لحظه ی تصمیم / شعری از آرش قربانی

 

 

باید سفر به صفر کنم

از ماهی به دریا

زدوده شوم از پنجره ی محو

و آرام به تو باید سفر کنم

 

نامش همین است

چیزی جز این نیست

اما همیشه چیزی بیشتر از این :

پنجره

 

باید به تو سفر کنم

و به یاد بسپارم

چه می کشاند باد را

به اینجا

موهایت شاید

 

پنجره را می بندم

دنیا به دو نیم تقسیم می شود

 

هراس از آن سوی در

میزبان می ترسد

مهمان عسل کوه را با خود

از دوردست آورده است

نه ! چه دشوار است

نه چه دشوار

 

پرستوی ابری

کتاب سفید را می خورد

من ، مثل فیلسوفی

در پرستو

گرسنه می شوم

 

پنجره را می گشایم

آن سو

زنی از گربه ی خیابان می پرد

من از قرابت هراس چه می فهمم

 

پیش از همه آن ها

باید فرا رسید

باید فرا رسید …

 

صید قزل آلا از عکس رودخانه

شورش کارگران علیه ی چهره های خود

و تصویر زن بورژوا در تابلوی نقاشی

همه چیز و هیچ چیز

 

پنجره را باز می کنم

اما پنجره کو ؟

پنجره ای که نیست ؟!

 

چاقو در آسمان می ایستد

پرنده روی شکل درخت

زن جیغ می کشد

مرد از دلهره    پرواز می کند

 

من – تو – او

در کافه ی نزدیک

از یکدیگر عبور می کنیم

وقتی چراغ زنبوری تاب می خورد

من از زمان دور می گویم

تو از بیمارستان نزدیک

او از نیست

من از می روم

از شکل پرنده

تا پرنده ی شکل

کوکو کوکو

 

پشت در میزبان می ترسد

از دری که هرگز

هیچ کلیدی آن را

قفل نمی کند

مهمان از کوه پایین آمده

پیراهنش سفید تر از قو

 

یک میلیون سال

و یا کمی بیشتر از این

وقت لازم است

تا فکر کنم

به کدام سمت …

 

برای چه می خواهد بمیرد

پیر زن وحشی

که از کومه ی علف

آفتاب را می دزدد

چشم هایش

در واپسین دقیقه روز

 

گربه در آشپرخانه جیغ می کشد

فقط حسرت می تواند

به دیدارش بیاید

 

کنار پنجره ی گشوده

هر صبح

لنگر می اندازد

کشتی بادبانی

ملاحان پیر ، زن برهنه را می بینند

چاقو در آسمان می ایستد

زن از واژه ی تازه

صبح می شود

 

آنسو را به این سو می آورد

اما خود در جایی نایستاده

پنجره مرز نیست

رمز است

 

به خاطر یک خرگوش

که می دود در چمنزار

زن زیبا می شود

به خاطر یک خرگوش

که می دود در چمنزارهای او

 

قرن ها

میلیونها سال

و یا بیشتر

مهره ی شطرنج

در انگشتان مردی 

در هوا

معلق مانده است …

کدام حرکت ؟

 

شکوفه ی تازه

مرد خواب گرفته را از شوق

بیدار می کند

چون عبارتی سفید

در تن دختر بکر

 

در آن ها سکونت می کنم

چون شکل سرخ گل

چیزی نمی گوید

لب های خنیاگرش

به مهمانی اش می روم

با چشم های وسیع …

 

نام من را می پرسد ؟

هراس می آید

هراس بزرگ

 

پنجره عبارت می شود

از دور

زن زیبای طبقه ی متوسط

کنار آن ایستاده است

پرولتاریا

کارت پستالی جز این

برای رفقای جنوبی نمی فرستد

 

اگر شلیک کند

چند دهم ثانیه

وقت دارم تا فکر کنم

به کدام سمت ؟

 

گاهی مترادف می شود با تو

عبور چند دسته مرغ دریایی

از آسمان

اما بیشتر از آن

یک قوطی کنسرو

که دلیلی ندارد آن را باز کنم

 

اتاق یک روشنفکر

باید شبیه اتاق یک روشنفکر باشد

پر از کتاب های نخوانده

و تصویر زنانی که دوست دارد

به رختخواب بیاورد

 

بالاخره فرا می رسد

بالاخره فرا می رسد

و شکوفه ها

در باد

از یاد خواهد رفت

 

انقلاب راستین آغاز می شود

شورش کارگران علیه چهره های خود …

 

با هر حرف از او

چهره اش خالی تر می شود …

خالی چهره ای ست برای او

 

باید به زبان سفر بروم

باید به زبان ژاپنی

باید به زبان اسپانیولی

تو را ببوسم

تو را به قتل برسانم …

 

می گذرد چون جویبار

زن زیبای طبقه ی متوسط

زمان برای مرد

چنین تعریف می شود …

 

عاقبت این است

موزه شعرهای من

در خیابانی یک طرفه

به پا خواهد شد

و تو – یعنی زن زیبای طبقه ی متوسط –

هر روز از آن عبور خواهی کرد

 

وقتی آدرس تو را به اشتباه می نویسم

لزومی ندارد پستچی هم اشتباه کند

یا معشوقه ی جدید

وقتی نامه را می خواند

باور نکند …

 

آنها با هم یک نفر می شوند

مثل جمع یک و صفر

دو و منهای یک

سه و منهای دو

اما مرد عاشق

به محال دیگری فکر می کند

جمع دو نیم

 

عاقبت

موزه ی شعرهای من

در هر خیابان یک طرفه

به پا خواهد شد …

 

اما عجیب

اما غریب

اما دلشکسته

باید سفر کنم

مثل زبان

وقتی به حجم می رسد

پنجره عبارت می شود از

دلتنگی آن سو

ازدحام این سو

و من که کجاست

من که ایستاده ام

اما در هیچ کجا

 

هزاران سال

و یا بیشتر

از تپش ایستاده است قلبشان

مهمان در آن سوی در

میزبان در این سو

از قرابت هراس

از قرابت هراس …

 

به دیدار تو می آیم

با مرگ

که بنفشه را زیبا می کند

و باز می گردم …

 

تابستان ۱۳۸۸ ، آرش قربانی