بایگانی برچسب: s

مسکّن / داستانی از ساموئل بکت

 

 

ترجمه ی پیمان چهرازی

دریافت نسخه آکروبات

 

 

نمی دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نودسالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهیاش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنیهایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخوردهایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. از آنجا که امشب هراسانتر از آنم که، در انتظار لخته های سرخِ قلب، تکههایی در دیوارهی رودهی بزرگ، تا قتل بطئیِ پایانی در کاسهی سرم، حملهی نهایی به آخرین ستونهای استوار، و خوابیدن با اجساد، به صدای پوسیدنم گوش کنم. پس برای خودم قصهای می گویم، سعی می کنم و برای خودم قصهی دیگری می گویم، تا سعی کنم و خودم را آرام کنم. و اینجاست که حس می کنم پیرم، پیر، حتّا پیرتر از روزی که افتادم، کمک خواستم، و رسید. ممکن است بعد از مرگم با این داستان به زندگی برگردم؟ نه، به من نمی آید بعد از مرگم به زندگی برگردم. […] دریافت متن کامل داستان

 

پایان بازی / مهدی سلیمی

 

 

بازخوانی سیاسی ـ انضمامی از نمایشنامه ی «پایان بازی» نوشته بکت

یا

 چرا من یکهو مثل قارچ وسط خیابان سبز نشدم؟

 

دریافت نسخه آکروبات 

 

خلاصه نمایشنامه ی پایان بازی:

«در اتاقی با دو پنجره در چپ و راست که یکی به خشکی باز می‌شود و دیگری به دریا چهار نفر از سه نسل زندگی می کنند. هام مردی است کور و فلج بر روی صندلی چرخداری و کلاو که پسر خوانده اوست مسئول رسیدگی به هام است و پیرمرد و پیرزنی به نامهای نگ و نل در دو سطل زباله در گوشه اتاق کنار یکدیگر هستند. کلاو با دوربین از پنجره ها به بیرون دید می اندازد و گزارش آن را به هام می‌دهد. در تمام مدّت کلاو می‌خواهد هام را ترک کند و از آن اتاق خارج شود و در آخرین دیدش از پنجره به دستور هام به پسربچه‌ای برمی‌خورد و تصمیمش برای ترک هام قطعی می‌شود؛ لباس و چمدان سفر را آماده کرده ولی نمی‌رود؛ به جایگاهش در کنار هام برمی‌گردد و به او خیره می‌ماند. نمایش پایان می یابد.»  ادامه‌ی خواندن