زندگی پس از کار/ نینا پاور، جو لیتلر و بریگاد بی‌ثبات‌کاران

 ترجمه: کیوان مهتدی

pdf دریافت نسخه آکروبات

«احتمالاً هیچ کلمه‌ی واحدی نمی‌تواند تمام شرایطی را توصیف کند که زندگی را غیرقابل زیستن می‌سازد، با این حال عبارت «بی‌ثباتی» می‌تواند حالت‌های «زیست‌ناپذیری» را متمایز سازد: مثلاً آنهایی که بدون محاکمه و روند قضایی زندانی شده‌اند؛ آنهایی که در مناطق جنگی یا اشغال‌شده زندگی می‌کنند و بدون هیچ فضای امن یا راه خروجی، در معرض خشونت و نابودی قرار دارند؛ کسانی که ناگزیر از مهاجرت اجباری بوده‌اند و در مناطق مرزی به سر می‌برند و چشم‌انتظارند تا مرزها گشوده شود، یا غذا برسد، یا امکان زندگی شهروندی با کارت شناسایی به آنها اعطا گردد؛ آنهایی که شرایط زندگی‌شان داغ نیروی کار مصرفی و دورانداختنی خورده است و چشم‌انداز زندگی باثباتْ مدام از آنها دور و دورتر می‌شود، و آنهایی که در یک افق زمانی فروپاشیده فقط امروز را به فردا می‌رسانند، و درد آینده‌ی ضایع‌شده را در دل و در استخوان‌هایشان احساس می‌کنند، تقلا می‌کنند که احساس داشته باشند اما از آنچه احساس خواهند کرد بیشتر می‌ترسند.» / جودیت باتلر

متن حاضر مباحثه‌ای است میان چریک-تئوریسین‌های هم‌دوره‌ی ما در بریتانیا: جو لیتلر ، نینا پاور (که اخیراً مشغول نگارش کتابی درباره­ی ضدِ کار است)، و دو عضو از بریگاد بی‌ثبات‌کاران (که ترجیح دادند نام­­شان افشا نشود)، کمپینی که در بریتانیا علیه کارهای رایگان و کارآموزی در صنایع فرهنگی در کنار مسائل عام­تر کار بدون قرارداد و بی‌ثبات شکل گرفته است.

شباهت‌ ما و آنها در زمینه‌ی سازماندهی کار و زندگی قابل‌پیش‌بینی اما با این حال تعجب‌برانگیز است. مفاهیم اصلی که در این گفتگو مطرح می‌گردد شامل بی‌ثبات‌کاری، زنانه‌سازی کار، کارگری فرهنگی، تیمارکاری یا کار مراقبتی است. تمام مفاهیم در طول متن تشریح می‌شود و انتخاب واژگان صرفاً از این جهت بوده که این مفاهیم در مجموع پارادایم نسبتاً جدیدی را شکل می‌دهند که برای تبیین و تغییر شرایط زیستی و کاری ما کارآمد خواهد بود. همچنین برای توضیحات تکمیلی برخی نام‌ها و عبارات هایپرلینک شده‌اند.

در طول متن مثال‌های زیادی از تجربه‌های سازماندهی درون و بیرون از چارچوب‌های معمول مطرح‌ می‌گردد. طبیعتاً تاریخ چهل ساله‌ی مبارزه‌ی کارگران (و بیکاران) بریتانیا با آنچه پروژه‌ی سیاسی نئولیبرالیسم خوانده می‌شود، شفافیت بیشتری برای الگوهای سازماندهی آنها به همراه خواهد داشت. اما این مورد نیز به رغم تفاوتی که با شرایط جاری ما دارد، می‌تواند تجربه‌های مفیدی در اختیار ما قرار دهد.

 

جو لیتلر: مشکلات اصلی کار در زمان ما چیست، و شما در پروژه­هایتان چطور با این مشکلات مواجه می­شوید؟

نینا پاور: ما با آمار بالای بیکاری، افزایش وحشتناکِ پرداخت کمتر از پایه ­حقوق ، اضافه­ کاری اجباری، کار ساعتی[۱]، کارآموزی رایگان، بازار کار استثمارشده، واردات موازی [۲] ، بهره ­کشی از زندانیان و موضوعات بی­ شمار دیگر مواجهیم. در عین حال، کار به لحاظ فرهنگی بت­واره شده است، مثل تمام برنامه ­های تلویزیونی که مدام می­گویند کار پیدا کردن فقط به تغییر نگرش خودتان، کوتاه کردن مویتان، تلاش بیشتر، و اعتماد به نفس­ تان بستگی دارد. این لفاظی­ ها در واقع کار را به یک مسئولیت فردی و اخلاقی بدل می­ کنند. اگر شما شاغل نیستید یا دنبال کار نمی ­گردید، یک شکست اخلاقی به حساب می­ آیید: شما یک چیزی از فردیت کم دارید، به ویژه اگر از کمک دولتی بهره می ­برید. می­ توانیم این حرف­ها را اینطور جمع­ بندی کنیم: اصلا چرا خودِ کار را به پرسش می­کشید وقتی این همه بیکار داریم؟ بهتر نیست بپذیریم که کار نکردن و بیرون از محیط کار بودن برای مردم ناسالم است؟ اما سوال ­های خیلی جدی می توان در رابطه با بیگانگی و استثمار مردم در محیط کار مطرح کرد. چرا نباید آنچه امروزه کار تلقی می­شود را به پرسش بکشیم، دقیقاً به خاطر همین شرایط دشواری که در آن به سر می بریم؟ ما نیاز داریم درباره ­ی کار و تمام جنبه­های مختلف آن هم­زمان فکر و بحث کنیم.

می­خواهم با عمق بیشتری به آنچه فروخته می ­شود و کسی که از این وضعیت سود می­ برد فکر کنم. آیا می­ توانیم به فعالیت انسانی فراتر از کار فکر کنیم: به بیان سنتیِ مارکسیستی «کاری که از خود بیگانه نباشد»؟ بخش عمده­ ای از علاقه ­ی من به موضوع کار، به بحث­های فمینیستی برمی­گردد که اشکال مختلف کار چطور در نسبت با تولید و بازتولیدْ ارزش­گذاری می ­شوند؛  مثل کار رایگان و همیچنین کمپین دستمزد برای کار خانگی. کتاب زن تک­ساحتی تا حدودی ماحصل تجربه­ ی کاری من در بنگاه­های کاریابی بود که در آنها شاهد زنانه ­سازی کار[۳] بودم. من از اینکه موقع بازاریابی تلفنی باید صمیمی حرف می­زدم واقعاً متنفر بودم. یکی از استدلال ­های فمینیست­ های لیبرال این است که هر چه زنان بیشتری شاغل باشند، در نهایت به نفع ما است: هم برای اقتصاد خوب است، هم برای زنان، برای دیده شدن آنها. اما به نظرم باید از این استدلال عبور کنیم. اگر کار خود بخشی از مشکل باشد چه؟ اگر کار کردن مشکلاتِ آشکارِ کارِ جنسیت­ یافته را برطرف نکند چه؟ در کنار این موضوعات همچنین باید به این فکر کنیم که مسائل مربوط به سرپرستی و مراقبت از کودکان توسط کارفرما­ها حل نخواهند شد، چون آنها هیچ منفعتی در برطرف کردن این مسائل ندارند.

بریگاد۱: بریگاد بی‌ثبات‌کاران گروهی است عمدتاً متشکل از کارگران فرهنگی و آموزشی که حول مسائل مربوط به بی­ثباتی[۴]  وضع کارگران شکل گرفته است. این گروه از دل کالکتیو هویج­به­دستان[۵] بیرون آمده که بیشتر درگیر موضوع کار رایگان به ویژه در قالب کارآموزی بود. ما هنوز هم درگیر آن مسائل هستیم، چون نقطه ­ی ضعف مهمی هستند، اما تلاش کردیم که مشکلات نظام­مند را در مقیاسی بزرگتر خطاب قرار دهیم. ما کارمان را دو سال پیش با «دادگاه خلق درباره­ی بی­ثباتی» در موسسه­ ی هنر معاصر (ICA) شروع کردیم که در آن زمان برنامه ­ای با عنوان «فصل نارضایتی» تدارک دیده بود (خود این موقعیت مساله ­ساز بود، چون در میان کارگرانِ این نهاد نارضایتی زیادی وجود داشت؛ آنها تعدیل نیروی گسترده داشتند و خیلی از پرسنل کارشان را از دست داده بودند). الگوی محکمه را از دادگاه خلق درباره­ ی جنگ عراق وام گرفتیم، و آن را به گونه ­ای طراحی کردیم که روی یک موضوع مشخص متمرکز شود. ما اظهارات و شهادت­ های متعددی از کارگران بی­ثبات، من جمله خودمان و کارگران اخراج ­شده ­ی موسسه­ ی هنر معاصر جمع ­آوری کردیم، و از «شاهدان متخصص» هم خواستیم در مورد اثرات بی­ثباتی صحبت کنند. در این محکمه چهار حوزه ­ی اصلی را شناسایی کردیم: مهاجرت؛ شرایط کاری و کار رایگان یا با دستمزد کمتر از پایه ­حقوق؛ بی­ ثباتی نهادی؛ و «عاطفه»[۶]، که نشان می­داد بی­ ثباتی چگونه بر ذهن و بدن فرد، به ویژه در درازمدت تاثیر می­گذارد. مخاطبان فهرستی از مقصران، چاره ­ها و مطالبات تهیه کردند.

بریگاد۲:  از دل این محکمه چند کارگروه شکل گرفت. یکی بر روی نوشتن نامه متمرکز ­شد، به ویژه خطاب به نهادهای فرهنگی. چون در قانون یک خلأ وجود دارد: اگر یک کارآموز به مدت شش ماه، هفته ­ای چهار روز برای یک نهاد خصوصی کار کند، آن نهاد برای عدم پرداخت دستمزد باید پاسخگو باشد. اما بنگاه ­های خیریه تکلیف مشخصی ندارند، آنها می­توانند داوطلب بگیرند و به آنها حقوق ندهند. احتمالاً به همین دلیل بسیاری از نهادهای فرهنگی به لحاظ حقوقی خیریه به حساب می آیند، حتی با وجود اینکه ماهیت آنها نیمه­ تجاری است؛ بنابراین ناچار بودیم با این نهادها به زبان اخلاقی استدلال کنیم.

بریگاد۱: کار این گروه گرد و خاک زیادی به پا کرد. انگار نوشتن یک نامه­ ی خوش ­مشربانه به یک گالری می­ تواند خیلی ­ها را ناراحت کند! گروه آموزشی ما هم مشغول نوشتن چیزی بود که آن را برنامه­ ی تحصیلی بدیل نامیده ­ایم، یعنی مجموعه­ ای که به مردمی که در دفتر­های کاریابی یا مشاوره کار می­کنند آموزش دهد تا این قبیل سوال­ها را مطرح کنند. ما با اتحادیه ­ی دانشجویان هنر و همینطور کمپین فقط شیطان هیچ پولی نمی ­پردازد همکاری­ های زیادی داشته­ ایم تا بتوانیم معضلات کار رایگان را برجسته کنیم. اکثر دانشگاه­ها دیگر گزارشی از کارهای رایگان در موقعیت­ های شغلی خود ارائه نمی­ دهند، هر چند بسیاری از اساتید به صورت جداگانه چنین اطلاعاتی را در اختیار ما می­گذارند. البته تقاضای کاریابی هم به نسبت افزایش یافته و ما باید به منشا این موضوع نیز توجه کنیم.

بریگاد۲: ما با دانشجویان صحبت می­کنیم، به ویژه در درس­ هایی که به صنایع فرهنگی مرتبط می­شود، و به آنها توضیح می­دهیم که میل به کار منعطف و خودمختار از جانب شما می­تواند با مطالبه ­ی انعطاف ­پذیری از جانب بازار کار تلفیق شود. اشتیاق شما به کارتان می­تواند فضای زیادی برای استثمارشدن ایجاد کند.

نینا: این نکته بسیار مهم است، چون به لحاظ تاریخی کاملاً آشکار است که تقاضای انعطاف ­پذیری، کار پاره وقت، توازن میان کار و زندگی، خودمختاری، یا خودسازمان­دهی، ابتدا به رسمیت شناخته شده و سپس مورد سواستفاده قرار گرفته و در قالبی منحصراً سلبی به مردم بازگردانده شده است.

بریگاد۲: معمولاً آدم­ها فقط برای رزومه جمع کردن در خدمت سرمایه­ ­ی فرهنگی قرار می­گیرند. اخیراً با تعدادی دانشجو صحبت می­کردم که می­گفتند حاضرند بروند و زمین­ها را تی بکشند، چون آنچه در نهایت اهمیت دارد این است که بعداً بگویند آنجا کار کرده اند.

بریگاد۱: با استفاده از عبارت «کار خلاقه»، مرز میان کاری که دریافتی دارد و کار رایگان مبهم شده است. به­ گونه ­ای که می­توان با پرداخت مبلغ بسیار اندک، کار خیلی زیادی را پوشش داد.

بریگاد۲: کار غیربیگانه، مانند سرپرستی کودک، بهانه ­ای برای عدم پرداخت به فرد به ­وجود می ­آورد؛ این موضوع می­تواند نقطه ­ی شروعی برای استثمار و استثمارِ خویش باشد. پس وقتی حول کار سازماندهی می­کنید، باید از تاریخ فمینیستی هم آگاهی داشته باشید. همچنین باید از تقلیل همه­ چیز به افزایش دستمزد جلوگیری کنید، چون مزدی که دریافت می­ کنید مربوط به کار ازخودبیگانه است. دستمزد مفهومی انضمامی است، اما هرگز نمی­ تواند چیزی بیش از یک مطالبه­ ی انتقالی[۷] باشد، چون شما نمی­خواهید برده ­ی حقوق بگیر باقی بمانید. با این حساب ما باید یک فضای پیچیده و چندبعدی را تسخیر کنیم.

نینا: پرسش از کار همواره و لاجرم به پرسش­هایی از پول منجر می­شود: زیستن در یک جامعه­ ی بدون پول چه معنایی دارد؟ اگر به ایدئولوژی کلی کمونیسم بازگردیم، کار غیربیگانه چه شکلی خواهد داشت؟ می­دانم که تصورش هم بیشتر شبیه جوک شده، اما واقعاً اگر قرار بود هر کس به اندازه­ ی توانش کار کند و به اندازه ­ی نیازش برداشت کند، چه وضعی داشتیم؟ مباحثات موجود در مورد کار، مانند کتاب کتی ویکس[۸]، معمولا به مطالباتِ شدیداً اصلاح ­طلبانه منتهی می­شوند. تقاضای درآمد حداقلی ضمانت­شده مشخصاً خیلی رادیکال است – نمی­ توان چنین چیزی را در آینده ­­ی نزدیک متصور شد – اما حتی چنین درخواستی هم بر ساختار ابتدایی پول استوار است. اندیشیدن فراتر از تفکیک میان کار و دستمزدْ آرمانگرایانه و نظرورزانه و ایدئالیستی است، اما مهم است که از آنجا آغاز کنیم و بعد به عقب بازگردیم. این کار حتی اگر یک مطالبه ­ی سیاسی به معنای دقیق کلمه نباشد، یک «تجربه­ ی فکری» ارزشمند است.

بریگاد۲: مقاله میشل دنینگ با عنوان «زندگی بدون دستمزد» نشان می­دهد که چطور سه­ چهارم اقتصاد جهانی خارج از حیطه ­ی کار مزدی شکل گرفته است. «اقتصاد» فقط در چارچوب اقتصادهای رسمی تولید نمی­شود، بلکه خارج از آن نیز مانند کار خانگی یا کارهای پراکنده­ برای امرار معاش خلق می­شود. به این ترتیب، دنینگ استدلال می­کند که قمار استراتژیک و مفهومی سنگینی مرتکب می‌شوید وقتی حول فیگور مرد قرن نوزدهمی یعنی کارگر صنعتی سازماندهی می­کنید، و در بریتانیا همیشه چنین میلی وجود داشته است.

جو: در یک جامعه­ ی عاری از دستمزد چطور می­توانید «کارهای ناخوشایند» را انجام دهید؟

نینا: به لحاظ تاریخی سوال شما کاملاً درست است. تصورات اوایل قرن بیستمی درباره ­ی کار و نسبت آن با تکنولوژی توقع کمابیش معقولی ایجاد کرده بود که می­توان کارها را به وسیله­ ی تکنولوژی انجام داد. مردم مجبور نخواهند بود کارهایی را انجام دهند که به شکل سنتی بی­ ارزش­تر تلقی می­شود و معمولاً با دستمزد کمتر به مهاجران و زنان سپرده می­­شود. سیلویا فدریچی می­گوید یکی از محدودیت­های مکانیزاسیون و تکنولوژی این است که نمی­ تواند مراقبت و تیمارداری را برون سپاری کند؛ یک ربوت نمی­تواند مثل یک انسان از شما تیمارداری کند. پس یک پیشنهاد درست می­تواند این باشد: ما باید با تیمارکاری[۹] شروع کنیم و آن را به باارزش­ترین چیز در دنیا تبدیل کنیم، نه اینکه به لحاظ اقتصادی و منزلت اجتماعی آن را در پایین­ ترین سطح جای دهیم.

بریگاد۱: ما همچنین یک کارگروه در رابطه­­ با شرکتی­ سازی هنر[۱۰] داریم، هر چند کارگروه ­ها کاملاً منفک از همدیگر نیستند. گالری وایت­چَپل[۱۱] از سامانتا کمرون (همسر دیوید کمرون نخست وزیر) و معاون نخست­وزیر نیک کلِگ[۱۲] درخواست کرد که گنجینه­ ی آثار هنری دولتی را نمایشگاه­ گردانی کنند و منتخبی از آن را برای بازدید عموم فراهم کنند. این درخواست هم­زمان با طرح­های کاهش هزینه در بخش هنر صورت گرفت. بنابراین ما لباس زنان رختشو را پوشیدیم و در مقابل گالری وایت­چپل مشغول رختشویی شدیم و بروشورهایی درباره ­ی پولشویی توزیع کردیم.

جو: یاد کار میرِل لادرمن در سال ۱۹۶۹ با نام «هنر تعمیر و نگهداری» افتادم که در آن کف یکی از گالری­ های نیویورک را می ­سابید تا نشان دهد اشکال مختلف کار چگونه ارزیابی می­شوند و جنسیتی می­گردند؛ و همینطور گروه هنری-اکتیویستی فمینیست دختران چریک که معمولا گالری ­هایی را که میزبانشان هستند نقد می­کنند.

بریگاد۲: بله، بسیاری از ما هنرمند هستیم و معمولاً برای پروژه ­های هنری مرتبط به یکی از نهادها دعوت می­شویم. به نود درصد آنها جواب منفی می­دهیم، اما برخی اوقات پروژه را می­پذیریم و طبیعتاً میزان درگیر شدن‌مان با آن نهاد را به پرسش می‌کشیم. مسلماً همکاری ما مشکل­ساز می­شود، چون مسائلی که برای ما مهم هستند ساختارهای همان نهادها را به پرسش می­گیرند، در حالی که آنها از ما می­خواهند چیز رادیکالی درون همان چارچوب تولید کنیم. ما تا کنون نتوانسته ­ایم راه حلی برای این معضل پیدا کنیم. مدام شیوه­ هایی را تجربه می­کنیم که بتوانیم هم­زمان درون و بیرون از این نهادها بمانیم، اما کار بسیار دشواری است. برای همین هم این کارگروه مشخصاً روی استراتژی­ های مداخله­ جویانه و بازی ­های قدرت متمرکز می­شود.

نینا: باید این کار را با تمام نهادهای فرهنگی انجام داد. ردیابی اینکه پول کجاست و به کجا می­رود ضرورت اساسی دارد. ما همچنین باید میان کسانی که شرایط و توانایی نه گفتن دارند و آنهایی که چنین امتیازی ندارند تفاوت قائل شویم. اگر شما یک هنرمند جوان و ساعی هستید و پیشنهادی از یک نهاد می­گیرید که هم به لحاظ اخلاقی هم به لحاظ مالی مشکوک است (و اگر با خودمان صادق باشیم تمام­شان اینگونه هستند)، موقعیت شما با یک هنرمند جاافتاده بسیار متفاوت خواهد بود. این موضوع همچنین به پذیرفتن پول در ازای کاری که می ­کنید برمی­گردد؛ من گاهی مقالاتی را به مجلات تازه تاسیس به صورت رایگان می­دهم، اما باید این مسائل را مورد به مورد بررسی کنید. تفاوت عمده ­ای هست میان کار رایگان برای شرکتی که می­تواند پول شما را بدهد اما نمی­­خواهد، و کار رایگان برای شرکتی که توانایی پرداخت به شما را ندارد.

بریگاد۱: آخرین کارگروه ما همبستگی نام دارد. ما نمی­خواهیم یک گروه تک ­بعدی باشیم که از منافع خودش دفاع می‌کند. برای همین تلاش می­کنیم با گروه ­های دیگر همکاری کنیم، مانند انجمن کارگران آمریکای لاتینی که به کمک هم جزواتی برای مقابله با اداره مهاجرت بریتانیا تهیه کردیم که الان به شکل مستقل توزیع می­شود و به زبان­های گوناگون ترجمه شده است. ما همچنین عضو ائتلاف بین­ المللی برای کارآموزی عادلانه هستیم، و با کمپین­های نظافت­چیان و تحریم کار اجباری  نیز همکاری می­کنیم.

نینا: یکی از مهم­ترین کارهای شما این است که نشان می­دهید این مسائل پراکنده در رابطه با کار در واقع به هم مرتبط هستند. به نظر شما چطور می­توان آن را به موضوع مسکن مرتبط کرد؟ آمار و ارقام کاملاً گویا هستند که اجاره و خرید خانه چقدر گران است و هیچ پروژه­ی خانه­سازی دولتی نیز وجود ندارد. کار رایگان و زنده ماندن برای افرادِ هر چه بیشتری به یک معادله ­ی ناممکن بدل شده است.

بریگاد۲: یکی از دلایلی که ما به واژه­ی «بی­ثباتی» توجه نشان دادیم همین موضوع بود ــ ما احساس کردیم به این ترتیب می­توانیم مسائل عمومی­ تری را در حوزه­ ی کار، مسکن و شرایط عمومی زیست در بر بگیریم. تعدادی از افراد ما در کمپین ­های مسکن هم فعال هستند. یکی از مزایای فضای اکتیویستی خانه­ی مشترک همین است؛ ما می­توانیم با سایر فعالان جابه­جا شویم، مثلاً هفته ­ی گذشته یکی از گروه تاوِر هَملتز[۱۳] در جلسه­ی ما شرکت کرد. ما آگاهیم که شیوه ­ی قدیمی مردم برای بقا دیگر امکانپذیر نیست: مثلاً احتمال اینکه بتوانیم یک فضای مشورتی تهیه کنیم بسیار اندک است. آن شیوه ­هایی که مردم می­توانستند با هزینه­­ی بسیار اندک زندگی خودشان را سر و سامان بدهند دیگر وجود ندارد.

جو: این موضوع همچنین به افزایش هزینه­ های زندگی هم مربوط می­شود، مثل هزینه­ ی خوراک و انرژی.

نینا: تناقض ایدئولوژیک هولناک در همین­جاست: زنده ماندن برای همه­ی ما به یک معضل خیلی بغرنج تبدیل شده، به ویژه اگر بخواهیم از طریق کار خلاقه و زندگی فرهنگی زنده بمانیم، اما در عین حال دقیقاً همین شیوه ­ی زندگی است که همه­ جا تبلیغ و تحسین می­شود. فتیشِ کول بریتانیا[۱۴] در دهه ۱۹۹۰ می­گفت که ما کشوری پساصنعتی هستیم و تمرکز را بر روی موسیقی پاپ، فرهنگ، و مد قرار می­ داد، و همه را دعوت می­کرد که به لندن بیایند و درس بخوانند چون جای آدم­های باحال و عشقی است. اما تمام کانال­هایی که تجربه­ی این سبکِ ­زندگی را برای فرد ممکن می­کردند در حال محو شدن هستند، مگر آنکه واقعاً پولدار باشید.

بریگاد۲: در آن زمان قشر فرهنگی کمتر طبقه­ی متوسطی بود، چون واقعاً برای همه­جور آدم ممکن بود که به آن بپیوندد. اما در عین حال احساس فراگیر تحقیر هم وجود داشت. گویی به­طور هم­زمان هم دعوتی به این قشر صورت می­گرفت و هم فرصت­های آن هر چه بیشتر غربال می­شد.

جو: به نظر شما کمپین­های شما چه تاثیری داشته است؟

بریگاد۱: آشکارترین تاثیر آن بر روی کارآموزها بوده است. چون موضوع خیلی مشخصی است و آدم­ها می­توانند دستاورد مشخص داشته باشند. بحث و جدل سر این موضوع به­شدت افزایش یافته است. تا جایی که شورای هنر سال گذشته راهنمایی برای کارآموزان منتشر کرد.

جو: امروز کارآموزان در رادار رسانه­های توده­ای و فراگیر قرار دارند، در حالی­که پنج سال پیش چنین وضعی وجود نداشت. کمپین­های مردمی مثل شما، یا کمپین آگاهی انترن­ها، یا کتاب­هایی مثل ملت کارآموز توجه زیادی را جلب کرده­اند و حالا حکومت مجبور شده محدودیت­هایی وضع کند و سیاستمداران هم از کارآموزی با حقوق دفاع می­کنند.

بریگاد۲: کارآموزی رایگان بدون شک دارد به یک تابو بدل می­شود: شاید زمان ببرد، اما تغییر اتفاق افتاده است. حالا مجلس برایش محدودیت­های مالیاتی وضع کرده که خبر خوبی است. دیگر کسی نمی­تواند رسماً از طریق دانشگاه­ها آگهی کارآموز رایگان بدهد، هر چند هنوز هم به صورت زیر میزی این اتفاق می­افتد. زمانی که ما فعالیت­مان را آغاز کردیم، دوران نیو لِیبر[۱۵] [راه سوم تونی بلر] بود باید خیلی مراقب می­بودیم که چطور در مورد آن حرف می­زنیم. اما امروز آدم­ها با اعتمادبه­نفس بیشتری می­گویند که کارآموزیِ رایگان بد و غلط است. ضمن اینکه رکودْ طبقه­ی متوسط را هم بی­نصیب نگذاشته: ناگهان والدینِ دانشجویان هنر و علوم انسانی به درک جدیدی از این مساله رسیده­اند. حالا از کارآموزان می­شنویم که آنها باید توی دفتر بنشینند و حتی هزینه­ی ایاب ­و­ ذهاب هم دریافت نمی­کنند، در حالی که دارند سفارش یک شامپانی دو هزار پوندی می­دهند. آنها ناگهان با تجربه­ی حاد و شدید طبقه مواجه شده­اند.

جو: به نظر شما این تجربه می­تواند به همبستگی طبقه­ی متوسط کارآموز با افراد درگیر کار اجباری منجر شود؟

بریگاد۲: در گروه ما این اتفاق افتاده است. اما کمپین آگاهی انترن­ها حاضر نشد برای کمپین مشترک تحریم کار اجباری که در خیابان آکسفورد برگزار کردیم به ما بپیوندد، زیرا می­خواستند تک­موضوعی باقی بمانند. با این حال سوال جالبی است: تفاوت میان کار رایگان در فروشگاه­های زنجیره­ای پاونْدلند[۱۶] و کارآموزی بدون دستمزد چیست؟

نینا: به نظرم مشخص کردن شباهت­ها هم مهم است. گرایش عمومی کارفرماها که می­خواهند هیچ دستمزدی پرداخت نکنند نگران­کننده است. منطق آنها خیلی ساده است: به عنوان یک کارفرما یا ابرشرکت، چرا نباید بخواهید مردم برای شما مجانی کار کنند؟ چطور می­توانیم ارزش ربوده شده را به کارگران بازگردانیم و ببینیم کار چقدر متفاوت خواهد شد؟ در پروژه­ای که الان در دست دارم به مشکلات مفهومی برخورده­ام، اینکه چطور می­توان این مطالبات انتقالی و جاری را به مسائل بزرگتر و ساختاری ترجمه کرد؟ بدیهی است وقتی هیچ افقی از پایان کار مزدی در شرایط حاضر وجود ندارد، باید برای تضمین دستمزدی در ازای کار مبارزه کنیم که بتواند پاسخگوی حداقل­های معیشتی و مسکن باشد. اما موضوع همچنین به مسائلی فراتر از میزان دستمزد برمی­گردد. گاهی نمی­دانم چطور مطالبات آرمان­گرایانه­ی ضد کار را به شکلی پیوند دهم که به لحاظ سیاسی کارآمد باشد.

بریگاد۲: کمپین­های جدیدی که حول موضوع کار شکل گرفته برای خیلی از آدم­ها اولین تجربه­ی سازماندهی جمعی است. یک استحاله­ی خیلی عمیق در این فرایند اتفاق می­افتد. زمانی که مجبور می­شوند اعتبار شما را افزایش دهند، یا شرکت کارفرما متقاعد می­شود که هزینه­ی نهار شما را برای یک هفته پرداخت کند، شاید دستاوردهای کوچکی باشد اما می­تواند تفاوت عمده­ای برای فرد ایجاد کند. فعالان معمولا به این نتیجه می­رسند که اگر به­صورت جمعی فعالیت کنند، واقعاً می­توانند تغییر ایجاد کنند، می­توانند خواسته­های بیشتری داشته باشند.

نینا: کمپین­های مزد کافی برای امرار معاش که کوچک بوده­اند و سازماندهی محکمی داشته­اند در نتیجه گرفتن از مطالبات­شان از همه موفق­تر بوده­اند. آنها توانسته­اند رؤسا را به همکاری وادارند و از این قبیل چیزها. فعالیت آنها آشکارا جواب می­دهد.

جو: ضمن اینکه اکثر سیاستمداران این روزها می­خواهند خودشان را کنار این کمپین­ها قرار دهند، حتی اگر قصد ندارند مطالبه­ی آنها را دنبال کنند.

بریگاد۲: دقیقاً. این مسائل برگ برنده­ی آنها به حساب می­آیند.

نینا: این موضوع به بحث­های متناقضی برمی­گردد که درباره­ی ایدئولوژی اخلاقی کار توی سر مردم فرو می­کنند. من در دهه­ی نود بزرگ شدم و آن زمان همه می­گفتند که زن و مرد برابرند، هر کسی می­تواند هر جایی که خواست کار کند، و هیچ کس به خاطر جنسیت­اش عقب نمی­ماند. اما هیچ­کس معنای واقعیِ استخدام­شدن را به پرسش نمی­کشید. از طرف دیگر می­گفتند دیگر شغلی برای تمام عمر وجود ندارد و باید یاد بگیرید منعطف باشید. تنها چیزی که هیچ­کس حق نداشت بگوید این بود که نمی­خواهد کار کند. برای نسل پدران ما، کار همه چیز بود؛ آنها چهل سال بی­وقفه کار می­کردند. وقتی مادرم بعد از بیست سال کارش را از دست داد، به شدت افسرده و حتی متمایل به خودکشی شد، چون تمام هویت­اش را با کارگر بودن تعریف کرده بود. ما جداً باید ببینیم چرا این تصویر از کار چنین نفوذی روی مردم دارد. سوای جنبه­ی ابزاری آن برای زنده ماندن، ایدئولوژی می­گوید اگر کار نکنید، به اندازه­ی کسی که کار می­کند آدم نیستید.

بریگاد۲: آیا این ایدئولوژی روی شما هم تاثیر گذاشته؟

نینا: فکر می­کنم بله. من خیلی کار می­کنم و این ایده مدام اذیتم می­کند.

جو: ما داریم از نسبت میان جنسیت و گذار از کار فوردیستی به کار پست­فوردیستی [و منعطف] صحبت می­کنیم. امروز پاسخ  یک انگلیسی به اینکه «تو که هستی؟» شامل شرح وظایف­اش در محیط کار می­شود، چون کار منبع اصلی هویت و درک ما از خودمان را تشکیل می­دهد. انبوهی از فعالیت­های فمینیستی دهه­های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در جهت گشودن افق گسترده­تری از آنچه می­توانیم باشیم قرار داشت، به ویژه به واسطه­ی کاری که انجام می­دهیم. اما بسیاری از مطالبات فمینیستی آن دو دهه که حول سیاست هویتی و ارتقای شرایط کار (مثلاً دسترس­پذیری آن برای زنان) شکل می­گرفت، توسط سرمایه­داری­ِ پست­فوردیستی مصادره شده و در قالب ایدئولوژیِ به شدت استثمارگرانه­ی کارآفرینی به ما برگردانده شده.

بریگاد۲: اهمیت فزاینده­ی فعالیت خُرد-سیاسی در همین­جا نهفته است. شما باید مراقب باشید که امیال مردم را دست کم نگیرید. اگر کسی می­خواهد هنرمند باشد، پس هنوز میل رمانتیک و خارق­العاده­ای به خلاقیت و بیان خود دارد. یک جور دوراهی درونی وجود دارد که چارچوب اجتماعی بر امیال شما تحمیل می­کند؛ اما مساله اینجاست که چه می­شد اگر امیال­مان را جدی می­گرفتیم، به جای اینکه از آنها احساس گناه کنیم، یا فکر کنیم همیشه باید در خدمت شرکتی قرار گیرد؟

جو: از یک سو، این فرهنگِ کاری افراد بیشتری را مجبور کرده که ساعت­های طولانی­تر کار کنند، و از سوی دیگر، بسیاری از آدم­ها نمی­توانند هیچ کاری پیدا کنند. با این مساله چه کار کنیم؟ یک پاسخ خیلی بدیهی آن می­تواند این باشد: چرا کارها را بیش از پیش میان خودمان به گردش در نیاوریم؟

نینا: سوال­های جدی در زمینه­ی ارتباط بازار­های جهانی با فرصت­های برابر وجود دارد. از یک طرف دست­راستی­های بازار آزاد هستند، که اجازه داده‌اند بازار دیکته کند که کار به کدام سمت برود. و خودش نتیجه­ی این ایده است که به نفع سرمایه است اگر کار به آسانی حرکت کند. و از طرف دیگر حکومتی داریم که همه جا شعار می­­دهد «به خانه­تان برگردید» و به رویکردهای ضدمهاجرتی دامن می­زند.

ما درباره­ی کلیشه­ی کارگر صنعتی صحبت کردیم، که در زمینه­ی بریتانیا همان مرد سفیدپوست است. در عین حال، بخش عمده­ای از این کشور به دست مردمان غیرسفیدپوست ساخته شده است. موج­های مهاجرت معمولاً در حوزه­های مشخصی از کار صورت گرفته است، مشخصاً صنایع حمل و نقل که شامل ساخت و ساز جاده­ها و متروی لندن می­شود. پایین­ترین قشر مردم که کارهای نظافتی می­کنند، همان­هایی هستند که ساعت چهار و نیم صبح سوار اتوبوس­ها می­شوند. شهردار لندن استفاده از اتوبوس­ها را تسهیل کرد تا آنهایی که از پس هزینه‌ی مترو برنمی‌آیند، همانهایی که خیلی دور از شهر زندگی می­کنند اما صبح­ها قبل از کارمندان باید به دفتر برسند و آنجا را تمیز کنند به موقع سر کار حاضر شوند. غالب این افراد مهاجرهای غیرسفیدپوست هستند. بخشی از ایدئولوژی ضد مهاجران می­خواهد تصویر کارگر بریتانیا را به مرد سفیدپوست برگرداند، هر چند مدت­ها است چنین چیزی واقعیت ندارد. شاید بهترین راه پاسخ به آنها همان شعار حامی مهاجران در فرانسه است که می­گوید هر کسی اینجا کار می­­کند اهل ­همینجا است.

جو: برای من این تناقض زمانی ملموس می­شود که مقالات رسانه­ ها را درباره ­ی کاهش نرخ تولد می­خوانم و هراس آنها که در آینده کسی برای مراقبت از سالمندان نخواهد بود. بعد کنار همین مقالات، یادداشت­های دیگری هستند که از «معضلات» مهاجرت صحبت می­کنند. و گاهی هم یک مقاله از بحران افزایش جمعیت در سطح جهانی و اینکه سیاره­ ی ما ظرفیت این همه بدن را ندارد! اما این روایت­های پراکنده هرگز به هم متصل نمی­شوند. هیچ اشاره­ ای که چطور یکی از آنها می­تواند به دیگری کمک کند صورت نمی­گیرد؛ اینکه معضل کاهش نرخ تولد در بخشی از جهان می­تواند با گشودن مرزها برطرف شود.

جو: آیا در شرایط فعلی عنصر مترقی در فعالیت­ های اتحادیه ­ای مشاهده می­کنید؟

نینا: این تصویر که آنها حسابشان را از حزب کار جدا کنند می­تواند جذاب باشد. مشکلات بی­ پایانی در رابطه با بوروکراسی اتحادیه وجود دارد. من با دو نفر از آنها مصاحبه کرده ام[۱۷] و متوجه شدم که تناسبی میان زبان مبارزه ­جویانه­ی آنها و آنچه در عمل به دست می­آورند وجود ندارد. البته به نظرم راهپیمایی کنگره­ ی اتحادیه ­ها (TUC) شگفت­ انگیز بود، همینطور برخی فعالیت­های دیگر مانند ایده­ ی تشکیل اتحادیه ­ی بیکاران با یک پوند در هفته. هر چند آنها خیلی موفق نبودند، اما حداقل تلاش کردند از تصور کارگران استخدامیِ تمام­ وقت در اتحادیه ­ها فاصله بگیرند، چون واقعیت برای بسیاری از مردم چنین امکانی را فراهم نمی­کند. ما باید ببینیم چه کسی بیرون گذاشته می­شود. مثلاً خیلی خطرناک است اگر از درآمد پایه ­ی تضمین­ شده صحبت کنیم در حالی که نمی­دانیم چه کسانی از این طرح بیرون گذاشته می­شوند. آیا درآمد پایه فقط برای آنهایی تضمین می­شود که پاسپورت دارند؟ نمی­خواهم بیش از حد از اتحادیه ­ها انتقاد کنم، اما باید از خودمان بپرسیم که معنای این عضویت اندک در اتحادیه ­ها چیست. اتحادیه ­ها هنوز هم خیلی مهم هستند، اما نه آن نیروی قدرتمندی که زمانی بودند. به نظرم اتحادیه ­ی پاپ-آپ (علیه کار برون سپاری) در دانشگاه ساسِکس خیلی جالب بود، و بخشی از این جذابیت به خاطر تقابل و تنشی بود که با اتحادیه ­های موجود ایجاد کرد.

جو: مشکلی که درباره ­ی دشواری اتحاد میان کارگران موقتی و نمونه­کاری پراکنده در بخش­های مختلف مطرح کردید خیلی به­جا است. کارل روپر[۱۸] از کنگره­ی اتحادیه­ها به من گفت که یکی از جالبترین مدل­ ها «تساوی حقوق» بود که به اتحادیه ­ی بازیگران تعلق داشت. آنها همیشه با آدم­هایی سر و کار داشتند که یک مدت کار می­کردند و بعد بیکار می­شدند و جایگاه حرفه­ ای ­شان همیشه بی­ ثبات بوده ــــ و اتحادیه ­ی آنها در مواجهه با این معضل بسیار تجربی و موفق عمل کرده است.

بریگاد۲: ما درباره ­ی چالش­ های سازماندهی بحث کرده­ ایم ــ به ­ویژه در کار مشترک با ایکس تاک و اتحادیه­ ی کارگران جنسی ــ و تلاش کرده ­ایم اشکال بدیلی برای گردهم آمدن پیشنهاد کنیم. مثلاً چه­ بسا میتینگ به عنوان شکلی برای گردهم آمدن بهترین شیوه نباشد. یکی از دوستانم در انجمن مهاجران محله­ی کویینز[۱۹] در نیویورک فعالیت می­کرد. آنها یک باشگاه بعد از مدرسه دارند که تمام مادران آنجا می­آیند تا بچه ­هایشان را بردارند. بعد از آن هم برای صرف غذا دور هم جمع می­شوند، که هرگز بیشتر از یک ساعت طول نمی­کشد چون اکثر آدم­ها باید به خانه برگردند. این کارها برای شرکت در جلسات انگیزه ایجاد می­کند. اتحادیه ­ی کارگران جنسی کلاس زبان برگزار می­کرد، که ابزاری شد برای سازماندهی چون این کلاس­ها در فاحشه ­خانه، یعنی محل کارشان، برگزار می­شد. دنینگ هم از اتحادیه ­های خوداشتغالی در هند صحبت می­کند که از مردمی متشکل شده که در خیابان کار می­کنند. این اتحادیه­ ها سازمان­دهی قائم به نفس، و الگوی تعاونی دارند و برای مثال چانه­ زنی بر سر  هزینه ­ها را تسهیل می­کنند. پس الگوهای متعددی برای سازماندهی وجود دارد که می­توانند از تجربه ­ی یکدیگر استفاده کنند.

بریگاد۱: ما ایمیل­های زیادی برای درخواست کمک درباره ­ی مشکلات محیط کار دریافت می­کنیم. نخستین سوال ما از آنها این است که آیا اتحادیه ­ای هست که بتوانند عضو آن شوند. چون به رغم همه­ ی مشکلاتی که صحبت شد، اگر عضو اتحادیه باشید، به هر حال کسی پیدا می­شود که دوشادوش شما مبارزه کند.

بریگاد۲: هنوز هم مشکلات چانه‌زنی از بالا و فشار از پائین در فعالیت اتحادیه­ ها وجود دارد. تا حدودی به این دلیل که آنها به بیان کارهایی که باید انجام شود اکتفا می­کنند. یک مشکل اساسی دیگر هم وجود دارد: اگر با پیش‌فرض هویتِ کارگر [تمام ­وقت] شروع کنید، از همان آغاز نیمی از مخاطبتان را از دست می­دهید.

جو: باز به بحث جنسیت و کار می­رسیم، وقتی خانم شریل سندبرگ مدیر عملیاتی فیس­بوک در کتابش با نام «درون خمیدن»[۲۰]

بریگاد۲: «درون خمیدن» عنوان کتاب دقیقا یعنی چه؟

جو: سندبرگ می­گوید زنان باید فرهنگ شرکتی را در آغوش بگیرند، یا هر طور شده خودشان را به درون آن بکشند تا موفق شوند، شاید هم به این خاطر که شرکت­ها بتوانند از مسئولیت­ های اجتماعی خود بیرون خمیده شوند! البته یک گفتار دست­ راستی متفاوت هم وجود دارد که می­گوید حضور در محیط کار برای زنانی که بچه دارند دشوار است، و بهتر است زنان مثل دهه­ ی ۱۹۸۰ «همه چیز را با هم» نخواهند، بلکه به خودشان استراحتی بدهند و به کار پاره ­وقت مشغول شوند، و همان چیزی شوند که ربکا آشر «والد پایه»[۲۱] می­نامد.

نینا: این ایدئولوژی در دوران رکود به کار می­آید، زمانی که می­ خواهند ساعت کار کمتری به آدم­ها بدهند.

بریگاد۲: این پندار فرض بی­شرمانه ­ای درباره­ی معنای موفقیت ارائه می­دهد. اینکه زنان خود به ­خود به کار پاره ­وقت متمایل می­شوند، و هیچ میل دیگری هم در زندگی­شان ندارند، گویی زنان به محیط کار هیچ وابستگی ندارند و نیروی کار منعطف به حساب می­آیند.

جو: البته نقد همه­ جانبه ­ی انعطاف­ پذیری به عنوان ابزاری از فرهنگ شرکتی خودش جای بحث دارد. بی ­شک نقد درستی است؛ اما گاهی چپ­ ها چنین نقدی را با نوستالژی ضمنی برای فرهنگ فوردیستی همراه می­کنند، که با توجه به جایگاه زنان در میانه ­ی قرن بیستم به نظرم خیلی مشکل­ ساز است. چرا به جای آن انعظاف ­پذیری را به درون گفتار چپ بازنگردانیم؟ به نظرم این برنامه ­ی بهتری است. مثلاً کار والدین باید منعطف باشد چون بچه­ هایشان خیلی­ وقت­ها مریض می­شوند، اما چپ­ها حتی بابت چنین خواسته ­ای  من را مورد انتقاد قرار می­دهند.

بریگاد۱: به نظرم نکته­ ی اصلی اینجاست: انعظاف­پذیری برای چه کسی؟ باید با دقت بین این دو شکل انعطاف­پذیری تمایز قائل شویم. آیا محیط کار است که می­­خواهد شما منعطف باشید، یا نیاز­های شماست که تقاضای انعطاف دارد؟

نینا: دانشگاه روهمپتون[۲۲] کمپینی برای تعدیل نیرو به راه انداخته بود، و آدم­ها می­توانستند داوطلبانه تقاضای تعدیل کنند. این کمپین «آینده­ های منعطف» نام داشت. انگار می­گفت: «در یکی از این آینده ­ها شما به کارتان ادامه می­دهید و به قدر کفایت پول در می­آورید که زنده بمانید، در آینده­ ی دیگر، از اینها خبری نیست». سخنوری و جعل­ِ واژه ­ی آن واقعاً تحسین­ برانگیز بود. در مورد سرپرستی کودکان، هنوز هم به شکل ضمنی زنان علاوه بر کار کردن، مسئولیت «والد پایه» را نیز به عهده دارند. در این سناریو نقش فرد یا والدِ دیگر کم­رنگ­تر می‌شود. و این مساله به قدر کافی سیاسی نشده؛ برعکس، از دهه­ ی ۱۹۷۰ بُعد سیاسی این مساله محو شده است. بازتولید (توالد) به یک گزینه ­ی خصوصی بدل شده است که نمی­توانید به صورت عمومی درباره­ ی آن صحبت کنید، و فقط به تصمیم شخصی شما مربوط می­شود. یعنی در کل به یک مساله­ ی فردیِ درون خانواده تبدیل شده و دیگر به پرسش­ های عمومی­ تر اجتماعی ربطی ندارد.

جو: این مطلب در تنزل ضمنی جایگاه فرهنگیِ مهدکودک­ ها و سایر سیستم­ های اجتماعیِ مراقبت از کودکان کاملاً مشهود است. گلِندا وال[۲۳] در پژوهش آکادمیک خود به خوبی نشان داده که در سی سال گذشته رسانه­های آمریکا تصویر نامطلوب و حتی خطرناکی از مهدکودک­ها و خدمات اجتماعی نگهداری کودکان ارائه کرده ­اند. درست متضاد تصویری که از قشر­های بالایی طبقه متوسط و خانواده­ های صاحب­کار داده می­شود ــ یعنی تصویر رهایی بخش و مطلوب خدمات خصوصی مراقبت از کودکان و پرستاران بچه. این تصویرسازی درست نقطه­ی مقابل مطالبه­ ی عمومی دهه­ی ۱۹۷۰ برای مراقبت جمعی از کودکان قرار می­گیرد.

نینا: مراقبت از کودکان برای حزب پلنگ سیاه[۲۴] اهمیت فراوانی داشت. یکی از دلایل اصلی حمله به آنها این بود که آنها در کار اجتماعیِ خود «صبحانه رایگان» هم می­دادند. غذا تهیه می­کردند، باشگاهِ صبحانه­ ی قبل از مدرسه تدارک می­ دیدند و از این قبیل کارها؛ در واقع تصویری از جهان اجتماعی و مشارکتی خلق کردند که در آن آدم­ها از یکدیگر مراقبت می­کنند. من چیزی درباره ­ی تخریب مهدکودک­ها نشنیده بودم، اما به نظر می­رسد بخشی از حمله ­ی همه ­جانبه برای تعطیلیِ هر چیزی باشد که جنبه ­ای اجتماعی و جمعی دارد (درست همانطور که حمله به پلنگ­های سیاه چنین بود).

بریگاد۲: این بحث­ها لاجرم به واقعیات نابرابری در حوزه ­ی استخدام منتهی می­شوند. اگر یک زوج دگرجنس­گرا باشید، احتمال قریب به یقین مرد درآمد بیشتری خواهد داشت، بنابراین چشم ­پوشی از آن برای نگهداری بچه ­ها فداکاری بیشتری می ­طلبد. راه­های گوناگونی برای مقابله با مراقبتِ برابر وجود دارد. در همان دوره ­ی شش ماهه­ [مرخصی پس از زایمان] زن به عنوان «والد پایه» تثبیت می­شود، و به سختی می­توان بعد از آن شرایط را تغییر داد. و قانون تحت عنوان «حمایت» این رویه را اجرایی می­کند. چطور می­توان نام آن را انعطاف­پذیری گذاشت؟ مادر شش ماه مرخصی می­گیرد (بهتر است بگوییم در این شش ماه به استخدام شغل سنتی خود در می­­آید)، در حالی­که پدر دو هفته مرخصی دارد و بعد از آن به همان نان­آوری تبدیل می­شود که ساعت شش بعد از ظهر به خانه می­آید. به همین راحتی می­توان به کلیشه­ های مناسبات جنسیتی وارد شد. این کلیشه توسط کار تحمیل می­گردد: سیاست­ها و ارزش­گذاری­های کار.

جو: آیا می­توان با تمرکز بر «بازتولید اجتماعی» به آن پاسخ داد؟

بریگاد۲: بله، اما به­ سختی می­توان حول این مفهوم سازماندهی کرد چون هیچ­کس دقیقاً نمی­داند معنای آن چیست ــ همه فکر می­کنند ماجرا فقط به تولید کودکان مربوط می­شود.

نینا: برگردیم به اول بحث­مان، داشتیم می­گفتیم ارزش­گذاریِ مراقبت یا تیمارکاری به چه معنا است، که همان بازتولید در عام­ترین معنای کلمه است. این امور به واسطه ­ی کار مزدی به حاشیه رانده شده­ اند و کم ­ارزش جلوه داده می­شوند. ما باید شیوه­ ای طراحی کنیم که نقطه ­ی شروع فکر­هایمان را همین­جا قرار دهیم. ما باید ارزش [ربوده­ شده­ ­ی] این امور را به آنها بازگردانیم.

بریگاد۲: اما ارزش‌گذاری آن به چه معناست؟ یعنی برای تیمارکاران دستمزد قائل شویم؟ همین الان هم در ونزوئلا به زنان خانه ­دار حقوق می­دهند.

نینا: من هفته ­ی گذشته به دیدار سلما جیمز در نیویورک رفتم، و قانون اساسی ونزوئلا را بر روی دیوار آنها دیدم. پدیده ­ی بسیار مهمی است. کمپین «دستمزد برای کار خانگی» آنها موضعی به شدت ضد کار داشت. و اکثر فمینیست­های چپِ بریتانیا آن را خیلی بد فهمیده اند (که به نظرم تا حدودی عمدی بوده)، انگار جنبش زنان طبقه متوسطی است که می­خواهند برای شستن ظرف­ها پول بگیرند. در حالی­که مساله­ی ارزش و معنای کار را به شدت سیاسی می­کرد و ابزاری بود برای تخریب تمام عمارت موجود در مناسبات کار. یکی از راه­های تخریب آن بررسی اموری است که باید واجد ارزش باشند اما در شرایط فعلی بی­ارزش تلقی می­شوند.

 

[۱] Zero hours contract قراردادی که کارفرما موظف به هیچ حداقل زمان کاری نیست و تنها در صورت نیاز کارگر را به کار فرامی­خواند

[۲] Greymarket زمانی که اختلاف قیمت برای یک محصول در دو بازار وجود دارد، و عده­ای محصول را در بازار ارزانتر می خرند تا آن را به بازار خودشان با قیمت بالاتر صادر کنند.

[۳] Feminization of labour هم به معنای فراگیری شرایط متزلزل اشتغال زنان به هر دو جنس وتمام اشکال کار، و هم به معنای فاصله گیری از خصلت­های مردانه­ی تولید فوردیستی و انعطاف­پذیری و غیرتخخصی شدن کار است.

[۴] Precarity به شرایط متزلزل مادی، اقتصادی، و روانی حاصل از کار منعطف و بدون قرارداد و فاقد امنیت شغلی اطلاق می­شود. به افرادی که در این وضعیت به سر می­برند Precariat گفته می­­شود که ترکیب پرولتاریا با precarious است.

 

[۵] Carrotworkers’ collective : منظور از هویج وعده‌هایی است که نهادها و کارفرماها می‌دهند تا شرایط بی‌ثبات کاری را حفظ کنند. این نماد در اکثر تجمعات این گروه استفاده می‌شود.

[۶] affect

[۷] transitional

[۸] Kathi Weeks, The Problem With Work. Duke University Press, 2011

[۹] Care work

[۱۰] Corporatization of arts

[۱۱] Whitechapel Gallery

[۱۲] Samantha Cameron and Nick Clegg

[۱۳] Tower Hamlets Housing Action

[۱۴] Cool Britannia

[۱۵] New Labour

[۱۶] Poundland

[۱۷] Len McCluskey and Mark Serwotka

[۱۸] Carl Roper

[۱۹] Queens

[۲۰] Lean in

[۲۱] Foundation parent

[۲۲] Roehampton

[۲۳] Glenda Wall

[۲۴] Black Panthers Party