بایگانی برچسب: s

بابک سلیمی زاده :: درآمدی بر پرونده‌های آینده‌ی حلقه‌ی فکری: تولید دانش، ثروت، و جنسیت در ایران

هدف مقاله ی زیر توضیح اهداف ما در انتخاب موضوع پرونده های آینده و شرح نقطه نگاهی است که به این موضوعات و مسائل پیرامون آن داریم. در عین حال این «درآمد» به منزله ی دعوتی است از تمام کسانی که با ایده ی این پرونده ها احساس اشتراک و همراهی دارند و مایلند به هر شکلی در این طرح شرکت نمایند. ( – صفحه ی ویژه حلقه فکری –  mindmotor[at]gmail[dot]com – )

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

مقدمه

۱
اجازه می خواهم در ابتدا این درس بزرگ مارکس را بیاد آورم که نظریه در بستر یک مبارزه تکوین می یابد. این گزاره ی به ظاهر ساده را چگونه می توان فهمید؟ دست کم در مورد خود مارکس، «تحول فکری مارکس جوان» که آلتوسر توضیح می دهد به خوبی گویای این نکته است که تفکر وی عبارت از یک «فرایند» بوده است. گذار از «انسان» ازخودبیگانه به شکل گیری پرولتاریا به مثابه سوژه، گذار از نقد فوئرباخی به هگل در دستنوشته ها تا تحلیل صورت بندی های اجتماعی در سرمایه و گروندریسه، اینها تنها چند نمونه از پیش روی فرایند تفکر او به سطوحی بالاتر در پیوند با سیلان های اجتماعی و بستر مبارزه طبقاتی است. این گذارها هیچکدام در کتابخانه اتفاق نیافتاده، در وسط خیابان نیز به وی الهام نشده است. بل مرز میان ایندو را درنوردیده و پیوند سیلان های میل اجتماعی با سیلان تفکر را قابل طرح کرده است. فیلسوفان مارکسیست با طرحِ «سه منبع» صرفاً به این نکته بسنده نمی کنند که ریشه ی عروج تفکر وی در فلسفه ی آلمانی، اقتصاد سیاسی انگلیسی، و سوسیالیزم فرانسوی خلاصه شده است. بل به خوبی متذکر شده اند که این سه عنصرِ تئوریک به یک زمینه ی عملی، به تاریخ مادی، سیاسی، و اجتماعی قابل ارجاع می باشند. این تحول بزرگ در فلسفه که توسط وی بنیان گذاشته شد قابل بازگشت نیست، بلکه خود همواره بازگشته است و کسانی را که گمان می کردند اکنون می توان به چیز دیگری پرداخت و گذشته را پشت سرگذاشت، بیش از پیش به خود مشغول کرده است. نگریستن به مارکسیسم همچون یک فرایند نظری (و نه مجموعه ای از احکام صلب) همواره این تفکر را از درغلتیدن به ورطه ی جزمیات متافیزیکی نجات داده است؛ و به نظر می رسد امروز نیز این پرسش دشوار پیش روی ماست که این «فرایند» را چگونه می توان فهمید، و سیلان های تفکر با سیلان میل اجتماعی چه پیوندی دارد؟ ادامه‌ی خواندن

:: پرونده ی «رئالیسم انتقادی در ادبیات ایران» منتشر شد

.

.

پرونده ی رئالیسم انتقادی در ادبیات ایرانمنتشر شد.

برای دسترسی به صفحه ی ویژه ی حلقه ی فکری به این آدرسمراجعه کنید

:: فهرست مطالب ::

درون و بیرونِ بَیَل / بابک سلیمی زاده

زنده باد زندگی به همان ترتیبی که جریان دارد / مهدی سلیمی

آن موجود عجیب و غریب موبور در ادبیات دهه چهل/ وحید ولی زاده

مبارزه ای سپرده به زمین / سینا فاضل پور

تهیدستان شهری: سیاست و ادبیات داستانی در دهه چهل/ وحید ولی زاده

خواندنِ یک مبارزه / بابک سلیمی زاده

لینک مستقیم به پرونده

برای ارتباط یا همکاری با حلقه ی فکری می توانید با ایمیل زیر در تماس باشید

mindmotor[at]gmail[dot]com

موضوع پرونده ی آینده: تولید دانش در ایران

یک استراتژیستِ جدید / بابک سلیمی زاده

 

حلقه فکری: پرونده روشنفکران و قدرت

 

 

دریافت متن کامل pdf

 

 

در زمانهای که قدرت چیزی جز وانمودِ آن نیست، چگونه میتوان در برابر آن ایستاد. در آن نقب زد. و بر روی خط خارج حرکت کرد؟ قدرت صفتی نیست که کسی دارای آن باشد، تهی از یک مورد ارجاعی است. همواره خود را همچون مدلولی بیمعنا عرضه میکند. نه به میانجی حضورش و نه به میانجی غیابش، بل از طریق حضور موهوم و گریزندهی خود اِعمال میشود. به میانجی یک حقیقت عمل نمیکند. بل راز قدرتش در مرتعش کردن حقیقت است. حضوری همواره به تعویقافتاده. آنجایی که فکرش را میکنیم نیست و آنجایی که فکرش را نمیکنیم ظاهر میشود. اینچنین است که میتوان به صراحت گفت امروزه قدرت فقط سرکوب نمیکند، بل «اغوا» میکند.

آیا میتوان «کلفتها»ی ژان ژنه را نیز قربانیِ همین اغوا دانست. بندهای که اغوای ارباب میشود. دو کلفت [کلر و سولانژ] نقشِ ارباب خود [مادام] را بازی میکنند، اما در جریان نمایش درمییابیم که این یک تظاهرِ ساده به نقشِ ارباب نیست، این نوعی درونیکردن نقش است. کسی که تظاهر به اربابش میکند، سعی میکند خصیصههای او را «تقلید» کند. اما آنها با فرانماییِ نقش ارباب  نشانهها و خصیصههای او را در خود تولید میکنند. به همین خاطر است که دست آخر وقتی توطئهی قتل ارباب را طرح میریزند، کلر دست به کشتن سولانژ [که نقش ارباب را بازی میکند] میزند. اگر این دو کلفت در نمایشنامه ژنه قادر بودند در این بازی میان خود و ارباب تمایزی قائل شوند، اصلِ واقعیت دستنخورده باقی میماند، تفاوت کلفت و ارباب، من و دیگری وجود میداشت، منتها در قالب یک تقلید نمایشی بطور موقتی ملغا میشد. اما در این نمایشنامه این اتفاق نمیافتد. در این نمایشنامه همین تفاوت ملغا شده است و فاصلهای میان من و نقشِ ارباب، امر واقعی و امر خیالی، وجود ندارد. فاصله در واقع همان اغوا است. کلفت در این بازی، همچون یک «وانمودکننده»ی بودریاری، علائم درستی از «ارباب» را تولید میکند، پس آیا او ارباب هست یا خیر؟ آیا باید کشته شود؟ همهچیزِ این نمایش میتوانست به خوبی و خوشی سپری شود بهشرطی که کلفت در حینِ اجرای نقشِ ارباب فاصلهاش را با ارباب خود حفظ کند. اما همین فاصله است که به امری موحش تبدیل میشود. او اغوای نقش خویش میشود. این «فاصله» خود در نهایت چیزی جز یک اغوا نبوده است. و این همان چیزی است که بازی او را از تقلید فراتر برده و بهسوی مرگ خویش هدایت میکند. او اغوای قدرت ارباب میشود. مراسم قربانی آغاز میگردد. چراکه همانگونه که بودریار از قول رولر بال میگوید، «هیچ بازیگری نباید بزرگتر از خودِ بازی باشد». [دریافت متن کامل pdf]

 

 

انشعاب از روشنفکری: چگونه روشنفکر بمانیم / روزبه گیلاسیان

 

حلقه ی فکری: پرونده روشنفکران و قدرت

 

دریافت نسخه آکروبات

به نام تاریک اندیشی و اندیشیدن در ظلمت ، باید  روشنفکری را دوباره برگرداند. این بار نه از فرانسه بلکه از فارسی و نه از زبان بلکه از ته معده ]برگرداند.[. اگر میرزا آقا خان کرمانی این اختیار را داشت که انتولکتوئل را به منورالفکر برگرداند، ما نیز این جرات را به خود می دهیم و آن را «تاریکاندیش» میخوانیم. به جای آنکه بگوییم روشنفکر امروز چه تفاوت هایی با روشنفکر دیروز داشته یا باید داشته باشد از خیرجدال بر سر تصرف نام روشنفکری گذشته و محتوای سنگین آن را به خود و تاریخش وا میگذاریم. به این وسیله ما به جای ایجاد تمایزی در جهت فتح دال روشنفکری و جدال بر سر اینکه چه کسی روشنفکر است یا که روشنفکر نیست یا چه باید باشد یا نباشد و به جای دامن زدن به جدال روشنفکری علیه روشنفکری، سر خویش را بالا گرفته و از روشنفکری انشعاب میکنیم : ما تاریک اندیشان.

نه تنها اندیشیدن محتاج روشن بودن یا نبودن فضای اندیشه نیست بلکه برای اندیشیدن از این دست که ما در پی آنیم، تاریکی شرطی لازم و ضروری است. آنچه به دید می آید را به دیده واگذاردن و در مغاکی تهی ذهن را آبستن کردن : چنین زاده می شوند تاریک اندیشان. در قیر اندیشیدن، در بد-بینی از ته چاله ای در واقعیت جوشیدن، چون نفت خام بیرون زدن و فواره شدن، آتش گرفتن و مهار شدن.

قرینگی دیدن و اندیشیدن، پیش فرضی است که تاریک اندیش آن را به کنار می نهد. نوعی نگاه تجربی خام در اندیشه روشنفکری وجود دارد که برای رسیدن به حقیقت باید دید و دیدن تنها به واسطه روشنی و در پرتو تابیدن نور میسر می شود. قرابت دیدن و اندیشیدن همواره اندیشه را محدود به چشم، و چشم همواره خود را محدود به سر، و سر خود را وابسته به سوژه ای می دانست که به جهان می نگرد. این اتوریته نگاه و چشم بر کل سنت اندیشه سایه افکنده است. چشم دریچه ای است به بیرون که بهترین تمثیل برای ایجاد غیریت مابین خود و جهان و ایجاد تمایز درون از بیرون است. تمثیل غار افلاطون نمونه ای از همین وابستگی اندیشه به دیده و آن چیزی است که در بازی نورها به دید می آید. روشنفکر کسی است که مشکلات جامعه را می بیند، او چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند. روشنفکر در مقام دانشمندی است که در آزمایشگاه جامعه نقش ابزاری جهت رﺅیت پذیر شدن نادیدهها را بازی میکند. (او کمی جادوگر و کمی پیشگوست اما امروز با تسلط علم دیگر حتی نمی تواند نقش پیشین خویش را بازی کند). بی خود نیست که در کل فلسفه غرب از افلاطون تا امروز این نوع حاکمیتِ دید بر اندیشه فرمانروایی داشته است. رﺅیت پذیر کردن آنچه دیده نمی شود، نشان دادن به مردم، افشاگری، عیان ساختن و … همه نشان از نوعی حکومتِ چشم بر اندیشه داشته است. کافی است کمی به نوشته های خود با دقت نگاه کنید تا رد این انحراف را مشاهده نمایید (مثلن خود من که به کرات از رﺅیت پذیر کردن آنچه از فرط شفافیت ناپیدا گشته است نوشته ام دچار همین انحراف در دیدن هستم. لوچ بودنی که شرط اندیشیدن است).

مساله به همین سادگی نیست، چنین استدلال می کنند : وقتی می گوییم روشنفکر چیزهایی را به مردم می نماید که از فرط شفافیت ناپیدا گشته اند، منظورمان این است که مردم قادر نیستند خیلی از روابط پنهان حاکم بر سرنوشت خویش را ببینند و این وظیفه روشنفکر است که با بررسی روابط قدرت و تبارشناسی آنچه هست مردم را نسبت به وضعیت خویش آگاه سازد. ادعا این است که این دیدن و این نشان دادن ربطی به چشم ندارد بلکه فرایندی کاملن ذهنی و مربوط به تفکر است. در پاسخ باید گفت: در هر حال به کار بردن واژگان و افعالی که در مورد با چشم نگریستن به کار می رود حکایت از نوعی وابستگی اندیشه و سنت اندیشیدن به رﺅیت و امر مرئی دارد. چنین تسلطی را نمی شود انکار کرد.

تاریک اندیشان بر خلاف سعی می کنند از سنت بینایی به سمت بساوایی کوچ کنند. آنها تجربه گرایی را به معنایی اصیل تر و دقیق تر به کار می بندند. در تاریکی تنها می شود با لمس اشیا به حقیقت آنها پی برد. لمس اشیا نوعی یکی شدن با اشیا و با مادیت آنهاست. انسان شیای مابین اشیا میگردد. دیگر درون یا بیرون به معنای مطلق آن مطرح نیست. انسان از دریچه (چشم) به جهان گشوده نمی شود بلکه پیوسته با آن ]درتاریکی[ برخورد می کند. این نوع اندیشیدن، اندیشیدن به سبک کودکی است که برای آشنایی با هر چیز آن را لمس کرده و به سمت خویش میکشاند. (و نیز تجربه انسان نخستین برای در دست گرفتن هرچیز تازه و لمس به عنوان اولین نوع شناخت برای احتمالن بشر اولیه).

اندیشیدن بیش تر وابسته به دست است تا چشم. دستی که لمس می کند، دستی که کار میکند و دستی که مینویسد. آیا نوشتار مدیون دست نیست؟ آیا هنر اساسن کار-دستی نبوده است؟ آیا پرولتاریا جز دستانش چیز دیگری برای از دست دادن دارد؟ آیا هایدگر شیفته دستان زیبای هیتلر نبود؟ آیا نباید ارسطو را وارونه کرد و انسان را نه حیوان ناطق بلکه حیوانی دستورز نامید. اینکه وجه تمایز انسان از حیوان را قوه ناطقه و هوش بنامیم خود امری مشکوک است که ریشه در سلطهگری عقل در برتر خواندن خود از دیگری دارد. واقعیت در دستان انسان است. البته در چنگال های پلنگ و چابکی خرگوش نیز واقعیتی نهفته است.

مالکیت آیا همان در دست گرفتن چیزی نیست. واژه مانسیپیوم که در گذشته به معنای مالکیت به کار می رفت به معنای دست گذاشتن بر چیزی بود. مالکیت یا مانسیپیوم دست گذاشتن بر چیزی و آن را از آن خود کردن بود. همین دست با دست دیگری شکسته می شود: دست کارگری که مالکیت را به کنار میزند (در این صورت او با دست خود چه می کند؟). دست ابزار نیست. اشتباه رایج در این است که دست را مجری اوامر عقل دانسته و آن را همچون ابزاری درک می کنند. در واقع این فرم دست است که طریقه اندیشیدن را هدایت کرده و جهت می دهد. عقل صرفن در حالات دست می اندیشد. دست است که به سمت هستی دراز می شود. اندامِ دیگری را تنها می توان با دست لمس کرده و فهمید. آیین دست دادن در هنگام آشنایی همین شناخت تنی و لمس دیگری بوده است. انسان برای اشاره به خود، برای خاراندن خویش، برای لمس و حس کردن خویش و برای دور کردن هر چیز از خویش از دستانش استفاده میکند. همان طور که اندیشه به طور انعکاسی قادر است بر خود و در خود بیاندیشد. دست نیز قابلیت حس کردن خویش و دیگری را به صورت توامان دارد. دست اگر نه کمتر از اندیشه اما هم سنگ آن وسیله واشدن انسان بر هستی بوده است.

برای تاریکاندیش، اندیشه و عمل پیوند خورده در ذات هستند. دست چیزی جز اندیشه و اندیشه چیزی جز دست نیست؛ ذهن چیزی جز کالبد و کالبد چیزی جز ذهن نیست. تاریک اندیش «دست» به اندیشه می زند. او با دستانش می اندیشد. با دستانش میجنگد و با دستانش رها میشود. او علاوه بر مفاهیم آزاد باید در جغرافیایی آزاد نیز زندگی کند. تاریکاندیش به دستان هر کس نگاه می کند تا بداند به چه می اندیشد. اگر که ذهن نماینده امر نامتناهی است؛ دست، کلید بازگشت به تناهی است. به همین دلیل است که تاریکاندیش در نسبیت متوقف نمیشود بلکه در قطعیت دستانش به حرکت در میآید.

تاریکاندیش به تاریکی و در تاریکی میاندیشد. تنها با فرض کردن مداری برای زمین می توان اثبات کرد خورشید در مرکز قرار دارد وگرنه در فضای خالی، مرکزیت هیچ معنایی ندارد. اندیشیدن نوعی بازگشت به رحم هستی و تغذیه کردن از بند نافی است که او را به هستی می پیوندد. با این همه آنچه اندیشه را سامان می دهد نیستی است چرا که زیستن در رحم، زیستی پیش از تولد و مساوی نیستی است. تاریکی رحم، رنگ خون که به سیاهی می زند و سفیدی چشم که بسط می یابد در حدقه ای برای ندیدن.

مثال فیلشناسی در تاریکی به کل معکوس میشود (و این خود نشان دهنده تفاوت بنیادین حقیقت تاریک اندیشان از روشنفکران است). در این مثال این گونه گفته می شود که مواجهه ما با حقیقت به مانند فیل شناسی در تاریکی است هرکس به جایی از بدن فیل دست می زند و می پندارد که حقیقت را یافته است، در حقیقت همه درست می گویند اما از منظری متفاوت. تنها وقتی چراغ ها روشن می گردد همه متوجه می شوند که به یک چیز اشاره می کردند. متوجه هستید که این استدلال کودکانه ای در جهت اثبات و تحمیل نسبی گرایی فرهنگی است. استدلالی که برای روشنفکر قابل پذیرش است اما تاریک اندیش تمامن آن را دیگرگونه می فهمد. حقیقت همان گوش یا خرطوم فیل است و تمامیت فیل جز دروغ و اجماعی دروغین با استفاده از نور چراغی فریبندهتر نیست : چراغ روشنگری.

انقلاب خوب است اما فقط برای یک بار. پس از آن خاطره خاک گرفته و تلاش برای تحریف انقلاب خوب است. روشنگری خوب است اما تنها برای یک بار و پس از آن تنها لاس زدن با مفاهیم کلی ساز و خانه کردن در آن و دسیسه ساختن از آن و دهان بستن از برای آن باقی می ماند. تاریک اندیشی، به انقلاب در انقلاب و روشنگری در روشنگری وفادار می ماند. او روشنگری را تخطئه نمیکند بلکه آن را به افراط می کشاند. در آن خانه نمیکند بلکه آن را بر دوش می کشد. از آن عبور نمی کند بلکه آن را از گیر افتادن در تاریخش عبور می دهد. 

پرسش مکرر شده روشنفکران و قدرت این چنین است: روشنفکر باید همیشه «بر» قدرت باشد یا می تواند «با» قدرت و در خدمت مردم نیز باشد؟ ما به این پرسش پاسخ سومی میدهیم. با درک درست از قدرت و سازوکارهای آن می توانیم سویه ی غلط این پرسش را واژگونه نماییم. اگر بپذیریم قدرت صرفن اعمال شده از بالا به پایین نیست و تمامی قدرت در دستگاه دولت تجمیع نشده است و قدرت در هر رابطه ی انسانی وجود داشته و همه درگیر شبکهی تودرتویی از روابط قدرت هستند؛ در این صورت باید پرسید که روشنفکر تا چه میزان می تواند با اعمال قدرت از جانب خویش به تغییری در این شبکه منجر شود. نکته مهم این است که جهت حمله روشنفکر به قدرت نه صرفن قدرت دولت بلکه اعمال شدید قدرت به تمام گرههای این شبکه است. از این رو روشنفکر بیش از هرچیز باید با قدرتی در سطح مردم خود را درگیر کند. در این معنا روشنفکر دیگر در جانب مردم و حامی آنها در برابر قدرت مافوق دولت نیست بلکه روشنفکر دشمن شماره یک مردم نیز  هست. چنین روشنفکری دیگر نه یک روشنفکر بلکه یک تاریکاندیش است.

تاریکاندیش دشمنِ مردم است نه از این رو که میخواهد از آنها بهرهکشی کند و نه به این دلیل که می خواهد جلوه متمدنانهی فاشیست باشد. تاریکاندیش با مردم مشکل دارد؛ او در زندگی مردم کراهت، و در لبخند آنها طمع،  و در مبارزهی آنها نشانهی تسلیم را میبیند. تاریکاندیش میداند که نه مورد قبول حکومت است و نه مورد اقبال مردم، در واقع مردم چیزی جز بسط ایده دولت نیستند. تاریکاندیش می داند که نظم موجود جز از طریق همین مردم استوار نگردیده و جز حمایت همین مردم اهرم قدرتی ندارد. تاریکاندیش بر خلاف روشنفکر نه به سرِ قدرت بلکه به ریشههای قدرت میزند. هر گونه کندن و قطع کردن شاخه های بالادست این درخت در واقع نوعی هرس کردن درخت قدرت است که به آن بال و پر بیش تر میدهد (و اصلاحات چیزی جز این هرس کردن نیست). تاریکاندیش به جای هرس کردن درخت قدرت به زدن ریشهی آن مشغول است. او در واقع ریشه خود را می زند.

او نه سمت مردم است و نه سمت حکومت، تاریکاندیش سمت خودش است. سمت رنج تاریخ خود و خاطرهی درخشان شهادتش در ساعتهای آویخته در میدان شهر که عقربه هایش به سمت خاک شلیک می شود و در گوشت های آویزان از چنگه قصابی فرو میرود. نه ساکن دیوان دولت است و نه مقیم ایوان ملت. نه جیره خوار دولت است و نه پول مفت سخنرانیهای آتشین میگیرد. نه رستم دستان است و نه گوژپشت نتردام. تاریکاندیش سمت خود و تبار خویش است.

پس پرسش بر سر همکاری روشنفکر با قدرت و یا در افتادن او با قدرت نیست. پرسش بر سر طریقهی  مبارزهی همه جانبه ای با جلوه های قدرت در سطح است. ریشههایی در سطح که سرطان نظم موجود را گسترش میدهند. نسبت تاریکاندیش با مردم علاقهی عمیقی است که به جنون میانجامد: «به من اسلحهای دهید که همه را بکشم و دستمالی که اشکهایم را پاک کنم.» تاریکاندیش به این صفر متافیریکی معتقد است که مردم همه میتوانند بیاندیشند و همه میتوانند سخن بگویند؛ اما مواجهه او با مردم در این متافیزیکِ تعاریف اتفاق نمیافتد او با مردم واقعی و شرایط عینیای طرف است که خود را ورای تعاریف به اثبات میرسانند. مردمی که سخن گفته و میاندیشند اما نه در شرایط صفر اندیشه بلکه در هجوم اطلاعات غلط و بینشهای تبلیغاتی رژیم و درک خویش از منفعت و ترس خویش از تغییر. رهایی مردم از سلطهی هر سخنی، خیالی باطل است. مردمِ صرف و سخنِ صرفِ مردم وجود ندارد. با شعرِ هیچ کارگری نمیتوان به صورتی بکر و خارج از دخل و تصرف ایدئولوژی حاکم روبرو شد. با این حال باید به مبارزهای بنیادین دست زد که کسی نتواند به نمایندگی از دیگری به بهای سکوت آن دیگری و به بهانه تسلط بیشتر بر نیازها و تمناهای او سخن گوید.

تاریکاندیش هرگز نمیخواهد به نمایندگی از کسی سخن بگوید. تاریکاندیش اصولن مخالف نظام نمایندگی است. نمایندگان حتی در صورت صداقت در حمایت از مردم در نهایت به اختهکردن مردم منجر میشوند. نمایندگی به سکوت مردم دامن میزند و آنها را از عرصه سیاست به کنار میگذارد. شورای صنفی در دانشگاه ها، وظایفی را بر عهده میگیرد که دانشجو را از دانشجو بودن خالی میکند. هر نوع اعتراض دانشجو با این استدلال دانشگاه مواجه میشود که مطالبات خود را از طریق نمایندگان خود دنبال نمایید. پس از مدتی دانشجو انتقاد کردن را فراموش میکند و نمایندگان او دانشجو بودن را فراموش میکنند. آنها نمایندگان و رایزنانِ قضایی هستند و نه دانشجوی واقعی، و در نهایتِ مبارزه خویش می توانند بر سر یک برنامه ی غذایی هفتگی (با دو وعده مرغ) با مسوولان دانشگاه  به توافق برسند.

تاریک اندیش نماینده کسی جز حقیقت خودش نیست. او نماینده مردم نیست و نمی خواهد نماینده مردم باشد او برآمده ی رنج و تحمیل و تحقیر تاریخ خویش است. او سخن گوی تاریخ حال حاضر خود است. حال حاضری که همگان در آن شریک هستند. شریک جرم و شریک سود و زیان. تاریک اندیش دوستان خویش و دشمنان خویش را در روند این جنگ بی پایان اما هر روزه می یابد. در حالت اولیه و در سکون اندیشه، کسی جز خود و تاریخش همراهش نیست. این دستان تاریک اندیش است که در انبوه دستان آلوده به دنبال دستان آلوده ای چون خود می گردد. تاریک اندیش تنهاست اما تنها نمی ماند. او صدای خویش را پیدا می کند.

جادوگران، روشنگران عصر جدید (در خیانت به روشنگری)/ مهدی سلیمی

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

چکیده: در این نوشته سعی خواهم کرد تا با نشان دادن شکاف بین ماهیت تفسیر –بخصوص تفسیر آثار هنری- در دوره‌ی مدرنیسم و پست‌مدرنیسم، جایگاه روشنفکر در مقام تفسیرگر را در عصر جدید تعیین کرده و سپس به نقد آن بپردازم.

 

 

میتولوژی مفهوم را جدانشدنی از تصویر می‌داند. در اساطیر این مفهوم(زبان) بود که نقش نمادینه‌سازیِ تصویر واقعی(باور) را بر عهده می‌گرفت. اسطوره‌ از نگاه ماکس مولر[۱]-به نقل از کاسیرر- چیزی جز سایه‌ی تاریک کننده‌ای نیست که زبان بر اندیشه می‌افکند[۲]. آنگاه که زبان نتوانست اندیشه(امر والا) را به تمامی بیان کند، به ساختن استعاره در خودش پرداخت. در اصل مفاهیم برای رمزگشایی و تفسیرِ استعاره‌های زبانی ساخته شده‌اند. اساس تفسیر مدرن نیز بر همین پایه استوار است: یعنی گشودن راز تصویر و مفهوم‌پردازی استعاره‌های زبانی. به قولی دیگر آن «بهشت سنتی»­­ یا دوران پیشازئوسی که در آن همه صرف‌نظر از مهارت و توانایی شخصی‌شان در تفسیرسازی، می‌توانستند دریافت مشترک و یگانه‌ای از زبان داشته باشند، به نحو جبران‌ناپذیری از بین رفته است. آنجا هنوز تفکیکی بین امرنامتناهی و امرمتناهی صورت نگرفته و کلمه با شیء یکی بود. اما اکنون زبان متشکل از اسم دلالت بیشماری است که ذهن باید مدام به تفسیر آنها بپردازد. این اشتراک بین دوره‌ی مدرنیسم و پست‌مدرنیسم است: «یعنی تفسیر را امر ذاتی ابژه‌ی آن می‌دانند».[۳]

 

واقعیت روشنفکر جدا از واقعیت اجتماعی نیست و از آنجا که ساختارهای اجتماعی مدام در حال تغییر و دگرگونی هستند پس کار و جایگاه روشنفکر نیز بدنبال آن تغییر می‌یابد. نقد تکوینی در هنر نیز قائل به چنین امریست. مثلاً شما حساب کنید در اقتصاد آزادمنشانه‌ی سده‌ی نوزدهم که فرد ارزش اساسی جامعه به حساب می‌آمد، در رمانهای بالزاک، استندال و فلوبر نیز بر قهرمانان متشخص فردی تاکید می‌شد. اما در جامعه‌ی مصرفی جدید مثلاً افرادِ نمایشنامه‌های ژنه به دنیای خیال پناه می‌برند.

 

حال برای تعیین جایگاه تفسیرگر در دوره‌ی مدرنیسم باید به تشریح ابژه‌ی تفسیر بپردازیم. باید دید هنر در دوره‌ی مدرنیسم چه محتوایی دارد و نقش تفسیرگر چیست؟ در دوره‌ی مدرنیسم آثار هنری اساساً غیر قابل درک هستند. یا به گفته‌ی ژیژک «کارکردی بسان یک شوک دارند، همچون غلیان تروما یا زخمی که رضایت و خرسندیمان نسبت به زندگی روزمره و معمول را تضعیف و سست کرده و در برابر تلفیق و حل شدن در درون عالم نمادین ایدئولوژی حاکم مقاومت می‌کند». زبان در هنر مدرنیسم یک زبان نامحسوس است و ما را با هراس کمیک خیال‌پردازی نمادین مواجه می‌سازد. اساساً در این حالت «تفسیر لحظه‌ی قطعی‌ کننده‌ی نفسِ کنش دریافت است». هنر مدرنیسم به مثابه‌ی یک امر والا تعریف می‌شد. و تفسیرگر شکاف بین امر روزمره و امر والا را تشریح می‌کرد. محتوای هنر این دوره هیچ چیزی از امر روزمره با خود نداشت. انگار هنر در مرز میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» اتفاق می‌افتاد و تفسیرگر چنین شکافی را عمیق‌تر جلوه می‌داد. بدین ترتیب کار روشنفکر -به مثابه‌ی سوژه‌ی ایده‌آلیستی- پرداختن به «آنچه باید باشد» بود. چنین نگاهی با طرح یک زندگی زاهدانه آغاز می‌شد که امیال را برای دست‌یابی به جهانی بهتر و والاتر انکار می‌کرد. ما جهانی بهتر را ورای تمامی نموده‌ها تصور می‌کنیم و هنگامی که بدان دست نمی‌یابیم به ورطه‌ی نیهیلیسم می‌افتیم. پایان عمر این سوژه‌ی ایده‌آلیستی را نیچه به ارمغان آورد، چنانکه به طرز قابل لمس‌تری در اندیشه‌ی مسیحی نیز از قبل رخ‌داده بود. اندیشه‌ی هبوط در مسیحیت. ما در جهانی هبوط یافته‌ایم که همواره گتاهکاریم.

 

شاید بتوان کار هنری، کار روشنفکری و آن نیهیلیسم پایانی را در سه‌گانه‌ی لکانی صورتبندی کرد: (۱)کار هنری-همچون یک سطح خیالی-طعمه‌ای بود که می‌خواست ما را در لذت زیبایی‌شناسانه‌مان اغوا کند. (۲)کار روشنفکر در سطح نمادین رخ می‌داد و ما را به تفسیر و شناسایی کردن امور وامی‌داشت. (۳) و در نهایت در سطح واقعی بود که غافلگیر می‌شدیم، با معنایی که پیش از اینها از دست رفته، «آنچه باید باشد»ی که هیچگاه به تمامی بدست نمی‌آید، مطلوب گمشده‌ای که غیرقابل نامیدن و نامسما باقی می‌ماند و در نهایت راهی بجز غلتیدن در دام نیهیلیسم باقی نمی‌ماند…

یا این سه گانه را به نوعی دیگر می‌توان در خوانش هگلی لوکاچ از شقاق بین قهرمان رمان با واقعیت اجتماعی نیز صورتبندی کرد: (۱)قهرمان هنری آگاهی‌ای فراتر از محدودیت‌های واقعیت اجتماعی داشت و هرگز نمی‌توانست با قوانین اجتماعی سازگار شود و دچار انفعال و خیالپردازی می‌شد. (۲)سوژه‌ی دانا یا همان تفسیرگر امور و روشنفکر دن‌کیشوت گونه‌ای که در اصل نگرش محدود نسبت به جامعه خود داشت و می‌پنداشت که می‌تواند جامعه را مطابق خواست‌ها و امیال خود تغییر دهد. (۳)و در نهایت سوژه‌ای که شکاف خود با واقعیت اجتماعی را پذیرفته و به امکان‌ناپذیری تغییر آن معتقد بود و نیهیلیسم او را به دام خود می‌کشید. قهرمان همیشه از دست‌یابی به حقیقت وامی‌ماند…

 

اما مسئله‌ی پست مدرنیسم دست‌یابی به حقیقت یا آن امر والا نیست. اکنون مسئله این نیست که بنیانی دیگر برای حقیقت بیابیم، بلکه مسئله انکار حقیقت است تا از دست آن برهیم. نیرو و شجاعتی برای پرداختن به خود زندگی. بدین‌ترتیب محتوای هنر پست‌مدرنیستی خودِ امر روزمره است. نمونه‌ی عالی ابژه‌ی تفسیر این دوره محصولاتی با جاذبه‌ی فراگیر، مشخص و برگرفته از امور آشنای زندگی هستند. در این حالت تفسیرگر نشانه‌های پنهان شده در پس پشت محتوای دم‌دستی و پیش پا افتاده را کشف می‌کند. «پس اگر لذت تفسیر مدرنیستی جلوه‌ای از بازشناسی بود که به غرابت و کلاف مضطرب‌کننده‌ی ابژه‌ی تفسیر سر و شکل می‌داد، هدف رویکرد پست‌مدرنیستی، غریبه‌گردانی خودآشنایی و سادگی آغازین است»[۴].

اگر در نظام مبادله‌ایِ مدرنیسم معناهای تکینه و واحدی از طرف تفسیرگر عنوان می‌شد. یا اگر روشنفکر قهرمان آنتاگونیستی بود که در مقابل سلطه‌ی یک قدرت شناسایی‌پذیر و واحدی ایستادگی می‌کرد. در عوض، در نظام نشانه‌ای جدید ما با چندگانگی معنا مواجه می‌شویم. معناهای متعددی را می‌توان از صورت ابژه‌ی تفسیر بیرون کشید. در چنین نظامی کار روشنفکر شناسایی حوزه‌های چندگانه‌ی قدرت و افشای سازوکار پیچیده‌ی سلطه است. روش کار او غریبه گردانی و آشنایی‌زدایی از امور روزمره‌ایست که بدان عادت کرده‌ایم. نشانه‌های قدرت بی‌شمارند و روشنفکر نه «پرچم‌دارِ» آنتاگونیست، بلکه «پرده‌بردارِ» سازوکار پیچیده و پنهانی قدرت است. 

 

حال اجازه دهید همه‌ی مفاهیمی که تا اینجا شرح آن رفت را در یک روایت اسطوره‌ای بررسی کنیم:

 

           پسیکه دختر پادشاهی بود که سرزمین اش به خشکسالی گرفتار شد. پیشگویان تنها راهنجات از این بلا را منوط به هدیه دادن پسیکه به هیولایی در کوهستان دانستند. پسیکهدر کاخ این هیولا به سر می برد و هیولا فقط در تاریکی شب به سراغ پسیکهمی‌آمد. هیولا به او سفارش کرده بود که هیچگاه تلاش نکند تا او را شناسایی کند، او گفته بود اگر در حین هم‌بستریمان نور را روشن کنی مرا دیگر نخواهی یافت. روزها ‌گذشت و هر شب در دلِ تاریکی پسیکه همخوابه‌اش را در آغوش می‌فشرد. تا اینکه همچون سایر تراژدی‌ها آن دیو حسادت رخ نمود، اما اینبار در جلد خواهران بدطینت پسیکه. خواهرانش به پسیکه گفتند شاید همخوابه‌ات دیو زشتی است که از روشنایی می هراسد. آنها به پسیکه یاد دادند که یک شب وقتی همخوابه‌اش خوابید نور را روشن کند تا چهره‌ و راز آن دیو بدسیما را فاش کند. پسیکه به ترغیب خواهران خود، یکبار که شبهنگام چراغی را در بستر روشنمی‌کند، بر روی تخت تیرو کمان اروس -الهه‌ی زیبایی- را می یابد و در حیرت رخسار زیبای اروس می‌ماند. هیولا همان اروس، فرشته‌ی بالدار و الهه‌ی عشق بود. اما این کار سبب فرار او گردیده وبدین ترتیب پسیکه اروس را از دست می‌دهد…

 

تفسیرگر مدرنیسم همان راه خواهران پسیکه را برای کشف راز این اسطوره می‌پیماید. او به ما می‌گوید تنها راه شناسایی کردن، تاباندن نور عقلانیت بر بستر پسیکه است. همه چیز در معرض تابش نور یگانه و قابل دسترس است. قطعاً عقل روشنگری هیچ چیزی از لذتِ بازی نمی‌داند. اما تفسیرگر پست‌مدرنیسم احتمالاً بازی با نشانه‌ها را راه حل مساله خواهد دانست. مهمترین نشانه‌ی اروس، تیر و کمان اوست. این تفسیر به پسیکه می‌آموزد تا برای کشف رازِ همبسترش دنبال نشانه‌ها بگردد. در این نگاه پسیکه می‌توانست با لمس‌کردن تیرکمان در تاریکی، پرده از این راز بگشاید بی‌آنکه از بازی اروس تخطی کند. برخلاف استعاره، نشانه‌ها فراوانند. این است راه حل روشنفکر پست‌مدرنیسم: یافتن و شناسایی کردن نشانه‌های بی‌شمار قدرت…

روشنگری تاباندن نور بر بستر پسیکه است. عقل لذت را با شناسایی کردن زایل می‌کند. خِرد همه چیز را در دایره‌ی مفاهیم خود کدگذاری می‌کند. روشنفکر مدرنیسم از تاریکی می‌هراسد. اما روشنفکر پست‌مدرنیسم می‌گوید: گاه واقعیت در پس تاریکی می‌ماند و گاه آن‌چنان به ما نزدیک است که ما هیچ از آن نمی‌دانیم.

این «هر دو» به نوعی دانای کل‌اند. هر دوی اینها همیشه با فاصله از امور زندگی می‌کنند. لذت همبستری با اروس را کنجکاوی احمقانه‌ و عقلانی خواهران پسیکه بر باد می‌دهد. روشنفکران در هیچ حالتی درکی از لذت بازی ندارند، چرا که اساساً تفسیر یعنی شناسایی کردن یا یک کنجکاوی احمقانه برای یافتن معنا(ها). ما نباید در دام «چگونه تفسیر کردن» بیافتیم، اساساً این خود تفسیر است که ره به جایی نمی‌برد. پس دلالتگری‌ را باید رها کرد. سهم ما تنها قرارگرفتن در فرایندی است که به خود بازی(میل) می‌پردازد. این کار بیشتر آزمایشگری است تا تاویل. ما می‌دانیم یافتن معنا یعنی پایان بازی(رفتن اروس). اکنون وقت خیانت به روشنگری فرارسیده است، خیانت به تفسیر، استعاره، دلالتگری، بازی نشانه‌ای و در نهایت رسیدن به معنا(ها).

جادوگری شاید بهترین جایگزین برای روشنگری باشد. جادوگران به جهان دانایی و آگاهی خیانت می‌کنند. جادو همچون علم هدفی را دنبال می‌کند، اما جادوگر اینکار را از طریق میمسیس (تقلید/ محاکات) انجام می‌دهد نه با فاصله گرفتن فزاینده از موضوع. کل دانش جادوگر، از او یک سوژه‌ی موقعیت شناس می‌سازد، جادوگر در مقام یک سوژه‌ی کنش‌گر نه پرچم‌دار است نه پرده‌بردار؛ او پیش از هر چیز یک بازیگر است. کار جادوگر در میان بازی بودن است، در مقابلِ لذتِ بازی یا قمار کردن(زیستن در درون نامعنایی) برد و باخت(یافتن معنا) ارزشی فروکاهیده دارد. آن کسی که بیرون گود ایستاده است چیزی از بازی قدرت نمی‌داند. ما همیشه در مقابل عمل جادوگر هیجان‌زده می‌شویم، این عمل جادوگر است که ما را شیفته می‌کند، نه علم او به عمل‌اش که سازنده‌ی هویت اوست. جادوگر همیشه نتیجه را به نمایش می‌گذارد. آنتیگونه یک سوژه‌ی سیاسی ناب است، آگاهی‌اش از او آنتیگونه‌ای را می‌سازد که در مقابل کرئون می‌ایستد. محتوای مخالفت او در ذهن کسی نمانده است، همین عمل جسورانه‌ی مقاومت در برابر قدرت است که دیگران را شیفته‌ی او می‌سازد. نقدهای آدرنو از هایدگر بیشتر متوجه محتوای کار فکری اوست. محتوای پاک و مقدس و به نوعی عرفانی که دست از واقعیت انضمامی می‌شوید و در نهایت به نفع دشمن تن به تاویل می‌دهد، از نگاه او در نهایت فاشیسم هیچ تقابلی با فلسفه‌ی هایدگر ندارد. اما برای ما اکنون مسئله کارکرد محتوای خود فلسفه نیست، بلکه مسئله پرورش دادن سوژه‌ای است که با/در زبان به کنش‌گری می‌پردازد، اینجاست که ما وارد حوزه‌ی عمل می‌شویم. یعنی موقعیتی که فلسفه در آن قرار می‌گیرد و خود را به نمایش‌ می‌گذارد. با این تعاریف شکاف بین آگاهی و عمل/فرم و محتوا کودکانه جلوه می‌نماید.  

 

اگر کارِ فرهنگ افسون زدایی از جهان، انحلال اسطوره‌ها و واژگونی خیالبافی بدست معرفت است، در عوض علم جادوگری همچون سیرسه‌ی هومر عمل می‌کند که با سحر و جادو قربانیان خود را افسون می‌کرد. روشنفکران، متولیان فرهنگ، معرفت‌باوران همه برای نشنیدنِ سخنِ ما پنبه در گوش می‌کنند، مانند اولیس که بی‌تفاوت از کنار سیرنها می‌گذرد، اما این هیچ‌چیزی از اصل اغواگری سیرنها نمی‌کاهد. راهی که عقلانیت انتخاب می کند، بی تفاوت ماندن به سحر و جادو است، اما ماهیت سحر همچنان اغواگر باقی خواهد ماند.

 

پسیکه می‌بایست تا ابد در تاریکی می‌ماند، بی‌آنکه بخواهد شناسایی کند. باید در بازی اغوا شرکت می‌کرد. در اینصورت اروس برای همیشه اسیر اغواگری پسیکه خواهد ماند، بی‌آنکه تن به شناسایی دهد. تنها راهِ شکست اروس شرکت فعال در بازی‌ای است که او طراحی می‌کند. پسیکه می‌توانست برای همیشه اروس را در بسترش نگه‌دارد، به شرطی که خواهرانش نبودند.

 

پانویس

[۱] ماکس مولر جامعه شناس  و فیلسوف انگلیسی است که قائل به همبستگی زبان و اسطوره بود و از واژه‌‌شناسی برای آشکار ساختن ماهیت اسطوره‌ها استفاده می‌کرد. از نگاه مولر اسطوره فرآورده‌ی یک کوتاهی بنیادی و ضعف ذاتی زبان است. هرگونه دلالت زبانی لزوماً ایهام انگیز است و در این ایهام و همریشگی واژه‌ها، سرچشمه‌ی تمامی اسطوره‌ها نهفته است. به نقل از کتاب زبان و اسطوره/ ارنست کاسیرر/ ترجمه‌ی محسن ثلاثی

[۲] همچنین مولر معتقد است که سایه‌ی زبان بر اندیشه هیچگاه از بین نخواهد رفت مگر اینکه زبان و اندیشه کاملا همطراز شوند و این امر ناشدنی است. برای همین هرچند اسطوره سازی در دوران دیرین اندیشه‌ی بشری بیشتر رواج داشته است، اما هرگز از میان نرفته و نخواهد رفت. به همین دلیل من نیز تفسیر استعاره‌های زبانی در عصر کنونی را نیز به نوعی مرتبط به اسطوره‌سازی می‌دانم.

[۳] آلفرد هیچکاک یا فرم و میانجی تاریخی آن/ اسلاوی ژیژک/ ترجمه‌ی مازیار اسلامی/ از کتاب لاکان-هیچکاک(من برای نشان دادن شکاف بین این دو نوع تفسیر جابجا از برداشت ژیژک در همین مقاله استفده کرده‌ام).

[۴] اسلاوی ژیژک/ همان کتاب­­

مرتبط

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه کسی از تکرار دوباره‌ی عمل‌اش می‌ترسد؟

ادبیاتِ سیاسی، بلاگردانِ مردم ستمدیده

حلقه ی فکری مایند موتور / پرونده ی ادبیات و سیاست

 

گلهای آفتابگردان / اثر ون گوگ

 

حلقهی فکری مایند موتور با موضوع «ادبیات و سیاست» به روز رسانی شد.

 

برای ارتباط یا همکاری با این بخش می‌توانید با ایمیلcircle[at]mindmotor[dot]orgدر تماس باشید.

 

 

وب گاه حلقه فکری را در این آدرس بیابید.

 

 

 

 

 

فهرست مطالب این پرونده

 

مکان پریشی، سیاستِ کافکا / بابک سلیمی زاده

ادبیات سیاسی، بلاگردانِ مردم ستمدیده / مهدی سلیمی

شعر و سیاست / امین قضایی

سیاستِ شعر: افشاء امر ایدئولوژیک / علیرضا محولاتی