بایگانی برچسب: s

سه فصل نخست کتاب «سردی و شقاوت» نوشته ی ژیل دولوز

 

ترجمه: بابک سلیمی زاده

pdf۲.jpg دانلود نسخه pdf متن

یک :: زبان ساد و مازوخ

دو :: نقش توصیفات

سه :: آیا ساد و مازوخ مکمّل یکدیگرند؟

ادامه‌ی خواندن

مازوخ و ادبیات / ژیل دلوز

 

ترجمهی بابک سلیمی زاده

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

 

مازوخ نه دستاویزی برای روانپزشکی یا روانکاوی است، و نه حتی فیگور برجسته و خاص مازوخیسم. چراکه فاصلهی خود با تمامی تفاسیر بیرونی را حفظ میکند. نویسنده بیشتر یک پزشک است تا بیمار، او یک تشخیص پزشکی را ارئه میدهد، اما آنچه مورد تشخیص قرار میدهد جهان است؛ بیماری را قدم به قدم دنبال میکند، بیماریِ ژنریک انسان را. بختهای سلامتی را میسنجد، بختی که مربوط به امکان تولد انسان جدید است: «میراث قابیل»، «نشانهی قابیل»، در مقام کاری همهجانبه. اگر شخصیتها، موقعیتها، و موضوعات مازوخیسم چنین نامی را کسب کردهاند، به این خاطر است که در رمانهای مازوخ ساحتی ناشناخته و بیکران به خود میگیرند که از امر ناخودآگاه و به همان اندازه از آگاهیِ فردی فراتر میرود. در رمانهای او، قهرمان داستان توسط نیروهایی آماسیده میشود که او را از روح و قلمرواش فراتر میبرند. بنابراین آنچه باید در کارهای مازوخ مورد ارزیابی قرار گیرد، سهمی است که او در هنر رمان دارد.

 

در وهلهی اول، مازوخ مسئلهی رنج را دچار تغییر و تحول میکند. رنجهایی که قهرمان مازوخیست بر خود هموار میکند، حتی حادترینِ آنها، مبتنی بر یک قرارداد است. همین قرارداد فرمانبرداری، که با یک زن بسته میشود، است که سازندهی رکن اصلی مازوخیسم است. اما روشی که قرارداد در مازوخیسم بسته میشود یک راز باقی میماند. این راز به نظر رابطهای با از میان برداشتن پیوند میان میل و لذت دارد: لذت میل را متوقف میکند، بنابراین ساختمانِ میل در مقام یک فرایند باید لذت را از خود دور کند، و آن را الی نهایت فرونشاند. زن-شکنجهگر موجِ به تاخیر افتادهای از درد را به فرد مازوخیست وارد میآورد، مازوخیست آن [درد] را بکار میبندد، مشخصاً نه به عنوان منبع لذت، بل به عنوان یک سیلان که باید در برساختن فرایند بیوقفهی میل دنبال شود. آنچه در اینجا لازم میآید انتظار یا تعلیق به عنوان یک سرشاری است، به عنوان یک شدت فیزیکی یا معنوی. تشریفاتِ تعلیق به فیگورهای رمانی به معنای دقیق کلمه تبدیل میشوند، نسبت به زن-شکنجهگر که ژستاش را اجرا میکند، و قهرمان-قربانی که بدنِ معلقاش در انتظار شلاق است. مازوخ نویسندهای است که تعلیق را، در حالتِ ناب و غیرقابل تحملاش، به نیروی محرکهی رمان تبدیل کرد. در مازوخ، مکملبودگیِ میان قرارداد و تعلیقِ نامحدودْ نقشی مشابه دادگاه محاکمات و «تعویق نامحدود» در کافکا بازی میکند: سرنوشتی به تعویقافتاده، یک محکمهوارگی، محکمهوارگیِ افراطی، عدالتی که به هیچوجه نباید با قانون اشتباه گرفته شود.

 

در وهلهی دوم، نقشِ حیوان در میان است، چه برای زنی با جامهی خزدار و چه برای قربانی (یک حیوانِ سواری یا تحت امر، یک اسب یا یک گاو). بیشک رابطهی میان انسان و حیوان از آن دست اموریست که بیوقفه توسط روانکاوی مورد سوءبرداشت قرار گرفته است، چون روانکاوی نمیتواند در آن چیزی جز فیگورهای بسیانسانیِ ادیپی بیابد. کارتپستالهای معروف مازوخیستی، که در آن پیرمرد مثل سگ در پیشگاه معشوقهی سختگیرش التماس میکند، میتواند ما را گمراه کند. شخصیتهای مازوخیست از حیوانات تقلید نمیکنند، آنها به نواحیِ عدمتعیّن یا مجاورتی وارد میشوند که در آن زن و حیوان، حیوان و مرد، از هم تمیزناپذیر میشوند. رمان در تمامیتِ خود رمانی تربیتی میشود، آخرین جلوهی رمان تعلیمی. [این رمان] چرخهای از نیروهاست. قهرمانِ مازوخیست زنی را تربیت میکند که قرار است او را تربیت کند. بهجای آنکه مردی را داشته باشیم که نیروهای اکتسابی خود را به نیروهای غریزی حیوان منتقل کند، زن نیروهای اکتسابی حیوان را به نیروهای غریزی مرد منتقل میکند. در اینجا نیز جهانِ تعلیق توسط امواج طی میشود.

صورتبندیهای هذیانی شالودههای اصلیِ هنرند. اما صورتبندیِ هذیانی نه امری خانوادگی است و نه شخصی، امری جهان-تاریخیست: به پیروی از فرمول رمبو «من یک حیوانم، یک سیابرزنگی. . . .». بنابراین نکتهی حائز اهمیت این است که تعیین کنیم کدام نواحی از تاریخ و عالم توسط یک صورتبندی معین نیروگذاری شدهاند. باید برای هر مورد نقشهای ترسیم کرد: برای مثال، شهدای مسیحی، که رینان در آنها تولد یک استتیک جدید را میبیند. حتی میتوان تصور کرد که این مریم باکره بود که مسیح را بر صلیب قرار داد تا انسان جدید را متولد کند، و این زن مسیحیست که مردان را بسوی قربانیکردن خویش سوق میدهد. عشق باوقار نیز با آزمونهای سخت و روندهای خود چنین خصوصیتی دارد. اجتماعات کشاورزی یک سرزمین، فرقههای مذهبی، اقلیتهای امپراتوری اتریشی-مجاری، نقش زنان در این اجتماعات و اقلیتها، و در پاناسلاویسم. هر صورتبندی هذیانی اجتماعات و لحظات بس گوناگونی را ایجاب میکند، که به شیوهی خود با آنها پیوند برقرار میکند. آثار مازوخ، که از ادبیات اقلیتها جدانشدنیست، در نواحی منجمد عالم و نواحی زنانهی تاریخ تردّد میکند. یک موج عظیم، موج قابیلِ سرگردان، که تقدیر او تا ابد به تعویق افتاده است، زمانها و مکانها را در هم میآمیزد. دست یک زن سختگیر، از میان موج میگذرد و بسوی فرد سرگردان دراز میشود. نزد مازوخ، رمان امری قابیلیست، همانطور که نزد توماس هاردی امری اسماعیلی بود (دشت و بتهزار). این خط شکستهی قابیل است.    

 

ادبیاتِ یک اقلیت توسط یک زبان محلی که مشخصهی آن باشد تعریف نمیشود، بل برحسب رویکردی تعریف میشود که زبان اکثریت را موضوع قرار میدهد. مسئله در مورد کافکا و مازوخ شبیه به هم است. زبان مازوخ آلمانیِ خالص است، منتها زبان آلمانیای که بقول واندا تحت یک لرزش خاص قرار گرفته است. لازم نیست این لرزش در سطح شخصیتها فعلیت یابد، و باید از تقلیدِ آن دوری جست. کافیست آن را بیوقفه نمایان کنیم (indicate)، چراکه این دیگر صرفاً یک مشخصهی گفتار نیست، بل مشخصهی ممتاز زبان است، که به علائم، موقعیتها، و مضامینی وابسته است که زبان برپایهی آنها پیش میرود. لرزشی که دیگر نه روانشناختی بل زبانی است. به لکنت انداختنِ زبان به این شیوه، در ژرفترین وهلهی سبک، فرایند خلاقانهای است که در سراسر آثار بزرگ جریان دارد. تو گویی زبان به حیوان بدل میشود. Pascal Quignard نشان میدهد که مازوخ چطور زبان را به «لکنت» میاندازد: «لکنت» یعنی به تعلیق در آوردن، حال آنکه مِنّومِن یک تکرار است، یک تکثیر، انشعاب، و ایجادِ انحراف. اما به نظر ما این تفاوتی ذاتی نیست. اشارات و روندهای مختلفی وجود دارند که یک نویسنده میتواند بر زبان اعمال کند تا یک سبک را ابداع نماید. و هرگاه زبان به چنین رویکرد خلاقانهای درآمده باشد، این زبان در تمامیت خود است که به سرحدات خود، به موسیقی یا سکوت، سوق داده میشود. این آن چیزیست که Quignard نشان میدهد: مازوخ زبان را به لکنت بدل میکند، و به این شیوه زبان را به حالت تعلیق درمیآورد، یک نغمه، یک خروش، یا سکوت. نغمهی درختان، خروش دهکده، و سکوت دشت. تعلیق بدنها و بهلکنتافتادن زبان، زبانِ بدن یا اثر ادبیِ مازوخ را برمیسازد.

 

 

درباره‌ی مازوخیسم / گفتگوی مادلین کپسل با ژیل دلوز

ترجمه : حمید پرنیان

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

deleuze

گفتگوی مادلین کپسل با ژیل دلوز (۱)

ک. چه شد که به مازوخ علاقمند شدید؟
د. همیشه احساس می‌کردم مازوخ رمان نویس بزرگی بود. من نسبت به بی‌انصافی ای که در حق مازوخ می شد شاکی بودم؛ چرا ساد را این همه می خوانند اما مازوخ را نه. مردم وی را بر عکس ساد رقت انگیز می‌دانند.

ک. کارهای وی به ندرت ترجمه شده است …
د. نه، نه، در پایان سده‌ی نوزدهم ترجمه‌های زیادی شد و شناخته شده هم هستند، اما بنا بر دلایل سیاسی و فولکلوریک و نه دلایل جنسی. آثار وی با جنبش‌های سیاسی و ملی اروپای مرکزی، با پان- اسلاویسم، گره خورده بود. مازوخ را نمی توان از انقلاب‌های سال ۴۸ جدا کرد، انقلاب‌هایی که در امپراتوری اتریش رخ داد، همان گونه که ساد را نمی‌توان از انقلاب فرانسه جدا کرد. اقلیت‌های جنسی‌ای که مازوخ تصویر می‌کند به شکل پیچیده‌ای به اقلیت‌های ملی امپراتوری اتریش اشاره دارند ـ درست همان‌گونه که اقلیت‌های بی‌بندوبار ساد به محفل‌ها و دسته های انقلابی اشاره دارند.

ک. وقتی سخن از مازوخ می‌رود بی درنگ نام ساد هم می‌رود …
د. بله لزوماً، چون من می‌خواستم ایشان را از شبه-هویت‌شان جدا کنم ! ارزش‌هایی وجود دارد که تنها ویژه‌ی مازوخ است، حتی اگر این ارزش‌ها فقط درباره‌ی تکنیک ادبی وی باشد. روندهای مازوخیستی ویژه ای وجود دارد که مستقل از هر برگشت یا بازگشت به سادیسم است. اما، جالب این‌جاست که اتحاد سادو- مازوخیستی بدیهی است، در حالی که از دید من مکانیسم‌های زیباشناختی و آسیب شناختی متفاوتی دارند. حتی خود فروید هیچ چیز تازه ای ابداع نکرد : نبوغ وی در این بود که گذرگاه‌هایی برای گذار از یکی به دیگری ابداع کرد، اما هرگز خودِ این اتحاد را به چالش و پرسش نکشید. به هر روی، انحراف، در روان‌پزشکی، قلمرویی است که کمتر از همه بررسی شده است : انحراف یک مفهوم درمان‌شناختی نیست.

ک. توضیح شما از ساد و مازوخ، نه به عنوان روان‌پزشک که به عنوان نویسنده، چیست؟ ساد و مازوخ‌ای که کارشناسان قلمرو انحراف هستند.
د. شاید سه کنش متفاوت پزشکی وجود داشته باشد : نشانه شناسی (symptmatology)، یا بررسی نشانه‌ها [علامتهای بیماری]؛ سبب شناسی (etiology)، یا پژوهیدن علت‌ها و سبب‌ها؛ و درمان‌شناسی (therapeutics)، یا پژوهیدن و کاربست درمان. در حالی‌که سبب شناسی و درمان‌شناسی بخش‌های ضروری پزشکی هستند، نشانه شناسی جویای جایگاه بیطرفی است، محدوده ای است که پیشاپزشکی یا زیر- پزشکی است، هم به هنر تعلق دارد و هم به پزشکی : همه اش درباره‌ی رسم کردن یک “پرتره” است. کار هنر، نشان دادن نشانه هاست، همان کاری که تن یا روح می‌کند، ولو به شیوه ای کاملا متفاوت. در این معنی، هنرمند یا نویسنده می‌تواند نشانه‌شناس بزرگی باشد، درست همانند بهترین پزشک : پس ساد یا مازوخ هم این چنین اند.

ک. چرا فقط ایشان ؟
د. فقط ایشان نیستند. البته دیگرانی هم هستند که آثارشان هنوز به عنوان نشانه شناسیِ خلاقانه شناخته نشده است، همانند مورد مازوخ. آثار ساموئل بکت پرتره ای فوق العاده از نشانه هاست : ناخوشی و بیماری ای را تشخص نمی‌دهد، بلکه جهان را به مثابه‌ی نشانه بازشناسی می‌کند، و هنرمند را به عنوان نشانه شناس.

ک. اکنون که بدان اشاره کردید، می‌توانم همین چیز را درباره ی آثار کافکا یا آثار دوراس بگویم …
د. یقینا همین گونه است.

ک. نه به خاطر این که ژاک لاکان از The Ravishing of Lol Stein تقدیر کرده و به دوراس گفته که آن کتاب را دقیق مطالعه کرده، و توصیف آشفته کننده ای از شیدایی‌‌های (manias) ویژه ای در آن کلینیک یافته است … اما بی‌گمان نمی‌شود درباره‌ی آثار هر نویسنده ای این گونه گفت.
د. نه، البته که نه. آن چه سزاوارانه به ساد و مازوخ و چند تن دیگر (برای نمونه، Robbe-Grillet یا کلوسوفسکی) تعلق دارد این است که از فانتسم (phantasm)، ابژه‌ی اثرشان را می‌سازند، در حالی‌که فانتسم معمولا سرچشمه‌ی اثر ایشان است. فانتسم ، امر مشترک همه‌ی آفرینش‌ها و ساخته‌های ادبیِ نشانه هاست. مازوخ آن را “پنداره” (the figure) می‌نامد و در واقع می‌گوید «باید از پنداره‌ی زنده فراتر رفت، باید به مسئله رسید». اگر نزد بیشتر نویسندگان، وهم آبشخور و منبع اثر است، نزد نویسندگانی که من بدیشان علاقمندم، فانتسم موضوع اثر است و حرف آخر را می‌زند، گویی کل اثر درباره‌ی منبع فانتسم است و آن را بازتاب می‌دهد.

ک. آیا فکر می‌کنید ممکن است یک روز از کافکائیسم یا بکتیسم با همین شیوه‌ ای سخن بگوییم که امروزه از سادیسم و مازوخیسم سخن می‌گوییم؟
د. گمان می‌کنم چنین شود … اما این نویسندگان، نه هم چون ساد و مازوخ، ذره ای از “جهان شمولی” زیبایی شناختی‌ شان را در این راستا از دست نخواهند داد.

ک. نوع کاری که در Presentation de Sacher-Masock کردید را چگونه می بینید؟ منظورم این است که هدف ویژه‌ی شما چه بوده: نقد ادبی، روان‌پزشکی؟
د. کاری که می‌خواستم بکنم (و آن کتاب فقط یک بررسی مقدماتی بود) بیان کردن رابطه‌ی بین ادبیات و روان شناسی بالینی بود. نیاز مبرمی است که روان شناسی بالینی را از اتحادهای فراگیری دور کرد که از طریق “واژگونی” و “دگرسانی” انجام می‌شوند : ایده‌ی سادو- مازوخیسم صرفا یک تبعیض و غرض‌ورزی است. (یک سادیسمِ مازوخیست وجود دارد، اما این سادیسم درون مازوخیسم است و سادیسم حقیقی نیست : همین هم درباره‌ی مازوخیسم سادیست صادق است). این تبعیض پی‌آمد نشانه شناسیِ شتاب زده است، زیرا دیگر نمی‌کوشیم آنچه هست را ببینیم، بل که به جای آن، ایده ی پیشینی خودمان را توجیه می‌کنیم. خودِ فروید این دشواری را، برای نمونه، در اثر ستودنیِ A Child is Being Beaten? تجربه کرده است و دیگر در پی به پرسش کشیدن موضوع اتحاد سادو-مازوخیسم نیست (۲). پس، رخ می‌دهد که نویسنده ای بتواند فراتر از نشانه شناسی برود، و کار هنری به او ابزار تازه ای ارزانی دارد ـ شاید به این خاطر که نویسنده کمتر با علت ها و سبب ها درگیر است.

ک. با این همه، فروید نبوغ بالینی نویسنده را ستایش می‌کند، و در آثار ادبی می‌نگرد تا نظریه های روان پزشکی خویش را به تایید رساند …
د. بله تا اندازه‌ی زیادی چنین است، اما او با ساد یا مازوخ چنین نکرد. بیشتر اوقات نویسنده را به عنوان یک مورد به روان شناسی بالینی افزوده است، وقتی خود نویسنده به عنوان یک آفریننده، مهم باشد، وارد روانشناسی بالینی می‌شود. تفاوت بین ادبیات و روانشناسی بالینی این است که اثر ادبی درباره‌ی فانتسم است، و این تفاوت، بیماری را همان چیزی نمی‌کند که در اثر ادبی وجود دارد. در هر دو مورد، منبع یکی است : فانتسم. اما از همین فانتسم، کار هنرمند و کار آسیب شناس کاملا متفاوت و حتی نامربوط می‌شود. بارها شده است که نویسنده فراتر از کارشناس بالینی و حتی فراتر از بیمار برود. برای نمونه، مازوخ نخستین و تنهاترین کسی است که می‌گوید و نشان می‌دهد که گوهر مازوخیسم عهد و پیمان است، اینکه گوهر مازوخیسم رابطه‌ی پیمانی ویژه است.

ک. تنهاترین کس؟
د. من هرگز این نشانه ـ نیاز به ایجاد یک پیمان ـ را به عنوان مولفه‌ی مازوخیسم به شمار نیاورده ام. در این مورد، مازوخ فراتر از کارشناسان بالینی رفته است، و نتوانستند این کاوش وی را به شمار آورند. مازوخیسم می‌تواند از سه دیدگاه مختلف بررسی شود : ۱٫ پیوستگی و پیمان بین لذت جنسی و درد، ۲٫ شیوه ای برای بازی کردن تحقیر و بردگی، و ۳٫ بردگی‌ای که درون یک رابطه‌ی پیمانی، بنیاد می‌شود. سومین ویژگی شاید از همه ژرف تر باشد، و باید دیگر ویژگی‌ها را توضیح دهد.

ک. شما که روان پزشک نیستید، فیلسوفید. آیا هراس ندارید که در قلمرو روان‌کاوی کار کنید؟
د. قطعاً دوست دارم که کار کنم، کار جالبی است. هرگز به خودم اجازه نداده ام تا درباره‌ی روان‌کاوی و روان‌پزشکی سخن بگویم، اما مسئله‌ی من نشانه شناسی است، نشانه شناسی تقریبا بیرون از پزشکی قرار دارد، در جایگاه بیطرفی نشسته است، در منطقه‌ی صفر، که هنرمندها و فیلسوف ها و پزشک ها و بیمارها می‌توانند در آن جا گرد هم آیند.

ک. چه شد که در کتاب‌تان بر ونوس خزپوش متمرکز شدید؟
د. مازوخ سه کتاب بسیار زیبا نوشته است: La Mere de Dieu، Pecheuse d’dmes و ونوس خزپوش. من ناچار بودم کتابی را برگزینم که فکر می‌کردم بهتر از دیگر کتاب ها نماینده‌ی کار مازوخ است، و آن ونوس خزپوش بود. زیرا موضوعات آن کتاب، ناب ترین و ساده ترین‌شان است. در دوتای دیگر، مسلک‌های عرفانی با اقداماتی در هم شده است که کاملا مازوخیستی‌اند. اما ویراست های تازه‌ی این آثار هم مورد پذیرش است (۳).

ک. چیز دیگری که با مازوخ پیوند دارد، همانی است که شما در کتاب قبلی‌تان، پروست و نشانه ها، ازش نوشته اید : شما می‌گویید گوهر هر اثر بزرگ هنری، کمیک است، و اگر احساسات تراژیک را ارضا کند پس بد خوانده شده است. به ویژه، درباره‌ی کافکا می‌نویسید : “این شبه-حسِ تراژیک ما را خنگ می‌سازد. و ما چه تعداد نویسندگانی را بدقواره ساخته ایم وقتی احساس تراژیک بچگانه ای از پرخاشگری را جانشین قدرت کمیک اندیشه ای می‌کنیم که به آثار آن نویسندگان پویایی و حرکت می‌دهد.”
د. بله، گوهر هنر، یک نوع خوشی و شادمانی است، و این همان جایگاه هنر است. می‌شود که هیچ اثرِ تراژیکی وجود نداشته باشد زیرا شادمانی ضروری‌ای در آفرینش هست : هنر ضرورتاً آزادی‌ای است که همه چیز را منفجر می‌کند، و اول از همه امر تراژیک را. نه، هیچ آفرینشِ ناشادی وجود ندارد، آفرینش همیشه یک vis comica (قدرت کمیک) بوده و هست. نیچه گفته است: “قهرمان تراژیک شاد است.” پس، قهرمان مازوخیست هم به نوبه‌ی خود بر همین گونه است، که از تکنیک ادبی مازوخ نیز جداشدنی نیست.

پانوشت ها
۱٫ La Quinzaine Litteraire، ۱-۱۵، آوریل ۱۹۶۷، ص. ۱۳٫ (هم چنین در کتاب؛ ژیل دلوز، جزیره های بیابانی و متون دیگر (۱۹۵۳-۱۹۷۴)، Semiotex(e)، ۲۰۰۴، صص. ۱۳۱-۱۳۴)
۲٫ زیگموند فروید، مجموعه ی آثار، جلد. XV (PUF، ۱۹۹۶).
۳٫ La Mere de Dieu و Pecheuses d’ames به دست چمپ والون در سال ۱۹۹۱ ویرایش شده است.

مرتبط
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زبان ساد و مازوخ / ژیل دلوز
یک یا چند گرگ؟ / ژیل دلوز و فلیکس گتاری

.

زبان ساد و مازوخ / ژیل دلوز

 

ترجمه: بابک سلیمی زاده

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

coldness and cruelty

 

 “بسیار ایدئالیستی‌ست. . . و از اینرو شقی”

 داستایوفسکی ـ The insulted and injured

 

 

کاربردهای ادبیات چیست؟ از دیرباز نام ساد و مازوخ برای نشان دادن دو انحراف جنسی بنیادین بکار می‌رفته است، و از این لحاظ آنها دو نمونه‌ی برجسته از کارایی ادبیات هستند. بیماری‌ها گاهی بنابر نام مریض‌های نوعی‌شان نامگذاری می‌ شوند، اما معمولا این نامِ پزشک است که به آن مرض داده می شود (مثلا مرض راجر، مرض پارکینسون، الخ). شناخت قواعد کلی در پس این برچسب‌زنی تحلیل دقیق‌تری را میطلبد. این پزشک نیست که بیماری را بوجود میآورد، او علائم بیماری (symptom) را که قبلا گرد هم آمدهاند از هم تفکیک میکند، و بقیه را که از هم تفکیک شده بودند به هم پیوند میزند. خلاصه اینکه او تصویر بالینی بنیادین و اصیلی را برپا میکند. بنابراین تاریخ پزشکی می‌تواند دستکم از دو جنبه بررسی شود. نخست تاریخ بیماریها، که ممکن است ناپدید شوند، دیگر تکرار نشوند، دوباره نمایان شوند یا شکل خود را مطابق با حال و هوای جامعه و پیشرفت روشهای درمانی تغییر دهند. عضو درهم پیچیدهی این تاریخ، تاریخ سمپتوماتولوژی [علم شناسایی علائم بیماری] است، که گاهی مقدم است و گاهی در پی تغییرات در معالجه و ماهیتِ مرض میآید : سمپتوم‌ها نامگذاری شدهاند و به طرق مختلفی بازنامگذاری و و بازدستهبندی میشوند. پیشروی از این نقطه‌نظر به معنی گرایشی‌ست به سمت جزئیات، و نشان دهنده‌ی یک پالودگی در سمپتوماتولوژی‌ست. (بنابراین آفت و مرض در گذشته بیشتر شایع بود نه تنها به دلایل تاریخی و اجتماعی بل به این دلیل که فرد تمایل داشت تحت این عناوین و گونه‌های متعدد امراض که اکنون بطور جداگانه ردهبندی شدهاند دستهبندی شود) متخصصین بزرگ بالینی بزرگترین پزشکان هستند : وقتی یک پزشک نام خود را روی یک بیماری میگذارد این یک گام بزرگ زبانشناسانه و نشانهشناسانه است، تاجائیکه یک نامِ مناسب به یک دستهی معین از نشانهها مربوط است، یعنی، یک نامِ مناسب ساخته میشود تا بر نشانهها دلالت کند.

(برای دریافت ویرایش جدید این فصل به همراه دو فصل دیگر از کتاب به این لینک مراجعه کنید)