بایگانی برچسب: s

انشعاب از روشنفکری: چگونه روشنفکر بمانیم / روزبه گیلاسیان

 

حلقه ی فکری: پرونده روشنفکران و قدرت

 

دریافت نسخه آکروبات

به نام تاریک اندیشی و اندیشیدن در ظلمت ، باید  روشنفکری را دوباره برگرداند. این بار نه از فرانسه بلکه از فارسی و نه از زبان بلکه از ته معده ]برگرداند.[. اگر میرزا آقا خان کرمانی این اختیار را داشت که انتولکتوئل را به منورالفکر برگرداند، ما نیز این جرات را به خود می دهیم و آن را «تاریکاندیش» میخوانیم. به جای آنکه بگوییم روشنفکر امروز چه تفاوت هایی با روشنفکر دیروز داشته یا باید داشته باشد از خیرجدال بر سر تصرف نام روشنفکری گذشته و محتوای سنگین آن را به خود و تاریخش وا میگذاریم. به این وسیله ما به جای ایجاد تمایزی در جهت فتح دال روشنفکری و جدال بر سر اینکه چه کسی روشنفکر است یا که روشنفکر نیست یا چه باید باشد یا نباشد و به جای دامن زدن به جدال روشنفکری علیه روشنفکری، سر خویش را بالا گرفته و از روشنفکری انشعاب میکنیم : ما تاریک اندیشان.

نه تنها اندیشیدن محتاج روشن بودن یا نبودن فضای اندیشه نیست بلکه برای اندیشیدن از این دست که ما در پی آنیم، تاریکی شرطی لازم و ضروری است. آنچه به دید می آید را به دیده واگذاردن و در مغاکی تهی ذهن را آبستن کردن : چنین زاده می شوند تاریک اندیشان. در قیر اندیشیدن، در بد-بینی از ته چاله ای در واقعیت جوشیدن، چون نفت خام بیرون زدن و فواره شدن، آتش گرفتن و مهار شدن.

قرینگی دیدن و اندیشیدن، پیش فرضی است که تاریک اندیش آن را به کنار می نهد. نوعی نگاه تجربی خام در اندیشه روشنفکری وجود دارد که برای رسیدن به حقیقت باید دید و دیدن تنها به واسطه روشنی و در پرتو تابیدن نور میسر می شود. قرابت دیدن و اندیشیدن همواره اندیشه را محدود به چشم، و چشم همواره خود را محدود به سر، و سر خود را وابسته به سوژه ای می دانست که به جهان می نگرد. این اتوریته نگاه و چشم بر کل سنت اندیشه سایه افکنده است. چشم دریچه ای است به بیرون که بهترین تمثیل برای ایجاد غیریت مابین خود و جهان و ایجاد تمایز درون از بیرون است. تمثیل غار افلاطون نمونه ای از همین وابستگی اندیشه به دیده و آن چیزی است که در بازی نورها به دید می آید. روشنفکر کسی است که مشکلات جامعه را می بیند، او چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند. روشنفکر در مقام دانشمندی است که در آزمایشگاه جامعه نقش ابزاری جهت رﺅیت پذیر شدن نادیدهها را بازی میکند. (او کمی جادوگر و کمی پیشگوست اما امروز با تسلط علم دیگر حتی نمی تواند نقش پیشین خویش را بازی کند). بی خود نیست که در کل فلسفه غرب از افلاطون تا امروز این نوع حاکمیتِ دید بر اندیشه فرمانروایی داشته است. رﺅیت پذیر کردن آنچه دیده نمی شود، نشان دادن به مردم، افشاگری، عیان ساختن و … همه نشان از نوعی حکومتِ چشم بر اندیشه داشته است. کافی است کمی به نوشته های خود با دقت نگاه کنید تا رد این انحراف را مشاهده نمایید (مثلن خود من که به کرات از رﺅیت پذیر کردن آنچه از فرط شفافیت ناپیدا گشته است نوشته ام دچار همین انحراف در دیدن هستم. لوچ بودنی که شرط اندیشیدن است).

مساله به همین سادگی نیست، چنین استدلال می کنند : وقتی می گوییم روشنفکر چیزهایی را به مردم می نماید که از فرط شفافیت ناپیدا گشته اند، منظورمان این است که مردم قادر نیستند خیلی از روابط پنهان حاکم بر سرنوشت خویش را ببینند و این وظیفه روشنفکر است که با بررسی روابط قدرت و تبارشناسی آنچه هست مردم را نسبت به وضعیت خویش آگاه سازد. ادعا این است که این دیدن و این نشان دادن ربطی به چشم ندارد بلکه فرایندی کاملن ذهنی و مربوط به تفکر است. در پاسخ باید گفت: در هر حال به کار بردن واژگان و افعالی که در مورد با چشم نگریستن به کار می رود حکایت از نوعی وابستگی اندیشه و سنت اندیشیدن به رﺅیت و امر مرئی دارد. چنین تسلطی را نمی شود انکار کرد.

تاریک اندیشان بر خلاف سعی می کنند از سنت بینایی به سمت بساوایی کوچ کنند. آنها تجربه گرایی را به معنایی اصیل تر و دقیق تر به کار می بندند. در تاریکی تنها می شود با لمس اشیا به حقیقت آنها پی برد. لمس اشیا نوعی یکی شدن با اشیا و با مادیت آنهاست. انسان شیای مابین اشیا میگردد. دیگر درون یا بیرون به معنای مطلق آن مطرح نیست. انسان از دریچه (چشم) به جهان گشوده نمی شود بلکه پیوسته با آن ]درتاریکی[ برخورد می کند. این نوع اندیشیدن، اندیشیدن به سبک کودکی است که برای آشنایی با هر چیز آن را لمس کرده و به سمت خویش میکشاند. (و نیز تجربه انسان نخستین برای در دست گرفتن هرچیز تازه و لمس به عنوان اولین نوع شناخت برای احتمالن بشر اولیه).

اندیشیدن بیش تر وابسته به دست است تا چشم. دستی که لمس می کند، دستی که کار میکند و دستی که مینویسد. آیا نوشتار مدیون دست نیست؟ آیا هنر اساسن کار-دستی نبوده است؟ آیا پرولتاریا جز دستانش چیز دیگری برای از دست دادن دارد؟ آیا هایدگر شیفته دستان زیبای هیتلر نبود؟ آیا نباید ارسطو را وارونه کرد و انسان را نه حیوان ناطق بلکه حیوانی دستورز نامید. اینکه وجه تمایز انسان از حیوان را قوه ناطقه و هوش بنامیم خود امری مشکوک است که ریشه در سلطهگری عقل در برتر خواندن خود از دیگری دارد. واقعیت در دستان انسان است. البته در چنگال های پلنگ و چابکی خرگوش نیز واقعیتی نهفته است.

مالکیت آیا همان در دست گرفتن چیزی نیست. واژه مانسیپیوم که در گذشته به معنای مالکیت به کار می رفت به معنای دست گذاشتن بر چیزی بود. مالکیت یا مانسیپیوم دست گذاشتن بر چیزی و آن را از آن خود کردن بود. همین دست با دست دیگری شکسته می شود: دست کارگری که مالکیت را به کنار میزند (در این صورت او با دست خود چه می کند؟). دست ابزار نیست. اشتباه رایج در این است که دست را مجری اوامر عقل دانسته و آن را همچون ابزاری درک می کنند. در واقع این فرم دست است که طریقه اندیشیدن را هدایت کرده و جهت می دهد. عقل صرفن در حالات دست می اندیشد. دست است که به سمت هستی دراز می شود. اندامِ دیگری را تنها می توان با دست لمس کرده و فهمید. آیین دست دادن در هنگام آشنایی همین شناخت تنی و لمس دیگری بوده است. انسان برای اشاره به خود، برای خاراندن خویش، برای لمس و حس کردن خویش و برای دور کردن هر چیز از خویش از دستانش استفاده میکند. همان طور که اندیشه به طور انعکاسی قادر است بر خود و در خود بیاندیشد. دست نیز قابلیت حس کردن خویش و دیگری را به صورت توامان دارد. دست اگر نه کمتر از اندیشه اما هم سنگ آن وسیله واشدن انسان بر هستی بوده است.

برای تاریکاندیش، اندیشه و عمل پیوند خورده در ذات هستند. دست چیزی جز اندیشه و اندیشه چیزی جز دست نیست؛ ذهن چیزی جز کالبد و کالبد چیزی جز ذهن نیست. تاریک اندیش «دست» به اندیشه می زند. او با دستانش می اندیشد. با دستانش میجنگد و با دستانش رها میشود. او علاوه بر مفاهیم آزاد باید در جغرافیایی آزاد نیز زندگی کند. تاریکاندیش به دستان هر کس نگاه می کند تا بداند به چه می اندیشد. اگر که ذهن نماینده امر نامتناهی است؛ دست، کلید بازگشت به تناهی است. به همین دلیل است که تاریکاندیش در نسبیت متوقف نمیشود بلکه در قطعیت دستانش به حرکت در میآید.

تاریکاندیش به تاریکی و در تاریکی میاندیشد. تنها با فرض کردن مداری برای زمین می توان اثبات کرد خورشید در مرکز قرار دارد وگرنه در فضای خالی، مرکزیت هیچ معنایی ندارد. اندیشیدن نوعی بازگشت به رحم هستی و تغذیه کردن از بند نافی است که او را به هستی می پیوندد. با این همه آنچه اندیشه را سامان می دهد نیستی است چرا که زیستن در رحم، زیستی پیش از تولد و مساوی نیستی است. تاریکی رحم، رنگ خون که به سیاهی می زند و سفیدی چشم که بسط می یابد در حدقه ای برای ندیدن.

مثال فیلشناسی در تاریکی به کل معکوس میشود (و این خود نشان دهنده تفاوت بنیادین حقیقت تاریک اندیشان از روشنفکران است). در این مثال این گونه گفته می شود که مواجهه ما با حقیقت به مانند فیل شناسی در تاریکی است هرکس به جایی از بدن فیل دست می زند و می پندارد که حقیقت را یافته است، در حقیقت همه درست می گویند اما از منظری متفاوت. تنها وقتی چراغ ها روشن می گردد همه متوجه می شوند که به یک چیز اشاره می کردند. متوجه هستید که این استدلال کودکانه ای در جهت اثبات و تحمیل نسبی گرایی فرهنگی است. استدلالی که برای روشنفکر قابل پذیرش است اما تاریک اندیش تمامن آن را دیگرگونه می فهمد. حقیقت همان گوش یا خرطوم فیل است و تمامیت فیل جز دروغ و اجماعی دروغین با استفاده از نور چراغی فریبندهتر نیست : چراغ روشنگری.

انقلاب خوب است اما فقط برای یک بار. پس از آن خاطره خاک گرفته و تلاش برای تحریف انقلاب خوب است. روشنگری خوب است اما تنها برای یک بار و پس از آن تنها لاس زدن با مفاهیم کلی ساز و خانه کردن در آن و دسیسه ساختن از آن و دهان بستن از برای آن باقی می ماند. تاریک اندیشی، به انقلاب در انقلاب و روشنگری در روشنگری وفادار می ماند. او روشنگری را تخطئه نمیکند بلکه آن را به افراط می کشاند. در آن خانه نمیکند بلکه آن را بر دوش می کشد. از آن عبور نمی کند بلکه آن را از گیر افتادن در تاریخش عبور می دهد. 

پرسش مکرر شده روشنفکران و قدرت این چنین است: روشنفکر باید همیشه «بر» قدرت باشد یا می تواند «با» قدرت و در خدمت مردم نیز باشد؟ ما به این پرسش پاسخ سومی میدهیم. با درک درست از قدرت و سازوکارهای آن می توانیم سویه ی غلط این پرسش را واژگونه نماییم. اگر بپذیریم قدرت صرفن اعمال شده از بالا به پایین نیست و تمامی قدرت در دستگاه دولت تجمیع نشده است و قدرت در هر رابطه ی انسانی وجود داشته و همه درگیر شبکهی تودرتویی از روابط قدرت هستند؛ در این صورت باید پرسید که روشنفکر تا چه میزان می تواند با اعمال قدرت از جانب خویش به تغییری در این شبکه منجر شود. نکته مهم این است که جهت حمله روشنفکر به قدرت نه صرفن قدرت دولت بلکه اعمال شدید قدرت به تمام گرههای این شبکه است. از این رو روشنفکر بیش از هرچیز باید با قدرتی در سطح مردم خود را درگیر کند. در این معنا روشنفکر دیگر در جانب مردم و حامی آنها در برابر قدرت مافوق دولت نیست بلکه روشنفکر دشمن شماره یک مردم نیز  هست. چنین روشنفکری دیگر نه یک روشنفکر بلکه یک تاریکاندیش است.

تاریکاندیش دشمنِ مردم است نه از این رو که میخواهد از آنها بهرهکشی کند و نه به این دلیل که می خواهد جلوه متمدنانهی فاشیست باشد. تاریکاندیش با مردم مشکل دارد؛ او در زندگی مردم کراهت، و در لبخند آنها طمع،  و در مبارزهی آنها نشانهی تسلیم را میبیند. تاریکاندیش میداند که نه مورد قبول حکومت است و نه مورد اقبال مردم، در واقع مردم چیزی جز بسط ایده دولت نیستند. تاریکاندیش می داند که نظم موجود جز از طریق همین مردم استوار نگردیده و جز حمایت همین مردم اهرم قدرتی ندارد. تاریکاندیش بر خلاف روشنفکر نه به سرِ قدرت بلکه به ریشههای قدرت میزند. هر گونه کندن و قطع کردن شاخه های بالادست این درخت در واقع نوعی هرس کردن درخت قدرت است که به آن بال و پر بیش تر میدهد (و اصلاحات چیزی جز این هرس کردن نیست). تاریکاندیش به جای هرس کردن درخت قدرت به زدن ریشهی آن مشغول است. او در واقع ریشه خود را می زند.

او نه سمت مردم است و نه سمت حکومت، تاریکاندیش سمت خودش است. سمت رنج تاریخ خود و خاطرهی درخشان شهادتش در ساعتهای آویخته در میدان شهر که عقربه هایش به سمت خاک شلیک می شود و در گوشت های آویزان از چنگه قصابی فرو میرود. نه ساکن دیوان دولت است و نه مقیم ایوان ملت. نه جیره خوار دولت است و نه پول مفت سخنرانیهای آتشین میگیرد. نه رستم دستان است و نه گوژپشت نتردام. تاریکاندیش سمت خود و تبار خویش است.

پس پرسش بر سر همکاری روشنفکر با قدرت و یا در افتادن او با قدرت نیست. پرسش بر سر طریقهی  مبارزهی همه جانبه ای با جلوه های قدرت در سطح است. ریشههایی در سطح که سرطان نظم موجود را گسترش میدهند. نسبت تاریکاندیش با مردم علاقهی عمیقی است که به جنون میانجامد: «به من اسلحهای دهید که همه را بکشم و دستمالی که اشکهایم را پاک کنم.» تاریکاندیش به این صفر متافیریکی معتقد است که مردم همه میتوانند بیاندیشند و همه میتوانند سخن بگویند؛ اما مواجهه او با مردم در این متافیزیکِ تعاریف اتفاق نمیافتد او با مردم واقعی و شرایط عینیای طرف است که خود را ورای تعاریف به اثبات میرسانند. مردمی که سخن گفته و میاندیشند اما نه در شرایط صفر اندیشه بلکه در هجوم اطلاعات غلط و بینشهای تبلیغاتی رژیم و درک خویش از منفعت و ترس خویش از تغییر. رهایی مردم از سلطهی هر سخنی، خیالی باطل است. مردمِ صرف و سخنِ صرفِ مردم وجود ندارد. با شعرِ هیچ کارگری نمیتوان به صورتی بکر و خارج از دخل و تصرف ایدئولوژی حاکم روبرو شد. با این حال باید به مبارزهای بنیادین دست زد که کسی نتواند به نمایندگی از دیگری به بهای سکوت آن دیگری و به بهانه تسلط بیشتر بر نیازها و تمناهای او سخن گوید.

تاریکاندیش هرگز نمیخواهد به نمایندگی از کسی سخن بگوید. تاریکاندیش اصولن مخالف نظام نمایندگی است. نمایندگان حتی در صورت صداقت در حمایت از مردم در نهایت به اختهکردن مردم منجر میشوند. نمایندگی به سکوت مردم دامن میزند و آنها را از عرصه سیاست به کنار میگذارد. شورای صنفی در دانشگاه ها، وظایفی را بر عهده میگیرد که دانشجو را از دانشجو بودن خالی میکند. هر نوع اعتراض دانشجو با این استدلال دانشگاه مواجه میشود که مطالبات خود را از طریق نمایندگان خود دنبال نمایید. پس از مدتی دانشجو انتقاد کردن را فراموش میکند و نمایندگان او دانشجو بودن را فراموش میکنند. آنها نمایندگان و رایزنانِ قضایی هستند و نه دانشجوی واقعی، و در نهایتِ مبارزه خویش می توانند بر سر یک برنامه ی غذایی هفتگی (با دو وعده مرغ) با مسوولان دانشگاه  به توافق برسند.

تاریک اندیش نماینده کسی جز حقیقت خودش نیست. او نماینده مردم نیست و نمی خواهد نماینده مردم باشد او برآمده ی رنج و تحمیل و تحقیر تاریخ خویش است. او سخن گوی تاریخ حال حاضر خود است. حال حاضری که همگان در آن شریک هستند. شریک جرم و شریک سود و زیان. تاریک اندیش دوستان خویش و دشمنان خویش را در روند این جنگ بی پایان اما هر روزه می یابد. در حالت اولیه و در سکون اندیشه، کسی جز خود و تاریخش همراهش نیست. این دستان تاریک اندیش است که در انبوه دستان آلوده به دنبال دستان آلوده ای چون خود می گردد. تاریک اندیش تنهاست اما تنها نمی ماند. او صدای خویش را پیدا می کند.