بایگانی دسته: شعر

بهشت گم‌شده / سام واثقی

 

 pdf دریافت نسخه آکروبات

هزاره‌ای تا خورد، ورقی
سوخت. . .
در پناه «هیچ»
چتری بال
نگشود بَند . . .
از آرزوها — حیران
«حرمتِ بهشت را مردان این خاک بَه . . .
به بیرَقی سبز
فروخته‌اند. . .» خاموش. . .
نشسته‌اند زنجیره‌وار، «استخوان‌بندی‌ها»، در کنار کوره‌ها. . .
سوختن در جهنّم، نعمتی‌ست
نوبتی‌ — «عشق» اینجا با «هم» نیست یا با «هیچ»کس، امّا، کم‌رنگ. . . سوخته. . .
خاکستری. . . ادامه‌ی خواندن

هرگز / شعری از محمد مهدی نجفی

pdf دریافت نسخه آکروبات

 نه! هرگز!
کسی رمیده نبوده است در این امواج درهم‌تنیده‌ی طوفانی

نه! هرگز!
در این تنگنای حنجره مرغی نریده است

آواز خواهم خواند
آوازم را خواهم خواباند
با لالایی لایِ در
در مترویی که در ایستگاه بعد
از دهانم پیاده خواهد شد ادامه‌ی خواندن

وداع با ادوارد سعید / شعری از محمود درویش

ترجمه: مرتضی حیدری

 

pdf دریافت نسخه آکروبات

نیویورک/نوامبر/خیابانِ پنجم
آفتاب، بشقابی از فلزِ صیقل خورده
رنجور به زیر سایه، از خود می‌پرسم:
سدوم است یا بابِل؟

ادامه‌ی خواندن

در سنگ / شعری از بابک سلیمی زاده

 

pdf دریافت نسخه آکروبات

۱

به کمر گفته باشی تا شود/ به سر، تا خم شود روی شانه/ گفته باشی «به پشت خوابیده ام»، و به پشت خوابیده باشی در منطقه ی مدفون.

هنوز اینچنین که هستی نشده ای/ هرگز با آن امید که خواهی بود نبوده ای/ فقط بوده ای/ مثل شکل/ افتاده بر دیوارِ این سو/ بر خمارِ پیکارِ آنسو/ کمر خم کرده در مغازله با شب پره ها/ با شب پره های روی زنجیر.

حالا که در خاطره ی کرمی خفته ای/ کاش در عذاب ابوالهولی بیدار شوی/ فقط چند شیوه ی دیگر برای بودن باقی مانده/ شیوه هایی که هر کدام را به نحوی جانفرسا آزمایش کرده ای/ و بعد به فراخور هر زندگی/ ـ به نحوی از انحا ـ / مرده ای.

ادامه‌ی خواندن

راهنمای محلی / شعری از آرش قربانی

 

راهنمای محلی می گوید:

در شرق جنگل های انبوه رشد می کند و به خصوص نوعی گیاه دارویی که در دردهای مزمن استفاده می شود.

اینجا مسیر رودخانه های فصلی مشخص نیست

تولید ناخالص در شهرهای بزرگ دو برابر شهرهای کوچک است. هشتاد درصد ساکنان بومی و مابقی مهاجرند. در نقشه اینجا خیلی شبیه بین النهرین نیست و بیشتر شبیه پرانتزی است که در جمله ها می گذارند. پوست محلی ها سیاه نیست. اگرچه افسانه ای می چرخد این جا که آن ها پیشتر سیاه بوده اند. مردم خطوط راه آهن را دوست دارند. دولت مسئول تصمیم های کوچک و بزرگ است. در انتخابات نیمی به رئیس جمهور جدید و نیمی به رئیس جمهور قبلی رای داده اند. بومیان به سادگی ازدواج می کنند و مراسم کوچکشان را به اطلاع یکدیگر نمی رسانند. در سرتاسر زمستان قهوه می خورند. این قهوه با طعم خاص از بزریل وارد می شود و مردم را کمی اندوهناک می کند.

دکه‌ی سیگار فروشی / شعری از فرناندو پسوا

ترجمه‌ی جلال سلیمی

برای مهدی

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

چیزی نیستم
چیزی نخواهم شد
نمی‌خواهم چیزی بشوم.
با این همه تمام رویاهای جهان در من است.
پنجره‌های اتاقم:
اتاق یکی از آن میلیون‌ها نفری که کسی چیزی درباره‌اش نمی‌داند
(گیرم که دانستند، چه چیزی دستگیرشان می‌شود؟)
شما
به راز خیابانی باز می‌شوید که مردم پیوسته در آن در آمد و شدند،
خیابانی خالی از هر وهم و گمان،
واقعی و مسلم، ناباورانه واقعی، ناآگاهانه مسلم،
با اسراری که زیر سنگ‌ها و هستی‌ها در جریان است،
با مرگی که دیوارها را مرطوب و موی آدم‌ها را سفید می‌سازد،
با تقدیری که در کار راندن واگن هر چیزی است در جاده‌ی نیستی. ادامه‌ی خواندن

ویدئوی «overdose» / کاری از مجتبی حق جو

برای دانلود مستقیم ویدئو با کیفیت بالا اینجا کلیک کنید (سی و شش مگابایت)

برای دانلود مستقیم ویدئو با کیفیت معمولیاینجا کلیک کنید (بیست مگابایت)

ویدئوی «overdose»

کاری از مجتبی حق جو

بر اساس شعر «overdose» نوشته ی بابک سلیمی زاده

مرتبط

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

متن شعر «overdose»

ویدئوی «ماتحت» / کاری از مجتبی حق جو

پاره نویسی / نانام

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

 

این متنهای کوتاه ظرف چند هفته گذشته و در حالتهای گوناگون بر کاغذ آمدهاند. نیازی ندیدم  که برای خوش آمدِ خاننده به آنها وحدت ببخشم. اینها برآمد و نمایندهی تناقضهای من به مثابه شاهدی بر زندگی و آثار و.م. آیرو هستند. این تناقض ها همانقدر خانشهای مرا رقم زده اند که نوشته های او را.

 

۱

«جسدی مرده است.» میگویند. با سکوتشان. با  «خوش قریحه» خواندنِ شاعری که همه چیز داشت به جز قریحه، که به قریحه ــ این پیشِ پا افتادهترین نمادِ تشخّصِ هنری ــ نیازی نداشت. تأثیر آیرو بر شعر و اندیشهی ما هنوز حس نشده است. شاید سالها طول بکشد تا این تأثیر تجسّد یابد. اما خواهد یافت. روزی خاهیم دید که گسستی که او موجدش بود به گسلی در جان و اندیشهی ما بدل شده است. آن روز رابطهی ما با تاریخ و فرهنگمان مرجع دیگری نیز خواهد داشت: آیرو.  

 

۲

قریحه نداشت: شهامت داشت و صداقت. نوشتههایش در میان این دو قطب  شکل میگرفت ــ به همین دلیل نیز فردیت داشت. «قریحه» جایگزینی برای فردیت است، مثل دمکراسی غربی که جایگزینی ست برای آزادی و مشارکت واقعی مردم در تعیین سرنوشت خود. می گویند: اِوِرست نداریم، تپه بابا کوهی داریم. هم ارتفاع دارد، هم باید از آن بالا رفت و هم شبیه کوه است. قانع شوید! عدالت نداریم: سیستم ولفر داریم. بهترین سیستمی ست که به جای عدالت داریم. فردیت نداریم ولی تا دلتان بخواهد «قریحه» داریم: بازیهای زبانی، ایماژسازی، متافورآفرینی، واژه سازی، کارهای تکنیکی ناب و نایاب! «قریحه»: همان جا که هستید بمانید. اسمش چیست؟ هان! زندان. بله در قفس بمانید. اما با این برنامهها خودتان را سرگرم کنید. پاپ کورن هم می دهیم!

«قریحه» این است. جایگزینی ست برای آنچه که باید داشته باشی، اما نداری ــ چون شهامت نداری. شهامتِ رو در رویی با خود و تاریخ خود. شهامتِ تردید!

 

۳

اولین چیزی که شهامت به زیرِ سئوال می برد دادهها و محفوظاتِ فرهنگی ست. فرهنگِ مسلط خانهی موریانه است. ساسانیان را عرب به زانو در نیاورد: موریانه در کاخشان به زانو در آورد. بزرگترین دشمن ساسانیان، ساسانیان بودند. دیوار پوک با مشتی فرو میریزد. عرب، آن مشت بود.

انکار، این وحشت بیمارگونه از نگاه کردن در خود، سنّت ما را میسازد. انکار همانقدر ایرانی ست  که سمنو و سیزده به در!… فرهنگی که میبازد به تدریج از خود تهی میشود. این تهی شدن، اما، در انکار اتفاق میافتد: باید انکار کنی شیوع موریانه را در خانهای که تنها خانهی توست: تنها سند موجودیت و نماد هویتت!

 

پیشترها چاقویی داشتم

 که قسمتِ گندیدهی سیب را میبریدم با آن

امروز هم همان چاقو را دارم

با این فرق

که حالا دیگر نمیدانم

قسمتِ گندیدهی سیب گندیده است

یا قسمتِ سالمِ آن.

 

۴

هیچ چیز مضحکتر از شعرِ در خود و برای خود نیست. فرهنگی که شاعرانش را خارج از حیطهی کاستیهایش میستاید به شعر باور ندارد: تنها از آن ابزار میسازد. سیگار را بی نیکوتین میکند، قهوه را بی کافئین، جامعه را عقیم: دلخوش به پوسترهای تبلیغاتی و شعارهای سیاسی: زنده باد این! مرده باد آن!

دکور!

 

۵

شعر آیرو دکوراتیو نبود. آنچه مینوشت به تعبیری اصلن شعر نبود: ادامهی دست و پایش بود. هستیاش بود که شعر گرفته بود: صریح و بی واسطه، به دور از هر گونه مرمرِ زایدی. او حرفش را میزند، در حرفش شخم میزند خشکزمینی را که جهان ماست، شعر ماست، شاید که بتوان دوباره چیز ارجمندی در آن کاشت. شاید!

این «شاید» همهی شعر اوست: همهی جهتِ شعر او. این امید ــ که اگر مطلق نباشد یاسِ مطلق است ــ تنها از آنِ دیوانگان است، تنها شایسته ی آنان.

 

اما مگر بدون دیوانگان می شود به فردا امیدی داشت؟ 

 

۶

فرهنگی که از خود تهی میشود مرمر زاید تولید میکند. انسانی که نمیاندیشد پیشینیانش را نشخار میکند. وقتی که نویسندهای کیفیت ندارد، دهها کتاب مینویسد: کمیت که میتوان داشت! وقتی که حرفی برای زدن نداری، حرف را از زدن جدا میکنی تا زدنِ حرفت ربطی به حرف زدن نداشته باشد! هشتاد سال است که داریم بر سر فرم و محتوا «مبارزه» می کنیم. یا در حجرهی تعهدیم یا در حجرهی فرم (به تازگی حجرهای به اسم «زبانیّت» نیز باز کردهایم)، بیاعتنا به اینکه بحث هرگز بر سر فرم و محتوا نبوده است. مرمر زاید خلط مبحث میکند. وظیفه اش این است. مساله بر سر فرم و محتوا نیست. حرفی اگر هست بر سر substance است ــ واژه ای که در فارسی حتا معادل درستی برایش نداریم- چون مفهومش را نداریم.

شعر آیرو شعر substance است.

 

نمیفهمم چه لزومی دارد

این ماشینهای سریع

این آدمهای سریع

هرروز سایهام را بشکافند

از درونِ آن عبور کنند

تا بیرونِ آن

بر من ظاهر شوند.

 

«بازیافت ناپذیر» و «صعب العبور» با صدای بابک سلیمی زاده

صعب العبور


برای دانلود مستقیم فایل صوتی اینجا کلیک کنید
یک مگا بایت

بازیافت ناپذیر


برای دانلود مستقیم فایل صوتی اینجا کلیک کنید
سه مگابایت

متن آثار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صعب العبور

بازیافت ناپذیر