بایگانی برچسب: s

کتاب «ادعای آنتیگونه» / جودیت باتلر

مترجمان: امین قضایی، بابک سلیمی زاده، مهدی سلیمی

لینک دانلود کتاب

توضیح

کتاب «ادعای آنتیگونه» را حدود دو سال پیش انتخاب و ترجمه کردیم. چراکه احساس همدلی میکردیم با جودیت باتلر که در «ادعای» آنتیگونه قسمی از اجرای سیاستِ زنانه را می یافت که می توانست شکافی در اقتدار حاکم ایجاد کند. شاید به همین دلایل بود که این کتاب حدود ۱۵ ماه در وزارت ارشاد خاک خورد و دست آخر «ممنوع» اعلام شد. همانطور که کرئون به خاک سپاری برادر توسط آنتیگونه را ممنوع اعلام کرده بود. و از قضا در ایران امروز نیز عمل به خاک سپاری مردگان نوعی جرم و جنایت محسوب می شود و شاید سزایش مرگ باشد. بنابراین اگرچه می توان به راحتی این کتاب را اثری در حوزه علوم انسانی تلقی کرد که با سلاح نظریه به سراغ فیگور زنانه ای جذاب می رود، به بحثی راهگشا در باب خوانش های هگل و لکان از نمایشنامه ی «آنتیگونه» اثر سوفوکل می پردازد، و این پرسش را مطرح می کند که آیا روانکاوی می تواند به جای اُدیپ، آنتیگونه را مبدا نظری خود قرار دهد، اما در مجاورت همه ی اینها، انتشار این کتابِ «نظری» به حکم شرایط موجود خود واجد حیثی «عملی» است. قسمی از اجرای سیاست است. به خصوص اینکه ما نیز همراه با آنتیگونه و البته جودیت باتلر، بر این امر ممنوع و بر این جُرم تاکید کرده، این کتابِ «آلوده» را بی هیچ نیازی به حوزه ی نشر «پالوده» ی ایرانی در فضای سایبر منتشر می کنیم. تا عملِ ترجمه در واقع دو عمل باشد، یکی اجرای آن جرم و یکی اظهار آن. آنتیگونه ای که باتلر توصیف می کند علیرغم ممنوع شدن‌ اش از عمل، عمل می‌کند و کنش او به هیچ وجه با هیچ یک از هنجارهای موجود مطابقت ندارد. و در عمل، همچون کسی است که هیچ حقی برای عمل کردن ندارد. او دقیقاً فردی بی مکان است ـ جایی میان زندگی و مرگ ـ که با این وجود در صدد است تا در درون گفتار، خود را تعیّن بخشد، نوعی امر فهم ناپذیر است که در درون امر فهم پذیر آشکار می شود، یا جایگاهی در خویشاوندی که هیچ جایگاهی نیست.از این حیث، ما این کتاب را تقدیم می کنیم به تمام کسانی که در بحبوحه ی سیاستِ نهادینه شده، و در شرایطی که کفتارهای سیاسی و مصالحه جویانِ نام آشنا به حکم «عقل حسابگر» در پی «بخشش دو طرفه» و آشتی ملی اند، کنش خود را معطوف به هیچ کدام از این هنجارهای موجود نمی یابند.

۲۰ خرداد ۹۰

ادامه‌ی خواندن

میل به فلسفه / گفتگو با جودیت باتلر

ترجمه‌ی محمد مهدی نجفی

عکس از سیندی شرمن

pdf۲.jpgدریافت نسخه آکروبات

مصاحبه با جودیت باتلر، فیلسوف آمریکایی، در طول مسافرت او به برلین، در می ۲۰۰۱، دعوت شده توسط امریکن آکادمی، مصاحبه کننده : Regina Michalik(LOLApress)

>جودیت تو خودت را یک فمینیست می نامی –کارت را چگونه تعبیر می کنی؟ آیا کار فلسفه را به عنوان قسمتی از جنبش فمینیستی می بینی؟ آیا این فقط شغل توست؟ یا برایت امری سیاسی است؟

بعضی وقت‌ها صرفاً کاری فلسفی است، و بعضی وقت‌ها سیاسی است. گمان می‌کنم که فقط سیاسی نیست. تا وقتی که جوان هستم به تدریس فمینیسم، و نوشتن در مورد موضوعات فمینیستی می‌پردازم. من رساله‌ام را در مورد “میل” نوشته‌ام، که یک مسئله‌ی سیاسی است، و همین‌طور مسئله‌ای فلسفی است. من همواره به سنت آزادی جـنسی در فمینیسم علاقه‌مند بوده‌ام.

همواره در مورد انتظارات فمینیسمی که خیلی تنظیمی یا سرکوب کننده هستند بسیار نگران شده‌ام. من با هنجارمندی‌ها مخالفم و طرفدار آزادی جـنسی هستم. همیشه از گفتن این که فمینیسم تئوری است و لـزبیـنیسم باید عمل باشد متنفر بودم. [باتلر به شعار معروف تی‌.گریس اتکینسون: “فمینیسم نظریه است، لـزبیـنیسم عمل است”؛ اشاره می‌کند. این عبارت زمانی سرمشق فمینیست‌های پیشتاز امریکا بود. م] این امر لـزبیـن‌ها را جـنـسـیت‌زدایی می‌کند. من در چهارده سالگی لـزبیـن شدم و چیزی در مورد سیاست نمی‌دانستم. من لـزبیـن شدم به این دلیلِ ساده که کسی را عمیقا می‌خواستم. و سپس در مورد آن سیاسی شدم، اما به عنوان یک پی‌آمد. من بیزارم از گفتن این چیزها و به نظرم زنان دوجـنـسه و دگـرجـنس‌خواه درون جنبش فمینیسم باید با میل‌های‌شان محترم شمرده شوند.

>شما در جنبش کـوییـر به نوعی پیشاهنگ هستید و آن را از ریشه دموکراتیک و از لحاظ جـنسی پیشرو می‌بینید.

بله، اما همیشه دموکراتیک نیست. می‌تواند به همان الگوها و معیارهای جنبش‌های دیگر سقوط کند.

وقتی که تئوری کـوییـر مطرح شد، مسئله‌ی هویت (identity) را واقعا به عقب راند. بعضی از مردم می‌گویند که این بازی مدرن است، بازی سـکـس‌ها و این جور چرندیات. من فکر نمی‌کنم درست باشد. فکر می‌کنم که از لحاظ سیاسی، این ورشکستگیِ سیاستِ هویت است و نمایش اینکه ما باید ائتلاف‌گونه (coalitionally) بیندیشیم تا بتوانیم اموری را به انجام برسانیم. اهمیتی ندارد با چه کسی می‌خوابیم. جنبش کـوییـر [جنبشی] ضد نهادی (anti institutional) بود با رویکری انتقادی نسبت به بهنجارسازی(normalization) : این‌که شما برای آنکه قانونی قلمداد شوید لازم نیست هنجاری باشید.

فهم من از کوییر، اصطلاحی است که می‌خواهد شما مجبور نباشید قبل از ورود به جلسه‌ای شناسنامه ارائه کنید. دگـرجـنـسگرایان می‌توانند در جنبش کـوییـر شرکت کنند. دوجـنسی‌ها نیز به همچنین. کـوییـر بودن به معنای لـزبیـن بودن نیست. کـوییـر بودن لزوماً گـی بودن نیست. [کـوییـر] شناسه‌ای است در برابر محدودیت لـزبیـن : [در برابر ِ] این‌که اگر من یک لـزبیـنم، باید در یک مسیر معیّن میل‌ورزی کنم. یا اگر گـی هستم، باید در مسیر معیّنی میل بورزم. کـوییـر یک شناسه در برابر هنجارمندی معیّن است چنانچه یک لزبـینِ تمام عیار یا هویت گـی هست.

> برای زمان طولانی‌ای جنبش فمینیسم آمریکایی برای ما سرمشق بوده است. مبارز بود، نیرومند بود. اکنون این نوع جنبش جمعی دیگر به نظر نمی‌رسد وجود داشته باشد. بیشتر به نظر می‌آید که افراد [به طور فردی] مبارزه می‌کنند. آنها به ندرت با یکدیگر کار می‌کنند.

این مسئله منوط است به اینکه شما کجا را برای یافتنِ جنبش جستجو می‌کنید. می‌خواهم بگویم که جنبش تامین حقوق تناسلی تا اندازه‌ای توسط انتخابات محافظه‌کارانه تقویت شده است. یک دو جین از تشکیلات ملی خیلی قوی‌ وجود دارد که سعی می‌کنند حقوق تناسلی را تامین کنند. و آن‌ها خیلی موثرند. من فکر می‌کنم که تشکیلات ملی برای زنان خیلی موثر است. و همچنین برای دیگران. مساله این است که اینجا تفاوت‌های فرهنگی بزرگی بین فمینیست‌ها وجود دارد. آن‌ها مجبورند به سـکـسـوالیته و نژاد بپردازند. ما همیشه مساله‌ی جنبش ضد پـورنـوگـرافی را داریم و پرسش [این‌که] در چه موقعیتی [آن‌ها] در محدوده‌ی فمینیسم و جنبش آزار جـنسی قرار می‌گیرند، اموری که بسیار عامه‌پسند هستند. قانون آزار جـنسی خیلی مهم است. اما فکر می‌کنم اشتباه باشد که تصور کنیم جنبش قانون آزار جـنسی تنها راهی است که از طریق آن فمینیسم در رسانه‌ها شناخته می‌شود. آن‌ها فکر می‌کنند که [فمینیسم] جنبشی است برای پاکی جـنسی و نه جنبشی برای آزادی جـنسی. رسانه‌های مردم پسند و عمومی فمینیسم را به عنوان جنبش پاکی جـنسی توصیف می‌کنند.

مسئله‌ی دیگر این است که [جنبش فمینیسم] همیشه به عنوان جنبش بورژواییِ سفید دیده شده است. اگر به دنبال رهبر این جنبش باشید شاید اینگونه باشد، اما در کل صحیح نیست. دو دلیل برای این وجود دارد: اول اینکه شما باید با آنتی فمینیسم اجتماعاتِ اقلیتی سر و کله بزنید و ترس از این‌که فمینیسم آن‌ها را از پیوند با وابستگی‌های اقلیتی‌شان جدا خواهد کرد را از بین ببرید. دوم این‌که فمینیسم به طور موثری با گروه‌های ضد نژادپرستی ائتلاف و اتحاد پیدا نکرده است.

لیبرالیسم در ایالات متحده آمریکا صرفا مبتنی بر هویت است. شما به جنبش زنان تعلق دارید یا به اتحاد ملی برای پیشرفت رنگین پوستان. شما همیشه اظهار می‌کنید: این هویت من است و جایگاهی که به آن تعلق دارم. بنابراین اگر شما یک زن رنگین پوست هستید چیزی مابین [آن دو] را انتخاب کرده‌اید. یا بیشتر و بیشتر به این میتینگ‌ و آن میتینگ می‌روید تا مغزتان داغ کند. مساله این است که لیبرالیسم امریکایی شرایط را طوری فراهم می‌کند که هر کس فوراً هویت خود را انتخاب کند. و از قضا هویتی بسیار محدود و کوته‌فکرانه. برای مثال فعالیت عملی برای ایدز درباره بحران گسترده در آفریقا در مورد در دسترس بودن مواد مخدّر ـ در حالی‌که در اینجا یک تشکیلات گـیِ عمده وجود ندارد که به آن بپردازد. آن‌ها فعلاً دارند سعی می‌کنند ازداوج کنند.

> آیا این مسئله‌ی کلّ جامعه آمریکا نیست که بیش از حد بر خودش متمرکز است، یعنی تنها به امریکا نظر دارد – یا حتا به ایالت امریکایی منحصر خودشان؟

درست می‌گویید. بعضی وقت‌ها به دیگر کشورها چشم دارد، وقتی که می‌خواهد در مورد صدورِ حقوق بشر حرف بزند. اما بعد تلاش می‌کند برنامه‌ی فرهنگی خودش را بر دیگر کشورها تحمیل کند. و همانگونه که یک امریکایی حقوق بین‌المللی را به طور عملی انجام می‌دهد شما باید به شدت مراقب باشید و باید یاد بگیرید چگونه آن را انجام بدهید. وقتی که چیزی به عنوان ایدئولوژی بین‌المللی کردن انجام می‌شود، تقریبا همیشه یک ایدئولوژی به اصطلاح امریکایی در کار است. تقریبا همیشه این تصور هست که انگار امریکا می‌داند حقوق بشر چیست، علیرغم فرهنگ نژادپرست خودش ـ و همانطور که می‌دانید واقعاً هم آن را صادر می‌کنند. دیگران باید سپاسگزارِ این صدور باشند. من فکر می‌کنم که [امریکا] باید به انتقال فرهنگی رسیدگی کند: چگونه باید روبرو شد با پدیده‌ای که به معنای آموختنِ نه فقط زبان‌های دیگر، بلکه لهجه‌های سیاسی دیگر است. اینکه چگونه مردم تشکیلات می‌یابند، چگونه آن‌ها به طور سیاسی فعالیت ‌کنند، چگونه مطالبات خودشان را طرح ‌کنند.

>حتا در یک کشور تفاوت‌های بزرگی وجود دارد. اینجا یک جنبش زنان امریکایی وجود ندارد، همانطور که اینجا یک جنبش زنان آلمانی وجود ندارد. ما این تجربه را با تفکر فمینیستی آلمان غربی داشته‌ایم، که باید به زنان آلمان شرقی می‌گفتند که فمینیسم چیست و چه باید بکنند. بنابراین سئوال این است که : با وجود تفاوت‌های متعدد، جنبش‌های فمینیستی چگونه می‌توانند با یکدیگر کار کنند؟ نقطه‌ی مشترک آنها چه می‌تواند باشد؟

تفاوت‌هایی هست که البته شاید زیاد نمی‌توانند بر جریان تاثیر بگذارند. حتا امتیازی است برای فمینیست‌هایی که ائتلاف‌گونه کار می‌کنند. در امریکا سنتی از این امر در جنبش حقوق مدنی وجود دارد؛ ائتلاف با گروه‌های کلیسایی، با گروه‌های رادیکال کاملا ضد دین. آن‌ها آموختند که برای مبارزه با نژاد پرستی بر تفاوت‌های‌شان غلبه کنند چون فهمیده بودند که هدف مشترکشان چیست. ایده‌ی ائتلاف‌ در بین جنبش زنان، معمول نیست. این فقط تقصیر زنان نیست، بلکه تقصیر حکومت‌ است، راهی که از آن حق خود را بدست می‌آورید، همان راهی‌ست که به رسمیت شناخته می‌شوید. حکومت لابی‌هایی را بر فراز توافق‌های مستقر بر گروه‌های بزرگ ایجاد می‌کند. که بر علیه ائتلاف‌ها عمل می‌کند. من فکر می‌کنم که این مسئله در عوض در مورد اکثر کشورهای اروپایی صادق نیست. شما می‌توانید ائتلاف‌هایی را برای آرائی که نیاز دارید درست کنید. دیگر تفاوت عمده‌ بین اروپا و آمریکا به لیبرالیسم مربوط می‌شود.

در اروپا به خصوص فمینیست‌های ایتالیایی اهل میلان می‌گویند: بعضی از حقوق ثابت هستند. تفاوت جنسی بخشی تعیین‌کننده [و قاطع] از طبیعت انسانی است و بهمین ترتیب باید به زنان تعداد معینی از موقعیت‌ها داده شود. زنان به صورت تاریخی از این موقعیت‌ها محروم شده‌اند. و اکنون این وظیفه‌ی حکومت‌ است که آن‌ها بتوانند به برابری دست یابند.

مبارزه برای حق و حقوق در امریکا، لیبرال به معنای دیگرِ آن است.نه لیبرال به معنایی که لیبرالیسم از آزادی در نظر دارد. لیبرالش به این معناست که رادیکال نیست. به دگرگون‌سازی اجتماعی رادیکال اعتقاد ندارد. [لیبرالی که] علاقه‌مند است به حقوق موجود دست یابد، و مطمئن شود که این حقوق موجود به طور برابر توزیع شده است. و وقتی که سیاست‌های این حقوق در آمریکا پایه‌ریزی می‌شوند همواره هرچه هنجاری‌تر می‌گردند. نمونه‌اش همین مسئله‌ی ازدواج‌‌ گـی‌ها است. که پیش‌راندنِ گی‌ها به سمت ازدواج تمامی تصورات و تفکرات دیگر در مورد اینکه انسان چه گونه‌ی دیگری از آرایش جـنسی را می‌تواند داشته باشد، و در این آرایش‌ها چه نوع روابط خویشاوندی را می‌تواند تجربه کند را دوباره از دور خارج می‌کنند. ما باید به صورت رادیکال‌تری درباره‌ی دگرگون‌سازی اجتماعیِ نهادها فکر کنیم.

> درباره‌ی بیوتکنولوژی به عنوان وسیله‌ای برای دگرگون‌سازیِ اجتماعی چطور؟ فمینیست‌ها با بیوتکنولوژی و امکان تولید بچه به طور تکنولوژیکی مخالف هستند. اما آیا نبایستی مبارزه فمینیستی‌ای به نفع بیوتکنولوژی و داشتن بچه به اختیار خودمان وجود داشته باشد؛ و آیا این تلاش می‌تواند مانعی برای بازتولید ِ تفکر ِ دوتایی مردانه و زنانه [یعنی] سیستم دگـرجـنـس‌خواهی قدیمی باشد؟

نه، برای من این طور نیست. من با آنچه که ما مهندسی اجتماعی می‌نامیم در هر شکلی مخالفم. ما نباید انتخاب کنیم که چه گونه‌ای از نوع بشر درست شود. و فکر می‌کنم نباید به خاطر غلبه بر دگـرجـنس‌خواهی، برای بیوتکنولوژی مبارزه کنیم. نقطه نظر من تنها این است که: سرشت دگـرجـنـس‌‌خواهان همیشه از بازتولید تکنولوژیکی استفاده کرده‌اند و می‌کنند. وقتی که یک زوج دگـرجـنس‌خواه می‌خواهند بچه داشته باشند، معمولا به تکنولوژی تناسلی از این یا آن طریق دسترسی دارند. تنها پرسشی که من دارم این است که آیا زوج‌های گـی یا زنان مجرّد به همان اندازه راه دسترسی به این نوع تکنولوژی را بدست آورده‌اند؟ این مسئله نزد من مربوط به سیاست‌های دسترسی است.

اینکه بچه چگونه تولید شده است شاید تفاوت آنها را در اینکه چگونه به جنسیت (gender)، یا به نقش‌های مادری یا پدری نگاه می‌کنند، ایجاد می‌کند. آنچه که مرا واقعا غمگین می‌کند این است که اغلب گـی‌ها یا لـزبیـن‌ها یا زنان مجرّد از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند، حتا از فرزند پناهنده یا مهاجر به دلیل خط مشی بین المللی فرزندخوانده‌گی منع شده‌اند. سازمان‌های بین‌المللی مربوط به فرزندخوانده‌گی به [تقاضای] زوج‌های گـی یا لـزبیـن رسیدگی نخواهند کرد. حتی اکثراً به تقاضای زنان مجرّد نیز رسیدگی نمی‌کنند. اما اگر دو زن باشند مجبور خواهند بود دروغ بگویند که تنها یکی از آن‌ها کودک را به فرزندی می‌پذیرد، که این خود مشکلات فراوانی را به بار می‌آورد، چه به لحاظ قانونی و چه روانشناختی. اما وقتی شما تعداد کودکانی را که به خانه نیاز دارند می‌بینید، و تعداد زوج‌های گـی و لـزبیـنی که می‌خواهند کودکی را به فرزندی بپذیرند، وحشتناک است که هیچ نهادی وجود ندارد که قصد داشته باشد این مسئله را جفت و جور کند. فکر می‌کنم خیلی وقت‌ها لـزبیـن‌ها تکنولوژی تناسلی را انتخاب می‌کنند چون توسط قانون از پذیرفتن فرزند منع شده‌اند. یا نمی‌توانند نماینده‌ای را پیدا کنند که این خواستِ آنها را نمایندگی کند. بعضی از زنان هم به هر دلیلی می‌خواهند کودک بیولوژیکی خود را داشته باشند. می‌خواهم بگویم که هیچوقت این مسئله را درک نکرده‌ام. اما خب واضح است که باید محترم شمرده ‌شود. حتی پیوندهایی هم با مردانِ گـی دارد. اینکه مردانِ گـی نطفه را عرضه می‌کنند و می‌توانند قسمتی از نسبِ خویش را توسعه دهند. زن هم از آن‌سو نمی‌خواهد برای بدست آوردن نطفه با مرد آمیزش داشته باشد. همین یک سیستم خویشاوندی جدید است که به شدت جالب توجه است. من به مهندسی اجتماعی علاقه‌مند نیستم. من به امکان دسترسیِ برابر به تکنولوژی تناسلی علاقه‌مندم. و همچنین مجذوب قالب جدیدی از خویشاوندی هستم.

> وضعیت قانونی چنین مسئله‌ای در آمریکا چگونه است؟

در هر ایالت فرق می‌کند. وقتی شما یک مادر لـزبیـن در ویرجینیا باشید، و با قانون مشکلی پیدا کنید، قاضی می‌تواند کودک شما را به عنوان اینکه مادر «ناشایستی» هستید از شما بگیرد. چنانچه لـزبیـنیسمِ شما شناخته شده باشد نمی‌توانید کودکی را به فرزندی بپذیرید.

من اکنون در کالیفرنیای شمالی زندگی می‌کنم. در واقع در بهشت زندگی می‌کنم. با این وجود توسط آژانس خدمات اجتماعی طرد شده بودم، که به من وقتی می‌خواستم پسرم را به فرزندی بپذیرم بعنوان کسی که هیچ دسته‌بندی‌ای برایش وجود نداشت رسیدگی شد. آن‌ها گفتند: “مثل یک مادر بزرگ به نظر می‌آیی. اما ما در مورد فرزندخوانده‌گی دسته‌بندی‌ای برای لـزبیـن‌ها نداریم. بنابراین نمی‌توانیم درخواست شما را بپذیریم.” و قاضی لازم دانست حکمِ عدمِِ اعطا را تغییر دهد. بنابراین من در این مورد خوش شانس بودم. اما خب ممکن بود در قسمت دیگری از کالیفرنیا باشم و قاضی به من بگوید نه.

> فمینیسم خیلی تغییر کرده است: زنان کمتری در خیابان هستند، کنش یا حرکت محسوس کمتر دیده می‌شود، جلوه و ابراز وجود، و نزاع کمتر در مفهوم قدیمی‌اش وجود دارد. آیا تو فکر می‌کنی ما تفکر و فلسفه‌ی بیشتری لازم داریم؟ آیا جنبش فمینیستی می‌بایست زمان بسیار زیادی را روی فلسفه سرمایه‌گذاری می‌کرد؟

من هرگز انتظار نداشتم کارم توسط مردم زیادی خوانده شود. من کُند ذهن‌ام، جدا افتاده و اسرار آمیزم. چرا باید مردم‌پسند می‌شدم؟ اما از لحاظ سیاسی مهم است که مردم بپرسند “چه چیز ممکن است” و به این امکان اعتقاد پیدا کنند. چرا که بدون حرکتِ امکان، حرکتِ رو به جلو وجود ندارد. بسوی این ایده که مردم بتوانند جنسیت‌شان(gender) را در مسیری متفاوت زیست کنند، یا بتوانند سکـسوالیته‌شان را در مسیری متفاوت تجربه کنند، که ممکن است محلی برای یک زندگیِ در خورِ زیستنِ قابل تحملِ لذت بخش و شاد و به لحاظ سیاسی آگاهانه، بیرون از خلوت خصوصی و پستو باشد. فلسفه باعث می‌شود که مردم درباره‌ی نقش‌های ممکن فکر کنند، فلسفه به مردم فرصت فکر کردن به جهانی را می‌دهد که می‌تواند غیر از این باشد. و مردم به این احتیاج دارند. در طول کارم در جنبش حقوق بشر دیدم که فعالین خیلی سریع از دور خارج شدند، آنها تماما از پا در می‌آمدند، و بعدش همیشه می‌خواهند به عقب برگردند، به خواندن مکتبی، آن‌ها می‌خواهند بخوانند. و سپس این خواندن‌ها آنها را به‌ آنچه که بدان اعتقاد داشتند بازمی‌گرداند. این به آن‌ها تا حدی تصویر و نگاهی از آینده می‌دهد. من فکر می‌کنم جنبشی که زنده است باید حیات عقلانی داشته باشد، در غیر این صورت تنها بعضی از دوره‌هایش را تکرار خواهد کرد. باید سعی کند باورهایش را در پرتو اوضاع سیاسی نوین مورد بازبینی قرار دهد.

> آیا فکر می‌کنید اثر و ضربه‌ی سیاسیِ فلسفه دست کم گرفته شده است؟

اوه، مارکس یک فیلسوف بود. و انگلس. و اِما گلدمن و رزا لوکزامبورگ.

> حق با شماست. اما درباره‌ی رزا لوکزامبورگ شاید بتوان گفت نه فلسفه‌اش، بلکه فعالیت عینی‌اش در خیابان بود که بر سیاست تاثیر گذاشت.

بله این درست است. اما کنشی بود که توسط قاعده‌ی کلی اجرا می‌شد. این قواعد کلّی‌مان را ما از کجا بدست می‌آوریم؟ اینجا میلی برای فلسفه وجود دارد، میلی بس همگانی و مردمی.

> و شما به عنوان یک فیلسوف به همان اندازه بسیار همگانی و مردمی هستید.

بله، می‌دانم. اما نه همیشه در یک معنای مثبت. بعضی وقت‌ها مردم از من به عنوان نمونه‌ای از شرارت یاد می‌کنند. این مربوط است به دیدگاهی هوموفوبیک یا دیدگاهی صریحاً سامی‌ستیز یا زن‌گریز. ممکن است مردم توجه داشته باشند که من بوضوح یک لـزبیـن هستم و نه یک لـزبیـن مونث. به نظر می‌رسد تز من در مورد سا