بایگانی برچسب: s

مقدمه‌ی مارک سیم بر ضدّ ادیپ: اسکیزوفرنی و سرمایه‌داری

مترجم: رفیق نصرتی

pdf دریافت نسخه آکروبات

D&G« باید در ایگو-های‌مان بمیریم و باز در توده‌ها متولد شویم، نه دور از هم و در خود مسخ شده؛ بلکه با حفظ فردیت در ارتباط با هم.»

هنری میلر، سکسوس

ضد- خود[۱]

« در صندلیِ راحتی که روانکاو فراهم کرده‌ است لم دهید و سعی کنید از هر دری حرف بزنید. روانکاو، حوصله و وقت کافی دارد. به ازای هر دقیقه‌ای که وقت اش را می‌گیرید به جیب او پول می‌ریزید….چه زار بزنید، ناله کنید، التماس کنید، اشک بریزید، دعا یا نفرین کنید، او گوش می‌دهد. او یک گوش عظیم، یک سیستم همدلی است. او نسبت به هر چیزی نفوذناپذیر می‌نماید، حقیقت به خصوص. اگر فکر می‌کنید پولی که به او می‌پردازید برای گول زدن‌اش است پس گول اش بزنید. بازنده کیست؟ اگر فکر می‌کنید که او می‌تواند به شما کمک کند در حالی که خودتان نمی‌توانید پس سفت به او بچسبید تا گند بزنید.»  ( میلر،۱۹۶۵:۴۲۹) نتیجه‌ای که هنری میلر در سکسوس می‌گیرد با ژیل دلوز و فلیکس گتاری در حمله‌ای که به عقدۀ ادیپِ روانکاوی  (خانوادۀ مقدس: بابا – مامان- من) می‌کنند توافق بسیاری دارد، حمله‌ای که بعضی وقت‌ها، بی‌رحمانه و فارغ از ترحم و بعضی وقت‌ها نیز مشفقانه و سرشارِ عشقی عمیق به زندگی است و البته در بیشتر موارد بسیار غلط‌انداز.  حمله‌ای است به خود، به همۀ آنچه در نوع بشر زیادی انسانی است، حمله‌ای به تحلیل ادیپی‌شده و ادیپی کننده و همۀ حالات روان‌نژند[۲] زندگی. ادامه‌ی خواندن

در ستایش هویتِ در مصاف با هویت ها / مصاحبه با فلیکس گتاری

مصاحبه­ای با ژان-شارل ژَمبون و ناتالی منیان

ترجمه­ی سمانه مرادیانی

 

دریافت نسخه آکروبات

یادداشت. این مصاحبه­ی کوتاه اولین بار در مجله­ی هفتگی گـی در پاریس منتشر گردید: هفته­نامه­ی گـیِ رنگارنگ شماره­ی ۵۲۳(آگوست ۱۹۹۲). ترجمه­ی انگلیسیِ آن در سال ۱۹۹۳ چاپ شد. مترجم انگلیسی، ژوزف-آنتون فرناندز قطعه­ی ضمیمه­ای با عنوانِ «فلیکس گتاری: به سوی برآشوبندگیِ کوئیر» در ادامه­ی مصاحبه­ی گتاری آورد که در آن – در کنار توصیفِ تجربه­های خودش در زمینه­ی فعالیتِ فرهنگیِ کوئیر – از نظریه­ی ترنسورسالیستِ (گذارِ اُریب و متقاطع از نظریه­های خطّیِ قبلیtransversalist: ) گتاری در مورد سوبژکتیویته استفاده میکند تا از طرفی هدف سست روانکاوی را در شکست­خورده جلوه دادن ابداعِ هویّتِ کوئیر زیر سؤال ببرد و از طرف دیگر این نظر را اظهار کند که عملِ خوانشِ کوئیرِ مبتنی بر اصول برآشوبنده چگونه خواهد بود.گتاری در اینجا شکل­گیری هویّت برآشوبنده­ای چون هویت کوئیر را روند رهایی بخشی در مصاف با هویّت­های از پیش­داده­شده و تحمیل­شده از سوی سیستم و جامعه­ی مسلط میداند.

 

 

 

 

به سوی چشم­انداز جدیدی بر هویّت

 

ژان و ناتالی. تو دم از سوژگی­ (سوبژکتیویته) می­زنی که ترم مهمی در اندیشه­ات است، چیزی که می­گویی موجب بدفهمی­هایی شده­است. چرا؟

 

فلیکس. این روزها از طریق ابزارهای گوناگون، مثل رسانه­های جمعی و رفتارِ یکسان­سازی­شده، تلاش ­می­شود که سوبژکتیویته درمان و نرمال­سازی گردد. سوبژکتیویته عبارت است از در ارتباط بودن با دیگری، با نوگرایی و با آفرینندگی، و در آنِ واحد قرارداشتن در یک آستانه­ی مرگ­زا و هراس­ناکِ بی­معنایی. ما با سوژگی­ای طرف نیستیم که از قبل داده­شده، سازگارسازی­شده و بسته­بندی­شده باشد؛ بلکه بر آن داشته شده­ایم که آن را تولید کنیم. با قرارگرفتن در معرض شرایطی که در زندگی روزمره دائماً با آنها مواجه می­شویم درمی­یابیم که چه باید کرد، چه کاری از دست بر می­آید و کلیدِ این عمل، زیر سؤال بردنِ مسلم­دانستنِ غایت­ها و منتهادرجات است. این دقیقاً نقطه­مقابلِ متمسک شدن به بودنی ست که از قبل موجود است و از قبل شکل­داده­شده است، چرا که [از این دید] بودن پیش از هرگونه شدن، رخداد و تولیدی ست.

کلِ سوبژکتیویته­ی مسلط [به این هدف] پی­ریزی شده تا مانع شکل­گیری سوبژکتیویته­ی بدیلی شود که من آن را برآشوبنده می­نامم، سوژه­ای درگیرِ برهم­کنش و فعل و انفعالی میان تعقید و آشوب. همه تمهیدی اندیشیده شده­است تا آنچه را که میتواند این سوبژکتیویته­ی مسلط را تخریب کند، از لحظه­ی ایجادِ آن و ورودش به جهان امحا و نابود سازد. اینها چیزهایی هستند که جهانِ به بلوغ رسیده، جهانِ همـجنســگرای در حال ظهور، و شدن همـجنســگرا با آنها به خوبی فهمیده است.

ژان و ناتالی. این مسأله­ی شدن را چطور تعریف میکنید؟ مسأله­ی شدن چطور میتواند با مسأله­ی همـجنـسگرایی مرتبط باشد؟

فلیکس. در قضیه­ی شدن پارادوکسی هست که به زمان مربوط میشود. مسأله­ی شدن امری مربوط به دیدگاه پیشرونده نسبت به تاریخ نیست، بلکه امری ست مربوط به دیدنِ اینکه چطور [خودِ] این مسأله­سازیِ شدن اتفاق می­افتد. از یک دیدگاه روان-جنسـی و روانکاوانه، همـجنســگرایی حاصل یک توقف و تثبیت­شدگیِ پیشا-ادیپی و پیشا-تناسـلی ست، همـجنسـگرایی همواره پیشا-چیزی است. چنانکه انگار همواره در انتظار تناسلیتِ اندامیِ تمام عیاری به سر میبریم: پذیرش تمام عیارِ اختگی. این آوا برای همه­ی ما آشنا ست! من به نوبه­ی خود فکر می­کنم برای دست یافتن به ابعاد هستی­شناختی­ای که همـجنســگرایی آنها را زیر سؤال برده­است، بایستی از این دیدگاه پیشرونده به تاریخ دست بکشیم. عملاً گریز از جهان استدلال­گریِ ساختاریافته به واسطه­ی قطب­های مردانه-زنانه، ابژه-سوژه و امثال آنها ممکن است. می­توان دُم به تله­ی این جهان نداد، جهانی که مجموعه­ای از مقولات دوگانه­ای ست که ابژه­ی استعلایی برای همیشه چون ماری بر آنها چنبره زده­است. گریزهایی ممکن اند که دسترسی به آنچه را که من یک ارتباط عمیق و وجودی می نامم میسر می سازند. یک رابطه ی درونماندگاری که دیگر یک قبل، یک بعد، یک سیاه، یک سفید، یک مذکر، و یک مونث را مفروض نمی­گیرد. ما در اینجا با یک نقطه­ی تبلور (تبدیل بخارِ هستیِ انتزاعی به ماده­ی هویّتِ عینی) سرو کار داریم، نقطه­ی تلاقی هستی که یک انتزاع محض و یک ایده­ی محض است، اما در عین حال در یک رابطه با موزیک و با گوشت، جسمیت پیدا کرده است، در آنچه من آنرا دقیقا یک شدن می­نامم. این پیداییِ شدن با یک پراکسیس پیوند خورده است. یا بهتر است بگویم حتی اگر بخواهیم همـجنسـگرا باشیم، قبل از همـجنسـگرا بودن باید همـجنسـگرا بشویم، و خودمان را هـمجنسـگرا بکنیم. در اینجا ایده­ی ما یک پراکسیس وجودیِ همجـنسـگرایی است، حتی اگر این ایده در نهایت پای مبتذل ترین زناشوئی همـجنسـگرایانه را پیش بکشد، همان زناشویی همـجنسگـرایانه­ای که به جهان مسلط دال­ها بازمی­پیوندد. نمی­توان ساختِ خُرد-قلمروهایی را نادیده گرفت که ما همواره در آنها عزلت میگزینیم تا شدن را تجربه کرده و احساس کنیم که به رسمیت شناخته شده­ایم. این چشم­اندازی بر هویّت است که معنایی ندارد مگر خطِ بطلان کشیدن بر دیگرِ هویّت­ها. باید به یک پلورالیسمِ هستی­شناختی بازگردیم که به ما اجازه میدهد همـجنسـگرا شویم، اما نه فقط در یک رابطه­ی مربوط به سکـسـوآلیته، چراکه این [همـجنسـگرا شدن] سـکـسـوآلیته را به ارتباطِ با دیگری، با کیهان و با ابعادِ چندجانبه میکشاند. در غیر این صورت، در چشم­انداز تقلیل­گرایانه­ی جامعه­ی مسلط فرومی­لغزیدیم که به هیچ رقم نفعی و جذابیتی برای امثال من ندارد.

همواره جریانی مضاعف و در دو جهت در کار است، جریان دوگانه­ی مهر اختتام زدن (بستنِ پرونده­ی چیزی) و گشایش، از سویی جریان انفجار و از سویی دیگر ازهم­پاشیدنِ مختصاتی که رهایی از قیدوبندها، دیوانگی و به­هم­ریختگی و اختلال را در معرض خطر قرار میدهد [به لفّ و نشرِ نامرتبِ این جمله توجه کنید]. این، بخشی ست از خرده-سیاستی که مختصِ هر گروهِ اپوزیسیونی ست، گروهی که قلمروهای­اش وابسته به آن چیزی هستند که در بیرون وجود دارد، همان چیزی که ما نامش را کلان­سیاست میگذاریم – هر دوی اینها با هم سوبژکتیویته­ای را که از آن حرف زدم به دردسر میاندازند.

ژان و ناتالی. در دهه­های شصت و هفتاد اشاراتی به بینش و مفهومِ هویت شد. نظر تو راجع به این بحث­ها و اشارات مذکور چیست؟

فلیکس. ما باید از یک منطق چند بنیان و چند پهلو آغاز کنیم، و آن بینش و مفهومِ هویت را بپذیریم که من آن را قلمروی وجودی می­نامم، چون که ما نمی­توانیم بیرون از بدن­هایمان، و بیرون از دوستانمان، که یک جور حلقه­ی انسانی اند زندگی کنیم. و در آنِ واحد، داریم از این موقعیت [موقعیتِ هویت­یابی] بیرون می­جهیم و میزنیم به چاک. آنچه اینجا باید مورد توجه قرار گبرد یکی از شرایطی ست که پذیرشِ دیگری (other) و پذیرشِ یک پلورالیسم سوبژکتیو را ممکن میکند. این صرفاً مسأله­ی تسامح نشان دادن در برابر گروه دیگر، قومیتِ دیگر و جنس دیگر نیست، بلکه مسأله­ی میل به اختلافِ عقیده، دیگری­بودگی و تفاوت هم هست. پذیرشِ دیگری­بودگی پرسشی ست که آنقدرها به حق نمی­پردازد که به میل مربوط میشود. این پذیرش دقیقاً در شرایطی ممکن است که چندگانگیِ درون خودِ فرد را مسلم بگیریم.

ژان و ناتالی. فلیکس گتاری که « به این ترتیب میخواهد ملال و انفعال فراگیر و همگانی را متوقف کند و جلوی آن را بگیرد»، هیچ­گاه توقف نمی­کند، از یک کتاب به کتاب دیگر جهانی را پیش چشم ما تصویر میکند که پر است از اعمال اجتماعیِ نو، اَعمال زیباشناختیِ نو، اَعمال نو و بدیعِ خود (self) در ارتباطش با دیگری، با بیگانه، و با امر بیگانه.

 

مرتبط

ـــــــــــــــــــــــ

سرمایه داری: هذیانی بسیار بخصوص / مصاحبه با دلوز و گتاری

بسوی آزادی/ دلوز و گتاری

 

 

بسوی آزادی / فلیکس گتاری و ژیل دلوز

 

ترجمه : بابک سلیمی زاده

 

دریافت نسخه آکروبات

تفاوتها میان امر فردی و امر اجتماعی رخ نمیدهند، چراکه نزد ما میان این دو تفاوتی وجود ندارد. هیچ سوژه ی گفتن(enunciation)ای در کار نیست، بل هر نام خاص امری جمعی ست، هر سرهم بندی، پیشاپیش امری جمعی ست. تفاوتها به هیچ وجه میان امر طبیعی و امر مصنوع هم رخ نمیدهند چراکه این هر دو به ماشین و مبادلات آن وابستهاند. و نیز میان امر خودبخودی و امر سازمان یافته، از آنجا که مسئله تنها بر سر یکی از شیوه های سازمان یابی است. و نیز میان امر چندپاره و امر متمرکز، از آنجا که متمرکز شدن خودش یک سازمانیابی است که بر یک چندپارگی سخت تکیه می کند. تفاوتهای موثر از میان خطوط می گذرد، حتی اگر هر کدام درونماندگارِ دیگری باشند. به همین دلیل است که مسئلهی شیزوکاوی و مطالعاتعملی (pragmatics)، و خرده سیاست، هیچگاه بر سر تفسیر کردن نیست. بل دقیقا متضمن پرسش است که خطوط شما چیست، فردی یا گروهی، و چه خطراتی در هر کدام موجود است؟

قطعات صلب شما چیست، ماشینهای دودوئی و ورارمزگذاری شما چیستند؟ چراکه حتی اینها نیز بطور حاضر-آماده به شما داده نشدهاند؛ ما صرفا بوسیله ی ماشینهای دودوئیِ طبقه، جنس، یا سن تقسیم بندی نشده ایم : ماشینهای دیگری هستند که ما دائما تعبیه میکنیم، میسازیم بدون اینکه بدانیم. و چه خطراتی وجود دارد اگر بخواهیم این قطعات را بسرعت و عجولانه منفجر کنیم؟ آیا این خودِ ارگانیسم را نمی کُشد، ارگانیسمی که خودش ماشینهای دودوئی را دربر دارد، حتی در اعصاب و در مغزش؟

خطوط ارتجاعی شما چیست، جریان ها و آستانه های شما چیست؟ مجموعهی قلمروزداییهای نسبی و بازقلمرودهیهای متناظر شما چیستند؟ و توزیع سوراخهای سیاه :  سوراخهای سیاهِ هر یک از ما کدامند، سوراخهایی که یک حیوان در آن کمین کرده یا یک خرده فاشیسم در آن رشد می یابد.

خطوط پرواز شما چیستند، آنجا که جریانها با هم در آمیختهاند، آنجا که آستانهها یک نقطهی مجاورت یا گسست بدست می آورند؟ آیا آنها هنوز قابل قبول و مناسب اند، یا اینکه پیشتر در یک ماشین ویرانگری و خود-ویرانگری که یک فاشیسمِ مولار را بازسازی می کند به هم رسیده اند؟ ممکن است این اتفاق بیافتد که سرهمبندیِ میل یا سرهمبندیِ گفتن به انعطاف ناپذیرترین خطوطش، و ابزارهای قدرتش تقلیل یافته باشد. سرهمبندی هایی هستند که صرفا دارای این گونه خطوطاند. اما خطرات دیگری در پس هر کدام از آنها کمین کرده است،  خطراتی بس ارتجاعیتر و لزجتر، که در آنها هر کدام از ما یک قاضی هستیم، تا وقتی که زمان و زمانه جاری ست. این پرسش که «چگونه است که میل میتواند به سرکوب خودش میل بورزد؟» به یک دشواری نظری واقعی منجر نمیشود، بلکه هر زمان موجب بسیاری از پیچیدگیهای عملی است. همینکه ماشین یا «بدن بدون اندام» باشد، میل هم هست. اما بدنهای بدون اندامی هستند که حالتِ محفظههای خالیِ برآماسیده را دارند، به این خاطر که اجزاء ارگانیکِ آنها با سرعت و شدتِ زیاد از حدی منفجر شدهاند، یک «اُوِر دوز». بدنهای بدون اندامی هم هستند که سرطانی و فاشیستیاند، در سوراخهای سیاه یا ماشینهای فسخ. میل چگونه میتواند با از پیش بردنِ سطحِ درونماندگاریاش و همنواختیاش که هر زمان علیه این خطرات قد علم میکند، از تمام این موارد سبقت گیرد؟

  

هیچ دستورالعمل کلیای وجود ندارد. ما به تمام مفاهیم سرتاسری و یکپارچهساز پایان دادهایم. مفاهیم هم حتی رویداد هستند. آنچه در مورد مفاهیمی نظیر میل، ماشین، یا سرهمبندی جالبتوجه است، این است که آنها تنها به میانجیِ تغییرپذیریهاشان واجد ارزشاند، در بالاترین تغییراتی که به بار میآورند. ما در پی مفاهیم بزرگ و دندانهای پوکی مانند قانون (THE law)، ارباب (THE master)، و شورشهای «بزرگ» (THE rebel) نیستیم. ولی این بدین معنا نیست که بخواهیم در کـوسِ کشتهها و قربانیان تاریخ، و شهادتهای رخ داده در گولاگها بدمیم و نتیجه بگیریم که «انقلاب ناممکن است، اما ما متفکران باید به ناممکن بیاندیشیم چراکه ناممکن تنها به میانجیِ اندیشهی ما وجود دارد!» به نظر ما هیچگاه کوچکترین گولاگی وجود نمیداشت اگر قربانیان آن از گفتمانی که امروز کسانی که بر مزار ایشان میگریند برگزیدهاند، خودداری میکردند. قربانیان میتوانستند به شیوهای دیگر زندگی کنند تا جوهری ببخشند به کسانی که امروزه به نام آنها مرثیه سر میدهند، به نام آنها فکر میکنند، و سعی میکنند به نام آنها به دیگران درس بدهند. این نیروی زندگی بود که میتوانست آنها را برانگیزد، نه تلخیِ آنها؛ اعتدالِ آنها، نه جاهطلبیشان؛ کماشتهاییشان، نه پر اشتهایی، همانطور که زولا گفته است.

ما سعی کردیم کتابی برای زندگی بنویسیم، نه کتابی محتویِ گزارشات، یا محکمههایی برای مردم یا اندیشهی ناب. مسئلهی انقلاب هرگز بر سر خودبخودیِ اتوپیایی در مقابلِ سازمانیابیِ دولتی نبوده است. ما وقتی الگوی ساز و برگ دولتی یا سازمانیابیِ حزبی که تحت سلطهی آن ساز و برگ شکل گرفته است را به چالش کشیدیم، با اینحال به ورطهی طرحِ بدیلهای عجیب و غریب نیز نیافتادیم: نه به یک دولت/وضعیتِ طبیعی و یک خودانگیختگیِ دینامیک توسّل جستیم، و نه سعی کردیم به متفکر خودخواندهی یک انقلاب ناممکن تبدیل شویم که همین ناممکنبودن برایش منبعی از لذت است. مسئله همواره سازمانی بوده است، و نه ایدئولوژیکی: آیا سازمانی ممکن است که بر پایهی ساز و برگ دولتی شکل نگیرد و حتی پیشاپیش از دولتی در حال پیدایش خبر ندهد؟ شاید یک ماشینِ جنگی با خطوط پروازش اینگونه باشد. برای قرار دادن «ماشین جنگی» در تقابل با ساز و برگ دولتی در هر سرهمبندی ـ حتی یک سرهمبندی موسیقایی یا ادبی ـ لازم است که درجهی مجاورت به این یا آن قطب را ارزیابی کنیم. اما چگونه یک ماشین جنگی، در هر حوزهای که باشد، میتواند مدرن گردد، و چطور میتواند خطرات فاشیستیاش را دفع کند، وقتی که توسط خطرات تمامیتخواهانهی دولت احاطه شده است، خطرات ویرانیاش در مقایسه با پیامدهای بقای دولت. به شیوهای مشخص، این امر بسیار ساده است، این امر هر روزه برای خود اتفاق میافتد. اشتباه است که بگوئیم: یک دولت کلیتساز در کار است، ارباب و صاحبِ نقشههای خودش است و محوطههایش را توسعه میدهد؛ و در مقابلش یک نیروی مقاومت هست که شکلِ دولت را میپذیرد حتی اگر این به معنای تسلیمشدن ما باشد، و یا به ورطهی مبارزات خودبخودی یا جزئی درافتد، حتی اگر موجب خاموش شدن و مغلوب شدنِ همیشگی گردد. مرکزیتیافتهترینِ دولتها به هیچ وجه ارباب و صاحبِ نقشههای خود نیست، بل یک آزمایشگر نیز هست، و تزریقها را به اجرا میگذارد. قادر نیست به درونِ آینده نگاه کند: اقتصاددانانِ دولتی خود را عاجز از پیشبینیِ حجم پولی اعلام میکنند. سیاستِ آمریکایی مجبور است خود را با تزریقهای تجربی پیش ببرد، نه با برنامههایی مبتنی بر حقیقت و طرحهایی قابل توضیح. چه بازیِ طاقتفرسا و دروغینی در پیش گرفتهاند آنها که از اربابی زیرک و عالیرتبه سخن به میان میآورند، تا از خود تصوّری همچون یک متفکر مذهبی، زوالناپذیر، و «بدبین» عرضه کنند. قدرتها در امتداد خطوط متعدد و پیچیدهای تجربههای خود را به اجرا میگذارند، ولی از میان اینها، تجربههایی از نوع متفاوت نیز سر بر میآورد، محاسبات بینتیجه، ترسیم خطوط فعالِ پرواز، جستجو برای ترکیبِ این خطوط، افزودن سرعتشان یا کاستن از سرعتشان، ابداع سطح همنواختی، قطعه به قطعه، همراه با ماشین جنگیای که خطراتی که در هر مرحله ممکن است با آنها مواجه شود را میسنجد.

آنچه موقعیت ما را مشخص می کند ورای و در عین حال در همین جنبه ی دولت است. ورای دولت های ملی، پیشرفت بازار جهانی، قدرت کمپانی های چند ملیتی، و طرح ریزی یک تشکیلات «نجومی»، گسترش سرمایه داری به تمام پیکر اجتماع، و به وضوح شکل دادن به یک ماشین انتزاعیِ عظیم که جریان های پولی، صنعتی، و تکنولوژیکی را فرارمزگذاری می کند. در عین حال وسائل استثمار، کنترل، و مراقبتی که هر آن ماهرانه تر و پراکنده تر، و به معنایی مولکولی می شوند (کارگران کشورهای ثروتمند ضرورتاً در چپاول کشورهای جهان سوم نقش ایفا می کنند، مردان در فرااستثمارِ زنان نقش ایفا می کنند، و الخ). اما ماشین انتزاعی با کارکرد بدش، کمتر از دولت های ملی مستعد لغزش نیست، دولت هایی که قادر نیستند این کارکردها را در قلمرو خودشان یا از قلمرویی به قلمرو دیگر تنظیم و تعدیل کنند. دولت دیگر در حیطه ی اختیار خود وسائل سیاسی، نهادی، یا حتی مالی ای را ندارد که او را قادر سازند تا از پس زنی های این ماشین جلوگیری کند؛ تردید داریم که بتواند استناد کند به اشکال قدیمی ای نظیر پلیس، ارتش ها، بروکراسی ها، حتی بروکراسی های اتحادیه تجاری، موسسات جمعی، مدارس، خانواده ها. لغزش های بزرگی که در این جنبه از دولت اتفاق می افتند، خطوط شیب دار یا خطوط پرواز را دنبال می کنند و اساساً تمایل دارند به : ۱) محدود کردن قلمروها، ۲) مکانیسم های مطیع سازیِ اقتصادی (مشخصه های تازه ی بیکاری، و تورم. ۳) چارچوبهای تنظیمیِ پایه ای (بحران مدرسه، اتحادیه های تجاری، ارتش، زنان، . . . )؛ ۴) ماهیت مطالبات که کیفی می شوند به همان اندازه که کمی بودند («کیفیت زندگی» به جای «سطح زندگی»).

تمام اینها برسازنده ی آن چیزی هستند که می توان حقِ میل ورزیدن اش نامید. شگفت انگیز نیست که انواع مسائل اقلیتی (مسائل زبانی، قومی، ناحیه ای، جنسی، یا مربوط به جوانی) نه تنها در قالب صورتهایی از آنارشیسم، بل در قالب اشکال انقلابی و امروزینی سر برآورده اند که بار دیگر به شیوه ای کاملاً درون ماندگار هم اقتصادِ جهانیِ ماشین را و هم سرهم بندی های دولت های ملی را به چالش می کشند. به جای قمار کردن بر سر ناممکن بودنِ همیشگیِ انقلاب و بازگشت فاشیستیِ یک ماشین جنگی به طور کل، چرا اینطور نیاندیشیم که گونه ای تازه از انقلاب در شرف ممکن شدن است، و اینکه تمامی انواع دگرگون کردن، دگرگون کردن ماشین های زنده ای که جنگها را هدایت می کنند، ترکیب می شوند و یک سطح همنواختی را ترسیم می کنند که در سطح سازمان دهی جهان و دولت ها نقب می زند و آنها را تحلیل می برد؟ چراکه باید گفت جهان و دولت هایش ارباب و صاحب نقشه های خود نیستند، همچنانکه انقلابیونی که محکوم به تغییر این دولت هایند نیز اینگونه اند. همه چیز در قالب بازی هایی متغیّر رخ می دهد، «پیشاپیش، پساپس، و پساپیش . . . » پرسش در مورد آینده ی انقلاب پرسش مناسبی نیست، چون تاجائیکه به این پرسش مربوط می شود، بسیاری از مردم هستند که انقلابی نمی شوند، و درست به همین دلیل هم هست که این انقلاب انجام می شود، و این پرسش هست تا از مسئله ای اساسی تر ممانعت  کند: پرسش از شدنِ انقلابیِ مردم، در هر سطح و در هر جایگاهی.

یک یا چند گرگ ؟ / ژیل دلوز و فلیکس گتاری

فصلی از کتاب هزار فلات
ترجمه‌ی بابک سلیمی زاده

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

field of tracks,or Wolf Line

 

آن روز، مردِ گرگ‌آذین* با خستگى از روى تخت روانکاوى بلند شد. او مى‌دانست که فروید نبوغ خاصی در تند گذشتن از کنار حقیقت و نادیده انگاشتن آن، و سپس پر کردن جاهاى خالى با تداعی‌ها دارد. او مى‌دانست که فروید چیزى درباره‌ى گرگها، و مقعدهاى این مساله نمى‌داند، تنها چیزى که فروید مى‌فهمید سگ بود و دُمِ سگ. این کافى نبود و نمى‌تواند باشد. مردِ گرگ‌آذین مى‌دانست که فروید خیلی زود به او میگوید درمان شدهای، اما مى‌دانست که این مشکل او نیست و این رفتار فروید در کارهاى برونسویک، لکان، لکلیر تا ابد ادامه دارد. نهایتاً، او فهمید که فروید در فرایند یافتن یک نام حقیقی و خاص براى او قرار دارد، مرد گرگ‌آذین، نامى بیشتر مناسب او تا خودش، نامی که میتواند بالاترین درجه‌ى تکینگی در درک آنى از یک چندگانگیِ نوعىِ را بدست آورد : گرگ‌ها. او مى‌دانست که این نام تازه و حقیقتاً خاص تغییر شکل خواهد داد و غلط نویسى خواهد شد، و همچون یک نام پدرى و خانوادگى بازنویسی خواهد شد.. . . (دریافت متن کامل مقاله)

 

چگونه خود را بدنی بدون اندام بسازید ؟/ ژیل دلوز و فلیکس گتاری

ترجمه : بابک سلیمی زاده

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

 

 

در هر صورت شما یکی (یا چندتا) دارید. آنقدر نیست که پیشا موجود یا حاضر آماده باشد، هرچند در حالاتی بخصوص از پیش موجود است. در هر صورت شما یکی را اختیار میکنید. بدون آن نمیتوانید میل بورزید. در همه حال در انتظار شماست. یک اجرا یا آزمایشگریِ اجتنابناپذیر است. پیش از آنکه آن را متقبّل شوید، کامل شده است. و تا وقتی که شما آنرا تقبّل نکردهاید آنهم کامل نشده است. عملی آرام و توام با اطمینان نیست، چون ممکن است آن را سنبل کنید و خراب از کار در بیاورید. میتواند وحشتناک باشد و شما را به سوی مرگ سوق دهد. در عین بیمیلی مایل است. یک ادراک یا مفهوم نیست، بلکه اجرا و تمرین است، مجموعهی تمرین هاست. شما هیچگاه به بدن بدون اندام نمیرسید. شما نمیتوانید به آن دست یابید. شما برای همیشه در حالِ رسیدن به آناید. بدن بدون اندام یک حد است. میپرسند، خب این بدن بدون اندام چیست؟ ـ اما شما هم اکنون پیشتر بر روی آن هستید، حشرهوار حرکت میکنید، مثل کورها راه می روید، یا مثل ماه زدهگان میدوید: مثل بیابانگردان و ایلیاتیهای جلگهها. ما بر این میآرامیم. بیداریمان را بیدار میشویم. میجنگیم تا جایگاهمان را بجوئیم، شادیهای ناگفته و شکست های افسانهای را تجربه کنیم. بر آن ما نفوذ میکنیم و به ما نفود میشود. بر آن ما عشق میورزیم. آرتو در ۲۸ نوامبر ۱۹۴۷ جنگی بر سر اندام را تشریح کرد : پایان حکم خداوند… [دریافت متن کامل مقاله]