هوموفوبیک یا دیدگاهی صریحاً سامی‌ستیز یا زن‌گریز. ممکن است مردم توجه داشته باشند که من بوضوح یک لـزبیـن هستم و نه یک لـزبیـن مونث. به نظر می‌رسد تز من در مورد سا