تصلیب / شعری از بابک سلیمی زاده

در سه ساعت پایانی روز، خدا نشست و با نهنگ بازی کرد.
چنان که نوشته شده «شما نهنگ را آفریدید تا با آن بازی کنید.»
(تلمود)

نیمی از من تحت حمایت بیمه است
و نیمی از من
در انتهای این شعر ضمیمه است.

من را به این شعر منگنه کنید.

دیروز توی تونل مترو به معراج رفتم
وقتی پیاده شدم پیامبرِ ایستگاه بعدی بودم
پیامبری که پس از شنیدن بوق هیچ پیامی نگذاشت.
گوشی را گذاشت
به دوربین نگاه کرد
و گفت : من یخچال فریزر امرسان را انتخاب می‌کنم. چون هم جاداره و هم جاندار
باران شدید شد
آسمان سفید شد
کارگران مشغول کار بودند
من داشتم نهار کوفت می‌کردم
بابا توی تلویزیون شهید شد.

ای آفتاب
بگو
تابِ افتادن داری
از آن بالا
جرینگ
توی کاسه‌ی مسی‌ام؟
تا این حالا
که تنها درآمدِ من است
از بر آمدنت.

خواهم رفت
تا هرکجا که می‌رود
با هر کجا که می‌شود
توی لجن.
خواهم گفت
به آفتاب
سلام.
به رودها
بدرود.
خواهم داد
به آسمان
بیلاخ.

ای رنج من
نابرده سرنگ
چگونه میسّر شدی؟
ای درد من
ای
آخ
چگونه مکرّر شدی؟

من را به صلیبم منگنه کنید.

صلیبی که گوشتش را گم کرده بود    در لیبی،
انتخابی مطمئن کرده بود
در آبگرمکن دیواری بوتان
خونش گرم می‌شد
و می‌چکید
از اینجا
تا
جنگهای داخلی سودان.

گوشی را گذاشت
و با تشکر از کارشناس محترم برنامه
دوربین را خاموش کرد و بی‌قرار سوی من آمد
بوی گل سوسن و یاسمن آمد . . .

ما غول آخر را به سزای اعمالش رساندیم
و پرنسس را از بند رهاندیم
از پرنسس لیمو ستاندیم
و به اتفاق هم
لیموزین سوار شدیم
ما رستگار شدیم آری
ما رستگار شدیم
ما رستگار شدیم

The End