بایگانی دسته: داستان

داستان بدون عنوان / باربد جزنی

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

هر چه قدر هم در مورد مرزهای اتاقی که در آن سکنی گزیده‌ای حساسیت به خرج دهی باز هم گاهی اوقات انگیزه‌هایی موجب میشود تا به این مرزها خیانت شود و در راستای همین انگیزه‌ها ورود افرادی به داخل اتاق توجیه می‌گردد. می‌توان قضیه را اینطور شروع کرد که در حال ماساژ دادن انگشت‌های پاهایم بودم و چرک چند روزه‌ی بین آن‌ها را که در اثر عرق کردن پدید آمده بود با کمک انگشت شست دست راست و انگشت سبابه‌ی دست راستم بیرون می‌آوردم و آن را ورز می‌دادم و سپس به امید اینکه دیگر هیچ وقت آن را نمی‌بینم روی فرش ولش می‌دادم؛ چون به نظر من هیچ منظره‌ای دلسرد کننده‌تر از دیدن چرک لای انگشتان پا و یا اساساً هر ماده‌ی نرم و لزجی که روی فرش ول داده شده باشد نیست. ادامه‌ی خواندن

ایستگاه پنجم / داستانی از بهمن محمدی

دریافت نسخه آکروبات

هدفون توی گوش‌، داخلِ محفظه‌ی گنده‌یِ قرمز رنگِ فلزی‌ای هستم که اسم‌اش را اتوبوس گذاشته‌اند. سرِ پام و گیر کرده‌ام وسطِ ازدحامی که سرِپاهای اغلب بی‌سر و پا درست کرده‌اند. سخت است جابه‌جا شدن. یک موسیقی‌ِ خوب توی سرم می‌کوبد. برای این‌که توی بردنِ نامِ برگزیده‌هایم تبعیض نشود، ترجیح می‌دهم اسم‌اش را نبرم. مردان سیبیلو تصاویری‌اند که مجبورم منطبق‌شان کنم با موسیقی.
مردی که جلویم ایستاده به یک جایی، کنار سرم، زل زده است. اسم‌اش را ” هاما ” می‌گذارم تا مجبور نباشم مرد صدای‌اش کنم. گاز و ترمزِ اتوبوس رقص موزونی به اندام‌اش می‌اندازد که انگار، دارد از موسیقی بیرون می‌آید. عدسیِ چشمِ هاما تکان‌تکانِِ ظریفی می‌خورَد. از اضطراب است. او متوجهِ نگاه خیره‌ی من شده، نگاه‌ام را از روی‌اش می دزدم تا بیش‌تر از این آزارش ندهم. دارم پایین را نگاه می‌کنم و شک ندارم که مرا زیرِ نظر دارد. شلوارش را زیاد بالا کشیده و ناخواسته نظرم را به نزدیکیِ کمربندش جلب می‌کند. تردید ندارم که متوجهِ جهتِ نگاهِ من شده اما، با مقداری سوء‌تفاهم. چون‌ پایش، از زانو، کمی حرکت دارد و دست چپ‌اش را، که محکم به دورِ دسته‌ی یک کیفِ چرمیِ قهوه‌ای پیچیده، به جلوی کمربندش می‌برد.
نزدیک ایستگاه پنجم است. می‌خواهم از هاما بگذرم تا پیاده شوم. رو به در می‌کند و مانع می شود. می‌خواهد بگوید خودش هم در این ایستگاه پیاده می‌شود. رفتارش قدری زننده است. اما مرا ناراحت نمی‌کند.
ایستگاه پنجم. اتوبوس می‌ایستد. در باز می‌شود. هاما بیرون می‌پرد، و به دنبال‌اش جمعیتِ هولناکِ مردانی که به سمتِ در یورش برده‌اند. کمی صبر می‌کنم تا سیبیلوها رد شوند. دستی به سیبیل‌ام می‌کشم و راه می‌افتم پشتِ سرِ شلوغی. کم‌کم جمعیت به این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف پراکنده می‌شوند و فقط هاما می‌ماند. چند دقیقه‌ای هم‌مسیریم. یک لحظه‌ بر می‌گردد و به من نگاهی می‌اندازد، اما تند روی‌اش را می‌چرخاند. این‌کار را سریع انجام می‌دهد. شاید به خیال‌اش این‌طوری متوجه نشوم که مرا دیده است.
چند دقیقه‌ای‌ست به هاما عادت کرده‌ام. باسنِ بزرگ‌اش، از پشتِ شلوار جین آبی، توی چشم می‌زند. نه این‌که تمایلاتِ خاصی در میان باشد. تنها رابطه‌ای عاطفی بین مغزم با اطراف کمربندش به‌وجود آمده است. همچنان به راه‌اش ادامه می‌دهد و کم‌کم از پیاده‌رو به سمت چپ منحرف می‌شود. مسیرمان از هم جدا شده، چند قدمی دور می شود. شاید دیگر نبینم‌اش. آرام‌آرام از جلوی چشم‌هایم محو می‌شود و توی هاله‌ی غلیظی از دودِ اگزوز فرو می‌رود.

زمستان ۸۷

مسکّن / داستانی از ساموئل بکت

 

 

ترجمه ی پیمان چهرازی

دریافت نسخه آکروبات

 

 

نمی دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نودسالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهیاش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنیهایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخوردهایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. از آنجا که امشب هراسانتر از آنم که، در انتظار لخته های سرخِ قلب، تکههایی در دیوارهی رودهی بزرگ، تا قتل بطئیِ پایانی در کاسهی سرم، حملهی نهایی به آخرین ستونهای استوار، و خوابیدن با اجساد، به صدای پوسیدنم گوش کنم. پس برای خودم قصهای می گویم، سعی می کنم و برای خودم قصهی دیگری می گویم، تا سعی کنم و خودم را آرام کنم. و اینجاست که حس می کنم پیرم، پیر، حتّا پیرتر از روزی که افتادم، کمک خواستم، و رسید. ممکن است بعد از مرگم با این داستان به زندگی برگردم؟ نه، به من نمی آید بعد از مرگم به زندگی برگردم. […] دریافت متن کامل داستان

 

طوارقات / داستانی از محمد مهدی نجفی

 

دریافت نسخه آکروبات

بر بالای پله‌ها که می‌ایستم، تصویر خودم را پایین پله‌ها می‌بینم؛ در حالی‌که شقیقه‌ام در برخورد با نبش پله‌ی آخر، از هم شکافته و در خون غرق شده‌ام. در خیابان اتومبیلی نیست که زیرم نگیرد. حتا در توالت ماری کمین کرده است. منتظر است روی سنگ بنشینم تا بیرون بجهد و آلتم را در جا ببلعد. مریضم. بیماری من چیزی نیست که به پله‌ها، خیابان یا توالت ربط داشته باشد. مرض من یک جا در کله‌ام، در تصاویری است که در کله‌ام می‌آیند و می‌روند. می‌بایست در تخت‌خوابم پناه بگیرم، آنجا تصاویر کمتری به دیدنم می‌آیند. مشروط بر اینکه پشتم به دیوار باشد. باید مطمئن باشم پشتم چیزی نیست وگرنه تصویری از پشت می‌آید و خودش را پیش چشمانم می‌اندازد. پیش رویم را نیز باید دقیق و کامل ببینم. اگر لم بدهم و پایم را روی پای دیگرم بیندازم به نحوی که پاها جلوی دیدم را بگیرند؛ هیچ بعید نیست وزغی غول‌پیکر از پشت پایم به قصد آلتم بیرون بجهد. دنیای من پر از خطراتی است که هر لحظه ممکن است خود را از پشت هر چیزی بیرون بیندازد و من در هر گوشه و کناری که چشم می‌دوزم خودم را با دک و پوز خونی، غرق در خون، با جمجمه‌ای شکافته و آلتی بلعیده‌شده می‌بینم.
اتاق من در انتهای یک راه‌پله‌ی طولانی است. هر پله پرتگاهی است که در نگاه اول بینایی را در تخمین ارتفاع دچار مشکل می‌کند. پا می‌لغزد و سقوط حتمی است. چه کسی می‌تواند از این سقوط جان سالم به‌در ببرد؟ یک صخره‌نورد قهار، یک چترباز و لبخند اسکیمویی در حال احتضار.
ابتدا صخره‌نورد وارد اتاقم می‌شود. با هیکلی برافراشته و چهره‌ای آفتاب‌سوخته. کف دست‌هایش را به هم می‌مالد. بی‌اینکه منتظر خوش‌آمد من باشد، می‌آید و روی لبه‌ی تخت می‌نشیند. نگاهم را از او می‌دزدم و به جایی می‌دوزم که شاید بعدها مفصلی باشد برای تلاقی نگاه‌ها. گریزگاهی که از خود می‌گریزد و در این گریزِ نافرجام، خود را پیوند می‌زند به آنچه از آن گریخته است. این چنین است که چشم مجهز می‌شود به مفصلی هوشمند که می‌تواند به مثابه‌ی یک مرکز ثقل، پیرامون خودش بچرخد، بی‌اینکه در حدقه‌اش چرخیده باشد. دایره‌ی این چرخش تا آنجا امتداد ‌می‌یابد که چشم بیرون از اتاق را ببیند.
نه درون اتاقم و نه کاملن بیرون. گرفتارم، یکجا مابین درون و بیرون. اما به‌ناگاه روی تخت‌خوابم، با چشمانی بسته و دهانی گشوده. با این حال صخره‌نورد را می‌بینم، لمیده بر لبه‌ی تخت. با شکوه یک مقام عالی‌رتبه، پا روی پا انداخته و انگشتانش را در هم فرو برده است. نمی‌دانم چه در سر دارد، اما طرز نشستنش وسوسه‌ام می‌کند که با کنجکاوی آنچه را در ذهن او می‌گذرد پی‌بگیرم. خوب می‌دانم این رفتار سبک‌سرانه برازنده‌ی من نخواهد بود. بنابراین ترجیح می‌دهم روی تخت چمباتمه بزنم و زانوهایم را بغل کنم. به نحوی که در محدوده‌ی آن، بیشترین فاصله را با او حفظ کرده باشم. این وسواس شاید تنگ‌چشمی به‌نظر برسد، اما یک دوراندیشی حساب‌شده است. نه اینکه در این حساب‌گریْ عقل و منطق نقشی داشته باشند، در این مورد بیشتر غریزه است که فرمان می‌راند. چه کسی می‌خواهد سرزنشم کند؟ چنین عقب‌نشینی‌هایی مصداق بارز تفکر و تعقل‌اند. شاید غریزه چیزی یکسر بیگانه با عقل انسانی باشد، اما وادادن در برابر آن، در این موردِ به‌خصوص کاملن عاقلانه و بی‌شک منطقی است.
صخره‌نورد مانند گاوی که از شدت جراحات در حال جان دادن باشد نفس می‌کشد. کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنود. زیرا غریو شادی بدرقه‌ی گاوباز شده است. همان که پیروزمندانه میدان را ترک می‌کند تا به جمع هوادارانش بپیوندد. و در میان این صداهای آشفته و درهم، صدا به صدا نمی‌رسد. اما از آنجا که نفس‌هایش از طرفی دیگر، شبیه بادی است که لای شاخ و برگ سپیدار می‌پیچد؛ به‌وضوح شنیده می‌شود و حتا بدنم را به رعشه می‌اندازد. گرچه از این پیچیدنِ باد هیچ صدایی برنمی‌خیزد، و تنها تکان منظم و موزون برگ‌هاست که دیده می‌شود. گویی بیننده‌ای ناشنوا به نظاره ایستاده باشد. از این‌رو است که این منظره‌ی باشکوه صدایی را تداعی می‌کند که نفس‌های صخره‌نورد شبیه آن صداست. این صدا پیش از اینکه شنیدنی باشد دیدنی است و حتا پیش از آن که شنیده شود، در مواجهه‌ی هر بیننده‌ای تکان‌دهنده است. مانند ارتعاش زمین زیر تیغ آفتاب تابستان یا بخار بازدم اسب در صبح یک روز زمستانی. وقتی سوارکار نشسته بر گرده‌اش، او را چند دور در طول جاده‌ای که منتهی می‌شود به حومه‌ی شهر می‌دواند؛ قطعن اسب بعد از طی مسافتی کله‌اش را به سمت راکبش خواهد چرخاند و سوارکار خواهد توانست بخار بازدمش را از نزدیک ببیند؛ در حالی که تمام منظره‌ای که پشتِ بازدمِ اوست، تار می‌شود، می‌لرزد و با بخارْ دود می‌شود و به هوا می‌رود.
همه‌ی چیزهایی که به هوا می‌روند، روزی می‌رسد که به زمین باز می‌گردند؛ اگر بپذیریم زمین منشاء همه‌ی آن چیزهایی است که گاهی برای تفریح یا گشت و گذار به آسمان رفته‌اند. صخره‌نورد خوب می‌داند که طبق همین نظریه، پیش‌از این او را یک‌جا دیده‌ام، و شاید انتظار دارد به‌رویش بیاورم، اما روشی که در برقراری ارتباط پیش‌گرفته‌ام چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. باید وانمود کنم او را هرگز ندیده‌ام و نمی‌شناسم. تنها در این صورت است که خواهم توانست در جایگاه یک میزبانِ مطمئن پذیرای میهمان ارزشمندم باشم.
با این‌همه قصد دارم کله‌ام را به طرفش بچرخانم و به او خوش‌آمد بگویم. اما نگرانم که مبادا این خوش‌آمدگویی بی‌پاسخ بماند. نه این‌که صخره‌نورد از آداب معاشرت بویی نبرده باشد، از این بابت که نتواند کلمات مناسبی بیابد. آنگاه خود را غریبه‌ای خواهد یافت که پشت درهای نیمه‌باز ایستاده است. شاید منقلب شود و بخواهد باز گردد. از رفتن او خرسند نخواهم شد. گرچه نمی‌توانم حضورش را تاب بیاورم. مانند چشم‌های هیزی است که دایم به صورتم زل زده باشد، درحالی‌که بیوه‌زنی باشم جوان، تنها و بی‌پشتیبان، آسیب‌پذیر و وسوسه‌انگیز. نه از این نگاه دلشاد خواهم بود، نه غمگین و ناراحت، تنها وجدانِ معذب و ترسی دلهره‌آور احاطه‌ام خواهد کرد. و شاید تحت این فشارِ توصیف‌ناپذیر، چنان از صمیم قلب آرزوی مرگ کنم که از حال و هوش بروم، و آنگاه که به هوش می‌آیم؛ دریابم دیرگاهی است که مرده‌ام و دیگر نفس نمی‌کشم. با وجود این، چنین قضاوتی درباره‌ی صخره‌نورد بی‌انصافی است. او از بدو ورودش به این اتاق، تاکنون حتا برای لحظه‌ای، کله‌اش یا چشم‌هایش را به سمت من نچرخانده است. حتا دریغ از نگاهی گذرا. بلکه با خیالی آسوده و خاطری خستگی‌ناپذیر به دیوار روبه‌رو زل زده است. به جایی که شاید هم‌اکنون مفصلی باشد برای اتصالِ دو چشم. بازویی که نگاه را در یک انکسار بی‌همتا با زاویه‌ای که می‌گیرد، در همه‌ی جهات می‌گستراند. این نگاه گسترده تنها با حس لامسه احساس می‌شود. با منافذ بیکران پوست که چون انبوه چشم‌های مشتاق، تصاویر را با اشتهایی سیری‌ناپذیر می‌بلعد. از خلال استخوان‌ها می‌گذراند و در نهایت از دریچه‌هایی کهنه و فرتوت به شکل خاطراتی فراموش‌شده دفع می‌کند. این خاطرات، با سرعتی بیشتر از آنچه که روی دیوار نمایش داده می‌شوند؛ به عقب برمی‌گردند و من با شتابی مضاعف از گذشته‌ی خودم دور می‌شوم.
با این‌همه مطمئن نیستم آنچه که روی دیوار نمایش داده می‌شود؛ گذشته‌ی من باشد. شاید خاطرات صخره‌نورد باشد، یا شاید گذشته‌ی من آنگونه که او می‌پندارد، یا یک پیشگوییِ محتاطانه از آنچه می‌توانست اتفاق افتاده باشد. در این تصاویرِ دنباله‌دار، من با اندامی مثله‌شده تنها یک نگاهم که روی دیوارِ روبه‌رو خیره مانده است. و در این نگاهْ چتربازی بلند قامت خود را دورن اتاق می‌اندازد؛ در حالی‌که چتر آبی بزرگی را به دوش می‌کشد. نمی‌تواند در را پشت خودش ببندد. نه اینکه تصور کنید بی‌دست و پاست، از آن رو که قسمتی از چتر لای در گیر کرده است. همه چیز تحت کنترل اوست، اما نه آن‌گونه که سربلند و پیروزمندانه بر اوضاع مسلط باشد. شاید آن قدر که باید بخت با او یار نیست.
صخره‌نورد کله‌اش را خم کرده است، بیشتر از افسوسی که ناگزیر گریبان چترباز را خواهد گرفت، آنقدر که با خودم می‌گویم گردنش استخوان ندارد و چه بسا خواهد شکست. اما او با وجود انقباض مجاری تنفسی، با آرامشی پیامبرگونه در یقه‌ی خودش فوت می‌کند، در حالی‌که چترباز کنار دربِ نیمه‌باز ایستاده است. در این ایستادن تقلای بسیاری است که شاید سنجیده‌تر باشد رقصان‌اش بنامیم. رقصنده‌ای پرتکاپو که با رقصِ درجای‌اش سعی دارد بدن را از چتر، یا بلکه شاید چتر را از درب رها کند. و در این تلاشِ بی‌وقفه شک ندارم که رقصنده از نفس افتاده است. می‌خواهم به یاری‌اش برخیزم، اما جاذبه‌ای انعطاف‌ناپذیر بدنم را در مداری ناپیدا روی تخت به چهار میخ کشیده است. میخ‌هایی پولادین که عضلاتم را شکافته‌اند؛ هم‌اینک بخشی فرمان‌نابُردار از همان عضله‌اند و علی‌رغم تلاش از جان گذشته‌ام ــ که چیزی نیست جز انعکاس تقلای چترباز ــ کاری از پیش نمی‌برم.
شاید چترباز یک بالرین باشد. شاید بتواند روی نوک پا بایستد، و یا حتا بچرخد. بدنش را کش و قوس بدهد و با نوک انگشتان دستش چهارچوب بلندِ درب را لمس کند. اما با همه‌ی این تفاسیر او یک چترباز است و نامی جز این بیانگر تمامیِ اوصاف او نیست. چتربازی باریک‌اندام و نحیف، با جثه‌ای کوچک، گرفتار در میان طناب‌هایی پیچ در پیچ و گره‌خورده، در حالی‌که سنگینی چتری بزرگ را بر دوش می‌کشد. چنین چتربازی چگونه خواهد توانست خود را از میان طناب‌ها یا حتا چتر نجاتش را از لای درب بیرون بکشد؟ آیا باید درمانده‌گی‌اش را از انجام این امورات پیش پا افتاده بپذیرم؟ قطعن چتربازِ کارکشته‌ای است، آن‌هم در این قبیل مسائلی که مستقیمن در ارتباط با تخصص اوست. شاید نوازنده‌ی ماهری نباشد اما رهایی از این بندها و طناب‌ها چیزی جدای حرفه‌ی او نیست. اگرچه شاید تقصیر از معماری نادرست این اتاق باشد. چراکه دربِ اتاق را نه آنگونه که معمول است بعد از اتمام یا قبل از شروع پلکان؛ بلکه یکجا در وسط پله‌ها تعبیه کرده‌اند. مثل صخره‌ای که از یک پرتگاه بیرون زده باشد؛ درب از وسط پله‌ها روییده، و چترباز در چنین موقعیتی گرفتار است؛ بر فراز صخره‌ای بلند، در میان وزشِ بادهای موسمی.
گونه‌هایم سرخ شده‌اند و در سرخیِ دیوانه‌وارشان می‌سوزند، در حالی‌که بادی سرد آتش‌بیار معرکه است. موهایم همانند کرم‌هایی کوچک و دست‌آموز در هم می‌لولند. سلول‌هایم به آرامی تجزیه می‌شوند و اگر صدای شیهه‌مانندشان نبود می‌پنداشتم صحیح و سالم روی پاهای نحیف خود ایستاده‌اند. پوستم شبیه کیسه‌ای است پر از شن‌های نرم کنار ساحل. بنابراین طبیعی است که در گوش‌هایم جز خروش امواج دریا صدایی نمی‌شنوم. صدایی که از دور می‌آید، اما نزدیک نمی‌شود، بلکه از دور به دورتر می‌رود و در عین حال وضوح و شفافیت بیشتری پیدا می‌کند. به نحوی که هر چه می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم این صدای دریاست که از دور دست می‌شنوم.
اتاق یک جزیره است. تختم را گوشه‌ی اتاق از دو طرف به دیوار چسبانده‌ام. تخت یک جزیره است. جزیره‌ای میان جزیره‌ای دیگر. روی تختم می‌ایستم، می‌نشینم، می‌خوابم. برای رسیدن به این جزیره باید از صخره‌ها و پرتگاه‌ها گذشت. باید از دریا گذشت. کف اتاقم دریاست. دریایی که در نقش‌های قالی گم شده است. اما صدای موج‌هایش را می‌شنوم. موج‌هایی بلند و نیرومند که خود را به دیوار می‌کوبند. رطوبت از دیوارها بالا آمده است. دیوارها رطوبت را بالا آورده‌اند. اما دریا خودش را لای نقش‌های قالی گم کرده است. باید فرش را از وسط اتاق برچینم. مثل وردی است که دشمنان را از روی آب عبور می‌دهد. می‌خواهم جزیره‌ام نفوذناپذیر باشد. در میان امواجی خُردکننده و سرکش.
برای گذشتن از این دریا قایقی می‌خواهم با بادبان‌هایی برافراشته. شاید باد از وزش بایستد. پاروهایی می‌خواهم کشیده و سبک، خوش‌دست. باید از اتاقم بگذرم و خودم را به پله‌های ورودی برسانم. جایی که چترباز در تکاپوست. می‌دانم که قصد ندارد از این تلاشِ طاقت‌فرسا دست بر دارد. او شکست‌ناپذیر نیست، اما نمی‌تواند شکست را بپذیرد. گرچه اینجا هیچ معیار و آزمونی برای شکست یا پیروزی وجود ندارد و هیچ رقیبی نیست که در برابر او قد علم کرده باشد. چترباز بی‌همتاست. حتا اگر برای همیشه در میان چتر نجات‌اش گرفتار باشد. هیچ‌گاه این بدبیاری را به حساب او نخواهم نوشت. گرچه همه‌چیز بر علیه اوست، اما او کسی نیست که اراده و تدبیرش به آسانی فرو بریزد.
باید به یاری‌اش بشتابم. اما چگونه یاری‌بخشِ او باشم؟ شاید قایقم به گل بنشیند. شاید گرفتار طوفانی سهمگین، به ساحلی دور و ناشناخته افکنده شوم. به گوشه‌ای فراموش‌شده از اتاقم که اثاثیه‌ی مستعمل و از کار افتاده زیر خروارها خاک و غبار تلنبار شده‌اند. و چه بسا در سیاهیِ ترنجِ قالی غرق شوم. چه کسی به یاریِ‌ من خواهد شتافت؟ آیا باید دست روی دست بگذارم و پیچ و تاب‌های چترباز را رصد کنم؟ یا آرام و سر به زیر در جاده‌ی پیش رویم راه بپیمایم؛ هرازچندگاهی کله‌ام را به عقب بچرخانم و بازدمِ آتشینم را به رخِ صخره‌نورد بکشم؟
در هر صورت چترباز به تقلایش ادامه خواهد داد و من در کوششی بی‌پایان برای برخاستن از جایم غرق خواهم شد. تلاش هر دوی ما بی‌حاصل نیست، بلکه نتیجه‌ای معکوس دارد. چه کسی می‌تواند این فرجامِ ناخواسته را شکست بنامد؟ گرچه هیچ‌گاه مدعی نیستیم که پیروز شده‌ایم. شاید شکست یا پیروزی تحریفی باشد در آنچه به‌حق می‌بایست کنش پیراسته‌اش دانست. فعالیتی جان‌فرسا در راستای فرسودنِ جان. و در این فرسایش نجات‌یافتن به هر شکل ممکن بی‌شک غیر انسانی است زیرا بیرون از اراده‌ی انسان است.
برای چترباز مسئله از آنچه به‌نظر می‌رسد ساده‌تر است. او می‌کوشد و در پیِ این تلاشِ ناکام، یکی از بندهای چترِ نجات به گردِ ساق پایش پیچ می‌خورد. گرهی ناگشودنی همچون معمایی حل‌ناشدنی. با این‌ وجود، پی‌گیر و مصرانه سعی می‌کند پایش را از چترْ نجات بدهد. گرچه ماحصل این‌همه چیزی نیست جز گرهی دیگر و غفلت از دری که در تمام این مدت باز مانده است، همچون پلک‌های مرده. شاید درب، در پلک‌های صخره‌نورد باز مانده است. شاید باید در باز باشد تا ابری سرخ‌رنگ به شکل یک لبخند، خود را از لای در به دورن اتاق بیندازد. صخره‌نورد می‌تواند لبخند را نگاه کند و زیر لب بگوید: لبخند اسکیمویی است در حال احتضار. او کلماتش را به گونه‌ای زمزمه می‌کند که راهبی بودایی دعا می‌خوانَد. راهب در تمام طول ماجرا مهجور و بی‌صدا زیر تخت به یک میخ آویزان بوده است. او کلمات صخره‌نورد را با طنین پیشگویانه‌اش تکرار می‌کند. تمامی صدا‌ها به قدری دورند که در خروش نفس‌های رقصنده گم می‌شوند. و این گم‌شدن نهیبی است بلند که چترباز را به سوی خود می‌خوانَد. او از اعماق رویایی نه چندان دلچسب، اما دست و پا گیر، کله‌اش را می‌چرخاند و لبخند را می‌بیند در حالی که وسط اتاق زیر سقف چرخ می‌زند.
دریا متلاطم است. موج‌هایش را به زیر تخت می‌کوبد. می‌دانم که شناورم یا نزدیک است که تخت از جا کنده شود. چشمانم را بسته‌ام تا این لحظه را به تعویق بیندازم. شاید نگاهم طلسمِ فرش را باطل کند و تخت در آب غرق شود. گرچه صخره‌نورد با عضلات ستبر و بازوان آهنینش پشتیبانی مطمئن به نظر می‌رسد، اما هیچ بعید نیست به حمایت از من برنخیزد. بلکه به‌روشنی می‌بینم در حضور بی‌تفاوتش وزنه‌ای است که مرا با خود به اعماق آب‌ها خواهد کشاند. و من در حالی‌که به دیوار پیش رویم خیره مانده‌ام؛ می‌دانم که در این دریا غرق خواهم شد.
لبخندْ روی دیوار روبه‌رو، مثل عکسی به یادگارمانده از زمان‌های بسیار دور، در میان قابی طلایی‌رنگ خودنمایی می‌کند. احتضارش را می‌توان از انحنای خوشایندش خواند. شبیه سرودی است دست‌جمعی، با ریتمی مرثیه‌مانند که از انتهای دالانی تاریک و طولانی شنیده می‌شود. هر کس که در ابتدای دالان ایستاده باشد، گمان می‌کند یکی در حال غرق شدن است و آنگاه صدای حباب‌هایی را می‌شنود که روی آب می‌آیند و دهان می‌گشایند. همچون گل شکفته می‌شوند، اما در همان لحظه بر شاخه می‌خشکند و صدایشان به سکوت منتهی می‌گردد. سکوتی بعد از قهقه‌ای کوتاه که در سرتاسر دهلیز می‌پیچد و در ایوان هم شنیده می‌شود. از ضخامت دیوار می‌گذرد و به آرامی در جرزها و ستون‌ها فرو می‌رود.
در این لبخند اتصالی است که تمامی مفصل‌هایم را از هم می‌گشاید. مفصل‌ها از هم دریده و دور، همچون عروسک خیمه‌شب‌بازی، هر کدام به سمتی و بدن در کش و قوسی چنان رعشه‌برانگیز که در سایه‌اش نمی‌گنجد. با وجود این شقاوت چگونه می‌توان گام از گام برداشت و به اعماق تاریکی نلغزید؟ درحالی‌که هر پله دریچه‌ای است رو به نامتناهی، تیز و برنده و نفس‌گیر.

—————————————————–
وبگاه محمد مهدی نجفی

آبراهه / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

چهار زن با کتف‌هایی بالدار و دستانی از جنس عاج فیل، نشسته بودند بر گرد آبنمایی بلورین. دو به دو روبه‌روی هم، با گردن‌هایی دراز و کله‌هایی پیش‌آمده، گویی پیش‌ِ رویِ آن‌ها شمعی است که هر چهارتن بر آن می‌دمند تا خاموش شود. با اندک فاصله‌ای از آن‌ها چند مرد جوان در میان آبراهه‌ای کم‌عمق ایستاده بودند با جامه‌هایی دریده و نفس‌هایی حبس در سینه. نگاه‌شان مسیری را می‌پیمود که آبراهه به آبنما می‌ریخت و گوش‌های‌شان جز صدای شرشر آب صدایی نمی‌شنید. یکی از مردها که از همه سالخورده‌تر می‌نمود، دست لرزان‌اش را به آرامی بالا برد و با نوک انگشت به نزدیک‌ترین زنِ نشسته بر آبنما اشاره کرد. زن بی‌اینکه توجه او را ببیند مجسمه‌ی زنی شد که آب از دهانِ غنچه‌اش فواره می‌زد در میان حوض. و آن سه زن دیگر به تقلید از او؛ به نحوی که مرد جوان در ناباوری عوامانه‌اش نمی‌توانست دریابد به کدامیک اشاره کرده است.

روبه‌روی جوان‌ها، در آنسوی آبراهه، گوزنی بدقواره در چمن‌های زرد و نارنجی می‌چرید. یکی از پاهایش میله‌ای فلزی بود بیرون زده از گوشت، و گردن ترک‌خورده‌اش با پیچ و تابی مضاعف به سمت آبنما چرخیده بود. با وجود شاخ‌های شکسته‌اش از دور آهویی حقیر می‌نمود که تازه از چنگال پلنگی تیزدندان رهیده است. جانوری درنده‌خوی که جای پای‌اش بر کفپوش قیراندود، حکایتی بود که در میان آبراهه ناپدید می‌گشت.

خردسال‌ترین جوان با شیطنتی به اقتضای آفتاب تازه دمیده‌اش، خیز برداشت، دوید و از آبراهه پرید، با جستی پلنگ‌مانند بر پشت گوزن نشست و تاخت بر گردِ سرزمینی که جز آبراهه و آبنما، چهار زن و سه جوان شیک‌پوشِ‌ایستاده بر لبِ جو داشت. تاخت تا گوزن از نفس افتاد و آهویی به کرشمه از میان سیاهیِ قیر بیرون آمد. پسرک ایستاد و از گوزن پایین جست. پیشاپیش آهو زانو زد؛ خیره شد در چشمانش. جوانان دیگر که از دور شاهد بودند؛ به نشانه‌ی تسلیم کله فروافکندند و دستان لرزان‌شان را دور از نگاه یکدیگر، پنهان کردند. هنگامی که آهو کله چرخاند و پسرک از نگاهش چشم برداشت، دست‌ها یکی‌یکی بیرون آمدند، گاهی به شکل سنگ، گاهی کاغذمانند و گاهی به‌ندرت همچون قیچی،‌ تیز و برنده.

دستی بریده شد، دستی معوج و از کار افتاده،‌ و دستی که پیروز میدان بود روی لبه‌ی حوض می‌نشست و پاهای‌اش را تاب می‌داد. از دهان غنچه‌ی زن‌ها خون می‌ریخت و در میان خون به تناوب، آبی کف‌آلود بیرون می‌پاشید. پسرک تا گردن در قیر فرو رفته بود، با دستی بیرون مانده و سنگ‌مانند. آهو از آبراهه آب می‌نوشید، گوزن نبود و آبراهه از زیر پوزه‌ی آهو بی‌وقفه و آرام کش می‌آمد.

—————————————————–
وبگاه محمد مهدی نجفی

ناگهان از درِ پشتی آمد / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

ساختمانی را در نظر بگیرید که راهرویی در سرتاسر آن همچون شریان‌های اصلی و فرعی بدن امتداد یافته است. در طول راهرو درهایی کوتاه رو به اتاق‌هایی باز می‌شوند که پنجره‌هایش بلااستثنا مسدود شده‌اند. در یکی از اتاق‌ها مجسمه‌ای است از سنگ مرمرِ نتراشیده، زمخت و بی‌ظرافت، بیانگر کج‌سلیقه‌گی هنرمندش. مجسمه، مردی است دراز کشیده به موازات راهرو، نه آنقدر لمیده که نتواند برخیزد، و نه آنقدر پا در رکاب که با صدای سوت یک آن از جا بلند شود و بایستد. کرخت و از حال رفته، اما ایستاده در لحظه‌ای که از حال رفته است. بنابراین در حالت وارفته‌گی‌اش ثابت‌قدمی سخت‌کوش را می‌ماند که به زودی از جا بلند خواهد شد. اما با توجه به لمیدنِ پرمایه‌اش چنین انتظاری دور از ذهن و کاملن بعید می‌نماید.

شاید این مجسمه تنها سکنه‌ی ساختمان باشد و در نگاه اول چنین به نظر برسد، در غیر این صورت بی‌شک این ساختمان است که در مجسمه لانه دارد. در حالت از حال‌رفته‌گی‌اش و یا شاید در انحنای سطوح ناهموارش. چه بسا تفاوتی نداشته باشد اگر مجسمه لمس گردد، یا طول راهرو پیموده شود، در هر صورت امری محسوس با کیفیتی یکسان حس خواهد شد. گرچه هر یک بدون دیگری بی‌معنا و حس‌ناپذیر خواهد بود. با این وجود رابطه‌ی آن‌دو بیشتر مبتنی بر شباهتِ آن‌هاست نه وابسته‌گیِ آن‌دو. و این خصوصیتی نیست که اتفاقی یا از پیش تعیین‌شده باشد، لذا نمی‌توان نادیده‌اش گرفت یا در مقابلش چشم فروبست و ساکت ماند.

این ساختمان دری بزرگ دارد به پهنای عرض راهرو. اما کم‌ارتفاع، به قدری که یک بلندقامت برای گذشتن از آن می‌بایست کمی خم شود. چنین خطای ناشیانه‌ای از یک معمار پذیرفتنی یا حتا متصور نیست؛ ــ چه باتجربه و کاردان باشد، چه تازه‌کار و بی‌ذوق ــ مگر این نقص را نتیجه‌ی اهمال و بی‌دقتی‌اش بدانیم. در این صورت می‌بایست در پی رفع این عیب برآمده باشد؛ نه اینکه با حاشیه‌ای از سنگ‌های خاکستری و قرمزِ تیرهْ گرداگردِ چهارچوب درب، بر ساخته‌ی خود صحه بگذارد. در این صورت برای کشف نیت سازنده یا هرگونه قضاوت فنی و زیبایی‌شناسانه لازم است به اسناد و مدارک رجوع شود. اما آنجا که پای بایگانی به میان کشیده می‌شود، این ساختمان هیچ حرفی برای گفتن ندارد؛ چرا که سال‌ها پیش و بدون سیر مراحل اداریِ معمول ساخته شده است. لذا هرگونه سند و مدرکی یا حتا نام و نشانی از سازنده، کارفرما یا طراح آن در هیچ اداره یا سازمانی موجود نیست. دورنمای مسئله به‌طور کلی در مه غلیظ صبحگاهی فرو رفته است و جز منظره‌ای که پیش چشمان ناظر خودنمایی می‌کند؛ چیزی ورای نمای فروریخته‌ی ساختمان به چشم نمی‌آید.

علاوه بر درب اصلی، پشت ساختمان، درب دیگری تعبیه شده با عرضی کمتر، به پهنای شانه‌ی پهلوانی افتاده‌حال، اما در ارتفاعی کاملن مناسب، برازنده‌ی بلندقامت‌ترین‌ مراجعه‌کننده‌ها. این درب با نخوت یک مقام عالی‌رتبه قد برافراشته و باز می‌شود به اتاقی که مجسمه در آن لمیده است. باریکه‌ی نوری درخشان همچون فواره‌ی آتش از سوراخ کلید فوران می‌کند، و یکجا درست روی کله‌ی مجسمه می‌تابد و متمرکز می‌شود؛ به‌نحوی‌که در نگاه اول به نظر می‌رسد کله‌ی مجسمه در آتش می‌سوزد. اما در نگاه دوم مجسمه لبخند می‌زند و در نگاه‌های بعدی چیزی نیست جز درخشش چشمانش.

هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند این ساختمان را به چه انگیزه‌ای ساخته‌اند و هیچ‌گاه کسی در پیِ آن نبوده که در این موردِ به‌خصوص کاوش کند. اخیرن بر حسب اتفاق یا بنا بر ضرورت و یا شاید به‌حکم تقدیر دریافته‌اند این ساختمان تاکنون هرگز به مرحله‌ی بهره‌برداری نرسیده است. اما مالک جدیدش که آن را در یک مزایده‌ی عمومی از شهرداری خریده؛ قصد دارد از آن یک بیمارستان خصوصی کوچک بسازد. در راستای این طرح، نخست تخریب تیغه‌ی جلوی پنجره‌ها ضروری است. سپس می‌بایست درب اصلی را با دری جدید در اندازه‌ای استاندارد تعویض نمایند. قبل از هر چیزی در نظر دارند مجسمه را از ساختمان خارج کنند. چرا که رخوت آن مانعی در پیشبرد عملیات ساختمانی است و چه بسا حضور بی‌رمق‌اش دست و پا گیر باشد.

به این منظور چندکارگر قوی‌هیکل در لباس‌هایی غبارآلود و نامرتب، آستین‌های‌شان را بالا می‌زنند، خم می‌شوند تا چهارگوشه‌ی مجسمه را بگیرند. در عین حال که سنگین به‌نظر می‌رسد، بی‌اینکه نیروی قابل توجهی صرف کنند؛ از زمین بلند می‌شود و با خود دست‌ها و بازوهای برهنه را بالا می‌کشد. عضلات خود به خود منقبض می‌شوند؛ قبل از اینکه اراده‌ی کارگران چنین باشد. جایی برای حیرت آن‌ها وجود ندارد، چرا که زمانی برای تحیّر وجود ندارد. تنها می‌توانند تسلیم رخدادی باشند که در لحظه رخ می‌دهد. اما تسلیمْ فعالیتی بیش از انفعال آن‌هاست، آن‌ها تنها می‌توانند شاهد رخدادی باشند که در لحظه رخ می‌دهد.

کارگرها ایستاده‌اند، نه آنقدر مصمم به ایستادن، در حالی‌که چهارگوشه‌ی مجسمهْ دست‌های خشکیده‌شان را بالا نگاه داشته است. بیش از اینکه مجسمه را به سمت درب روانه کنند بدرقه می‌کنند، و پیش از آن، ناگهان از دربِ پشتی وارد می‌شود. نه کسی باز شدنِ درب را دریافته است، و نه هیچ‌یک از آن‌ها لحظه‌ی ورود او را به خاطر می‌آورد. گویی ناگهان پیش از همه‌ی آن‌ها بر آستانه‌ی در ایستاده بوده است. کارگرها تحت شرایط توصیف‌ناپذیری مجسمه را با دقتی تحسین‌برانگیز در جای اولش بر زمین می‌گذارند. آن‌ها دریافته‌اند که هیچگاه نمی‌توانند مجسمه را کامل و دست‌نخورده از درب خارج کنند. او پهن‌تر از آن چیزی است که در نگاه اول به‌نظر می‌رسیده است. بنابراین پتک‌های آهنی‌شان را به‌دست می‌گیرند و با قلبی که در بازوهای‌شان می‌تپد؛ آن‌ها را بالا می‌برند و پایین می‌آورند. جرقه‌ای نیست جز صدایی که در ساختمان می‌پیچد، تکرار می‌شود و همراه با قطره‌های عرق بر زمین فرو می‌ریزد. بعد از هر صدا سکوتی است در رعشه‌ی تکه‌های از هم جداشده، غلت‌خورده و روی هم انباشته‌شده. تکه‌هایی نامفهوم و در عین حال بلندپرواز. همچون عضلاتی در هم فرورفته و چروکیده.

ناگهان درحالی‌که شاهد ماجراست؛ با چهره‌ای مبهوت، کله‌اش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد و می‌رود. دور می‌شود؛ اما از جای پایش بر آستانه‌ی در مجسمه‌ای می‌روید از مرمر که به سمتِ رفتنِ او از حال رفته است. مجسمه‌ای خم شده روی زانوهایش با دستانی آویزان و دهانی باز، عضلاتی فروافتاده، ابروهایی درهم و چشمانی چرخیده در حدقه. انگار گلوله‌ای سربی سینه‌اش را شکافته باشد. سینه‌ای خالی از نفس، گویی دهان برای بازجستن آن باز مانده است.

بعدها، یعنی در روزهای آینده، چند کارگر قوی‌هیکل در لباس‌هایی یک‌دست و مندرسْ شانه به شانه‌ی هم با حرکاتی هماهنگ و از پیش نوشته‌شده در هم می‌لولند. از کف دست‌های‌شان آجر می‌روید و از نوک انگشتان‌شان ملاتی چسبناک تراوش می‌کند. آجر روی آجر می‌نشانند؛ دیواری ستبر می‌ایستد و قد علم می‌کند. بدن‌اش را می‌چرخاند به سمت چهارچوب درب، و مجسمه‌ی تازه‌برآمده را در میان خود می‌پوشاند؛ گویی هرگز آنجا مجسمه‌ای نبوده است.

وبگاه محمد مهدی نجفی

اتوبوس و مسافرش / داستانی از محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

امروز، کاملن تصادفی و در پی یک استراق سمع اتفاقی، دریافتم کله‌ام یک سوراخ اضافه دارد. این سوراخ با فاصله‌ی کمی از گوش راست، پشت کله‌ام واقع شده است. ابتدا احتمال دادم شاید نوک دسته‌ی عینک موجب این سوراخ شده باشد. اما سوراخ مقداری پایین‌تر از انتهای دسته‌ی عینک قرار داشت و نمی‌شد نقش آن را در ایجاد این حفره‌ی کوچک متصور دانست. به درستی نمی‌دانم چه مدتی است کله‌ام میزبان این سوراخ کذایی است. اما قطعن نمی‌بایست از ظهور آن در این نقطه از بدنم زمان زیادی گذشته باشد. چون همین امروز حسش کرده‌ام. و بعید است چیزی در بدنم وجود داشته باشد بی‌اینکه حسش کنم.

از بغلی‌ام (که جوان خوش‌پوشی بود) پرسیدم به عقیده‌ی شما این سوراخ می‌تواند به مرگ من بیانجامد؟ کله‌ام را خم کردم تا سوراخ را نشان‌اش بدهم. اما او با دیدن آن وحشتزده از جایش بلند شد و در دورترین نقطه‌ی اتوبوس موضع گرفت. با این حال نمی‌توانست چشم از من بردارد. دائم مراقب این بود که مبادا بخواهم به سمت او خیز بردارم و سوالم را بار دیگر تکرار کنم. در اولین ایستگاه، با شتابی بی‌نظیر و تلاشی ستودنی خود را از اتوبوس بیرون انداخت و لای جمعیت سرگردان پیاده‌رو گم شد.

برای من جمعیت از این سوراخ وحشتناک‌تر است. و چقدر خوشحالم که اتوبوس چون جزیره‌ای شناور از میان دریای جمعیت و ترافیک راه باز می‌کند و می‌رود. می‌توانم جمعیت را ببینم بی‌اینکه بخشی از آن باشم. می‌توانم بخشی از آن باشم بی‌آنکه به آن بپیوندم. می‌توانم دور باشم. با سوراخی روی کله‌ام که هیچ کس دلش را ندارد به آن نگاهی بیندازد. مگر یک پزشک. پزشکی وظیفه‌شناس که تمامی سوراخ‌ها را می‌شناسد. به اسم و ویژگی‌های پیدا و ناپیدای‌شان آگاه است. او سعی خواهد کرد سوراخ را بشناسد. و سپس آن را با چیزهایی پر خواهد کرد که گویا سوراخ، دهانش را برای بلعیدن آن‌ها از هم گشوده است. او دهان ِ سوراخ را از مواد بی‌ارزشی پر خواهد کرد. او عینکش را با انگشت روی بینی‌اش سوار خواهد کرد. او چراغ‌قوه‌اش را بر خواهد داشت و درون سوراخ را دید خواهد زد. او در سوراخ چیزی به غیر از سوراخ نخواهد دید. بله، او در این سوراخ انتهایی نخواهد دید. بنابراین درخواهد یافت این سوراخ هیچگاه پر نخواهد شد، اما با وسواس و چشم‌داشت حسرت‌انگیزی آمیخته به لجاجت مایوسانه‌اش، مواد بی‌ارزش را با قیفی حلزونی‌شکل به درون سوراخ کله‌ام روان خواهد کرد. او از این کار خسته نخواهد شد. و تمامی عمرش را صرف پر کردن این سوراخ خواهد کرد. اما بالاخره از لجاجت دست بر خواهد داشت. و سعی خواهد کرد از قدرت شایسته‌ی تفکر و اندیشه‌ی پژوهشگرانه‌اش بهره ببرد. او دستگاهی خواهد ساخت که به صورت خودکار، مواد را از مخزن دوک‌مانند، با لوله‌های منتهی به قیف حلزونی‌شکل به درون سوراخ کله‌ام خواهد ریخت. این دستگاه خواهد توانست با نیروی برق، شبانه روز کار کند، و انبوه مواد بی‌ارزش را بی‌وقفه درون سوراخم بریزد، اما سوراخ هیچگاه پر نخواهد شد.

آیا اینجا ما با نقض قانون بقای ماده مواجه نیستیم؟ این موادی که درون کله‌ام سرازیر می‌شوند کجا می‌روند؟ آیا آن‌ها از راه روده‌هایم دفع می‌شوند؟ اما تجربه نشان می‌دهد هیچگاه بیشتر از آنچه خورده و نوشیده‌ام از خود چیزی دفع نکرده‌ام! آیا این مواد به انرژی تبدیل می‌شوند؟ در حالی‌که فعالیت‌های آشکار من چیزی نیست که بیشتر از برآورد انرژی خوراکی‌هایی باشد که در طول روز می‌خورم. مگر اینکه فعالیت ناپیدایی را فرض بگیریم که یکجا در سوراخ، با اشتهایی سیری ناپذیر، همه چیز را می‌بلعد و آن را تبدیل می‌کند به سوراخ. پس، این سوراخ باید شکل دیگری از ماده یا انرژی باشد. در واقع در این صورت باید بپذیریم چیزی که وجود ندارد شکل دیگری است از چیزی که وجود دارد، اما دیده نمی‌شود. این موجود نامرئی که سوراخش نامیده‌ایم چیست؟ شاید باید این فرض را محال بدانیم. شاید باید فرض کنیم این سوراخ راهی است منتهی به بعدی دیگر در یک جهان دیگر یا حفره‌ای است منتهی به کهکشانی دور دست، یا کوره‌راهی متصل به چشمه‌ای در جنگلی استوایی. بنابراین هیچ بعید به نظر نمی‌رسد شهاب سنگ‌ها، مواد انباشته‌ای باشند که از آن سوی سوراخ کله‌ام، در فضای بی‌انتهای کهکشان بیرون می‌ریزند.

دهانه‌ی سوراخ را با انگشتانم لمس می‌کنم. احساس خوشایدنی دارد. از لذت عمیقی که در این تماس وجود دارد می‌توانم دریابم دهانه‌ی سوراخ به گیرنده‌های حسی قدرتمندی مجهز است. گیرنده‌هایی که می‌توانند نه تنها تماس انگشتم را حس کنند، بلکه نزدیک شدن ِ انگشتم را در می‌یابند. گیرنده‌هایی که می‌توانند از مالش انگشتان من لذت تولید کنند. لذتی شبیه به خاراندن موضع گزیده‌گی. در واقع آنچه انگشتم را به سمت سوراخ می‌خواند همین خارش بی‌همتاست. خارشی که حتا انگشتانی پولادین در برابر وسوسه‌اش تسلیم می‌شوند و خواسته‌ی او را با کمال میل اجابت می‌کنند.

سوراخ به اندازه‌ای است که نوک انگشتانم (به جز انگشت شست) تا بند اول، به راحتی در آن فرو می‌رود. و من تمامی انگشتانم را امتحان می‌کنم، تا مناسب‌ترین انگشت را برای فرو کردن در آن بیابم. شبیه بچه‌ی چموشی شده‌ام که با اشتهای سیری ناپذیری با سوراخ بینی‌اش بازی می‌کند، برای بیرون کشیدن چیزی که خودش را در آن پنهان کرده است. اما در سوراخ کله‌ی من چیزی نیست، به نحو ناباورانه‌ای خالی است. این خالی بودن را گیرنده‌های حسی اطراف سوراخ به مغزم مخابره می‌کنند. می‌دانم یک سوراخ پر از کثافت به مراتب پذیرفتنی‌تر است تا سوراخی که خالی باشد. خالی چیزی فراتر از یک وضعیت قراردادی است و سرگیجه‌ی عجیبی دارد. این گیجی ِ به‌خصوص درک طبیعی مرا از زمان و مکان مختل می‌کند. سعی می‌کنم خودم را، کنجکاوی و هیجانم را به نحوی کنترل کنم تا توجه کسی را جلب نکند. چرا که نمی‌توانم واکنش دیگران را در مقابل این عارضه پیش‌بینی کنم. چه بسا رانده و تکفیر شوم، یا با خشونت از پنجره‌ی اتوبوس بیرونم بیندازند. و یا از آن تحمل‌ناپذیرتر، دورم حلقه بزنند و تماشایم کنند.

برای اولین بار است که ایستگاه مقصدم را بی‌اینکه متوجه باشم پشت سر گذاشته‌ام. نمی‌دانم چقدر از مقصد گذشته‌ام، اما می‌دانم که گذشته‌ام و باید حتمن در ایستگاه بعدی پیاده شوم. اما چطور می‌توانم پیاده شوم. آیا این سوراخ مانع پیاده شدن ِ من نخواهد شد؟ آیا بی‌هیچ مشکلی خواهم توانست روی پاهایم بایستم؟ به هر حال سعی می‌کنم بایستم. گرچه به نظر نمی‌رسد کار طاقت‌فرسایی باشد. با این همه، هنگامِ پیاده شدن از اتوبوس، پایم می‌لغزد و می‌توانم به وضوح دریابم قامتم را بلندتر از قبل می‌پندارم، اما می‌دانم که این تنها اختلالی است در حواس بینایی‌ام. مانند زمانی که برای اولین بار عینک طبی روی چشم گذاشتم. گمان نمی‌کنم مسئله‌ی عجیبی باشد اینکه چشم‌هایم فاصله‌ی خود را از زمین بیشتر از حد معمول نشان می‌دهند. اما خواه یا ناخواه می‌تواند تعادل راه رفتنم را به‌هم بریزد. این در حالی است که باید مسیر قابل توجهی را تا خانه‌ام پیاده بپیمایم. جای خوشبختی است که این قسمت از شهر، در این ساعت چندان شلوغ و پرجمعیت نیست. و می‌توانم با آسودگی و فراغ بال، دست‌ها را فرو کنم در جیب‌هایم و از کنار پیاده رو، در سایه‌ی مغازه‌ها، قدم زنان، مسیر باقیمانده را طی کنم، اما ترجیح می‌دهم یک دستم را روی کله‌ام بگذارم تا انگشتانم سوراخ را لمس کنند. دست دیگرم برای حفظ تعادل، نمی‌تواند در جیبم باقی بماند. بلکه باید در موازات بدنم، با کمی فاصله، در یک حرکت پاندولی بیاید و برود.

سوراخ به قدری بزرگ شده است که می‌توانم انگشتانم را به اتفاق هم، و به سادگی درون آن فرو کنم. می‌خواهم بایستم و از کسی بخواهم سوراخ را ببیند و آنچه را می‌بیند برایم توصیف کند. گرچه حس لامسه‌ام و حس گیرنده‌های سوراخ، به اتفاق هم گزارش روشنی از وضعیت آن ارائه می‌دهند، اما هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین حس بینایی شود. چرا که به اعتقادم دانش معطوف به حس بینایی معتبرترین دانش در میان حواس ماست. چیزی که می‌شود بر آن تکیه کرد و به واسطه‌ی آن حتا تجزیه و تحلیل انجام داد. برای مثال، هیچ روانکاوی حاضر نمی‌شود به کسی مشاروه بدهد، مگر اینکه او را ببیند، یا به‌واسطه‌ی اصرار آن شخص مجبور شود، یا اینکه از قبل او را دیده باشد و بشناسد. گرچه آنچه باید ببیند چیزی نیست که با چشم دیده شود، اما باید ببیند. همیشه بخشی از آنچه دیده نمی‌شود با چشم حس می‌شود. حتا گاهی پیش از آنکه به‌واسطه‌ی مسیرهای سرراست‌تر مشاهده شود. این مسئله‌ای نیست که بخواهیم برای اثبات‌اش کلنجار برویم. به هر حال در این ماجرا، به طور کلی دیدن می‌تواند آرامش‌بخش باشد. می‌تواند اضطراب درونی‌ام را کاهش دهد. اضطرابی که نمی‌تواند حاصل برآمدن ِ این سوراخ باشد. چرا باید سوراخی که مالش ِ لبه‌هایش تا این حد لذت‌بخش است مضطربم کند؟ اما واقعیت اینجاست که چرا باید چنین سوراخی روی کله‌ام باشد! این مسئله برایم دلشوره می‌آورد. از این گذشته، چه چیز ِ این سوراخ، جوان شیک‌پوش را فراری داد؟ آیا صرفن او آدمی ترسو و احساساتی بوده است؟ آیا واکنش او به واسطه‌ی پیچیده‌گی‌های شخصیتی‌اش اغراق‌آمیز و نابه‌جا بوده است؟ در هر صورت چرا می‌بایست در مقابل سوالی که از او پرسیده بودم می‌گریخت؟ مودبانه بود کله‌ای می‌جنباند و آنگاه با ملاحظه پا پس می‌کشید و فاصله می‌گرفت.

تا خانه‌ام مسافت زیادی باقی مانده است. اما می‌توانم حس کنم نزدیک شده‌ام. شواهد احساسم را تایید می‌کنند، با این همه نمی‌توانم نزدیک شدنم را قاطعانه اعلام کنم، چرا که می‌دانم چشم‌هایم قادر نیستند مسافت را به درستی تشخیص بدهند. گرچه مغازه‌های آشنا، تابلوهای آشنا، دلیل روشنی است بر اینکه تا خانه‌ام فاصله‌ی زیادی باقی نمانده است. از این گذشته، روبه‌روی آپارتمانم دکل مرتفعی است که هم‌اکنون می‌توانم آن را از میان ساختمان‌ها ببینم. بنابراین خیلی زود به خانه‌ام خواهم رسید و خواهم توانست بدون اینکه جلب توجه کنم خودم را در آینه ببینم. می‌توانم آینه‌ی دیگری را پشت کله‌ام بگیرم و بدین‌وسیله سوراخ را واضح ببینم. حتا می‌توانم دوربین عکاسی‌ام را روی حالت اتوماتیک بر سه پایه‌اش استوار کنم و به راحتی از پشت کله‌ام عکس بگیرم. خواهم توانست عکس را در دفتر خاطراتم نگهدارم، حتا برای دوستانم بفرستم. اما بهتر است تا آنجا که می‌توانم در مورد این سوراخ محافظه‌کار باشم و در این‌باره با کسی حرفی نزنم. شاید موجب رنجش دوستانم شود یا حتا آن‌ها را از من براند.

کله‌ام را سنگین‌تر از قبل احساس می‌کنم. این سنگینی بی‌سابقه است. انگشتانم اطراف سوراخ را در می‌نوردند و پیام‌های جدیدی مخابره می‌کنند. سوراخ به قدری بزرگ شده است که می‌توانم مشتم را به راحتی درون آن فرو کنم. وضعیت سوراخ نگرانم نمی‌کند، اما می‌توانم حدس بزنم گوش راستم در وضعیت بغرنجی است. تنها گوشه‌ی تحتانی آن به کله‌ام متصل باقی مانده است. برای اینکه از کنده شدن اتفاقی آن پیشگیری کرده باشم عینکم را برداشته‌ام. گرچه شاید بیشتر به نفع عینکم بود که هر چه زودتر برداشته شود. زیرا یکی از تکیه‌گاه‌های مطمئن‌اش را تا حدودی از دست داده بود و چه بسا با تکانی کوچک سقوط می‌کرد و می‌شکست. اما راه‌رفتن با وجود اختلال در تعادل، آن هم با چشم‌هایی که درست نمی‌بینند، طاقت‌فرسا و دشوار است و علاوه بر آن، در شرایطی که سوراخ یک بند انگشت بیشتر تا چشم راستم فاصله ندارد؛ بر این دشواری افزوده می‌شود.

خودم را روبه‌روی آپارتمانم می‌یابم. پله‌ها را بی‌اینکه بدانم بالا می‌روم. بدون اینکه بخواهم یا خودآگاه ِ مغزم فرمان بدهد کلیدم را از جیبم بیرون می‌آورم، در را می‌گشایم و خودم را درون خانه می‌اندازم، با چنان شتابی که گویا عده‌ای ناشناس در تعقیبم بوده‌اند. می‌خواهم سوراخ را لمس کنم، اما کله‌ام به یک سوراخ تبدیل شده است، سوراخی که روی گردنم تلو تلو می‌خورد. چه کسی می‌تواند تصور کند یک سوراخ وزنی به مراتب سنگین‌تر از یک کله داشته باشد. به حدی که گردنم نمی‌تواند وزن این سوراخ را تحمل کند و هر آن بیم این می‌رود که زیر سنگینیِ مافوق تصور آن بشکند یا از وسط خم بشود. می‌خواهم کله‌ام را لمس کنم. می‌خواهم سوراخ را ببینم. مقابل آینه می‌ایستم. دیگر به آینه‌ی دوم نیازی ندارم. چیزی مابین چشمانم و پشت کله‌ام را سد نکرده است. چشم‌هایم، از داخل ِ سوراخ، یعنی از داخل چیزی که نیست، سوراخی را می‌بیند که نیست. سعی می‌کنم عینکم را روی چشمانم بگذارم، اما عینک روی گردنم سوار می‌شود. و با تکان ضعیف شانه‌هایم می‌افتد. چگونه می‌توانم بدون عینک دقیق ببینم؟ در حاکی که نمی‌دانم چگونه می‌توانم ببینم. چرا نمی‌توانم عینکم را روی دماغم سوار کنم؟ آیا این تقدیر بشر است که تا این حد خوار و زبون شود؟ می‌خواهم گریه کنم. اما اشک نمی‌تواند راهی برای سرازیر شدن بیابد. می‌خواهم فریاد بزنم، اما فریاد نمی‌تواند دهانی برای بیرون آمدن بیابد. ناامید و وامانده به اتاقم می‌روم. بی‌اینکه لباس‌هایم را عوض کرده باشم، روی صندلی راحتی پهن می‌شوم. با گردنی آویزان از تنه‌ام، بدون کله.

وبگاه محمد مهدی نجفی

تیترهای باطله / داستانی از مریم شیخ

 

 

دریافت نسخه آکروبات

پیرمردی نسبتا چاق با کلاهی تقریبا ساده، یک وری به گوشه ی در مغازه ی عتیقه فروشی اش تکیه داده است. و شیشه های مغازه پوشیده شده اند از این کلمه: حراج.

زنی با سینه های نسبتا بزرگ و چشم های تقریبا ریز از پشت مغازه ی نان فروشی اش زل زده است به کسی. و شیشه های مغازه اش پوشیده شده از این کلمه: حراج.

نان های گرد، نان های دراز، نان های گره خورده و پیچیده در هم، نان های کنجدی، نان های شیرمال، بوی نان سوخته.

ترسناک نیستند، سایه هاشان می ترسانند. در ازای هر پنجره، سری خم شده، سنگفرش سیاه خیابان را تهدید می کند. سنگفرش ها به تن خاک چسبیده اند. و بلیطهای پاره مجوز ورود به جایی نیستند. و آن مجسمه. یادت هست، اندام مردی را نشان می داد که شاهانه روی صندلی نسبتا تجملی ای تکیه داده بود، با عصایی در دست که به نحوی تقریبا متکبرانه دستش را بر بالای آن قرار داده بود و آسمان خراش ها دور تا دورش را چون سربازهایی عصا در گلو گیر کرده فرا گرفته بودند. با هر صدای عصا که بر زمین سُم می کوبید، یک سر بیرون آمده از پنجره بر سنگفرش خیابان فرو می افتاد. و خون که سیاه بود، جاری می شد.

و من اسب را که با پای خود به اصطبل می رفت. کاملا قانع. یادت هست؟ گریه کردیم و مردی با کلاه و بارانی از یک سو می رفت و زن بی کلاه و با کیفی در دست از سوی دیگر می رفت. می رفت؟

و آن ایستگاه، با مسافرهای تنها و عاشقش در دالان های انتظار و یأس، با چه امیدی نور خورشید را بر پاهای خسته ی عابران.

موسیقی نرم و ملایم پخش می شود. کیست که نخواهد چون مجسمه ای پوشیده شده با گونی و طناب بر جایگاه اصلی ترین میدان شهر بنشیند؟ موسیقی. ضربآهنگش بالا می گیرد و ناگهان از طپش می افتد.

در سُرخیِ کراوات ها و نگین انگشترها شکی نیست، اما در آن چشم های پوشیده در عینک های سیاه و سبیل های تُنُک چه ؟ سرهای خم شده خمیده تر می شوند، پشت بام ها می لرزند و اتوموبیل ها از جاده ها منحرف می شوند. سایه ها از دل تاریکی لبخند می زنند. چگونه یک سایه می تواند لبخند بزند؟ و اگر لبخند می زند پس این ترس! و لبخند نشانه ی بدی بود، او گفت. یا شاید میخواست بگوید.

دود از کلیسا بلند می شود و لک لک ها که بر نوک عمارت لانه دارند، زودتر از همه باخبر می شوند و زودتر از همه در آتش به  لکه لکه هایی سیاه بدل می شوند. پل که دریا را به ما وصل می کرد؟ حالا. راهروها به راهروها وصل می شوند. یا بر عکس. و کلیسا چه معنایی برای ما داشت. وقتی مسجد.

نماهای خانه ها را دود گرفته بود؟ تو باید یادت باشد. نماهای خانه های دور را سرفه کن. سیاه و شربت سرفه. پله های اضطراری برقی نیستند، چون اضطراری در کار نیست. موسیقی آرام و موذی پخش می شود و ناگهان اوج می گیرد و می کوبد و می توپد. می کوبد و می توپد و ناگهان هیچ. هیچ کس از پله های اضطراری انتظاری ندارد. پنجره.

درخت ها را شب گرفته. روزها هم سبز نه، سیاه هستند. سیاه مثل عمق جنگلی که با هر صدای عصا می پرید. از فکرهای خشکیده اش. و آن درختِ باریک و سر به آرزوهای کالیگولا کشیده که ما کمی بلندتر از ریشه هایش بودیم، یادت هست؟ قصد اما یادآوری هیچ چیز نیست. چه فایده از حافظه. از خود می پرسیم و پاسخ هیچ وقت مهم نبوده است، هیچ وقت.

زیر آبشاری دوش می گیرم. صخره ها رعب آور و زیبا هستند. ساکت و صخره. تنم را سخت می شویم. از دور صدای شادباش می آید. موسیقی نرم و تند پخش می شود و صخره ها شروع به رقصیدن می کنند و مرا سخت در آغوش می میرند. گمانم در روزنامه خوانده بودم. اما تو گفتی: خواب دیده ام. و من نفهمیدم خوابِ تو بود یا تیتر روزنامه. و نپرسیدم.

اگر دوقلوها به فاصله ی کمی از هم می ایستادند و هر دو کمی به طرف مخالف خود کج می شدند، به تقارن می رسیدند.

سنگ ها بدون دست ها هیچ نیستند، حتی سنگ. وقتی به سنگ های کنار ساحل خیره می شدی، هیچ بودگی شان اذیتت می کرد و گویی که در دریا غرق می شدی، اما ناگهان از جا بر می خاستی، سنگ را به طرف دریا نشانه می رفتی و سنگ را و مرا هم به شدن وا می داشتی. سنگی که پرتاب شد، دست بود.

تکه ای از یک کوه منجمد شده است یا بود. گوزن ها و خرس های قطبی مهاجرت می کنند یا کردند. و آبشار که سرچشمه اش را نمی شناخت، گریه می کرد و سیل اشکش تمام سرها را تا زیر زانوان شان خم کرد یا خواهد کرد.

موسیقی پخش نمی شود. خدا کلاه از سر بر می دارد. حضار تشویق می کنند. در شیپور دمیده می شود. من بلیطم را توی یکی از روزنامه های صبح جا گذاشته ام. بیرون می آیم. برای نگهبانِ کنترل بلیط سر تکان می دهم. او درخت خشکی ست که سردر برکه ها فرومی برد و برکه ها مرداب می شوند. آفتاب غروب کرده است.

در آن ترافیک طولانی، موسیقی از اتوموبیل دیگری پخش می شد. از ماشین پیاده شدی یا شدیم، دو جنازه ی ماشین را دیدم یا شنیدیم که دیده اند که آدمی در میانشان دراز کشیده بود. و خون که سیاه بود. و شاد پخش می شد آهنگ و می خواندم مرثیه ای را در تو.

جاده ته نداشت و ما هم مقصدی. به درخت های کنار جاده گِره خورده بودیم و ماشین با سرعت از سبز و زرد و نارنجی و قهوه ای که همه سیاه بودند می گذشت و ما شاد بودیم. مثل بچگی. نه ما خود بچه ها بودیم. ما درخت ها را می دیدیم و خطر همیشه دیگران را تهدید می کرد و ما از خطر مثل سبزها و نارنجی ها عبور می کردیم. دوام آوردیم، صدای زنبور را شنیدیم. بیز بیز.

از آینده ی تاریک نمی گویم. مگر آینده وجود دارد؟ آینده سنگ است و پاسخ هیچ وقت اهمیت ندارد.

آنها که صبحانه مان را در کنارشان خوردیم، مُرده ها و چقدر مهمان نواز. نه گله ای کردند از ماندن مان و نه شکایتی داشتند از روزگار و نه قصه ی دردی و نه رازی. مرده های ساکت و لبخند بر لبی. که نداشتند.

تنها سیگارها دود می شوند از این سفر به آن سفر. حرف اما از فاصله هم نیست. با وجود این همه آدم که نفس را تنگ می کنند. و آن مرد چهل ساله. یادت هست؟ قرآن می خواند و به برادرش می گفت:  «به مادر بگو گاهی برایم گریه کند. چهل سال توی این دخمه تک و تنها پوسیدم. چهل سال.» و مادر مرده بود و ما از پله های دخمه بالا آمدیم و برای چهل سال پوسیدگی قهقهه سر دادیم، برای چهل سالگیِ خودمان توی روزنامه ای که فردا روی دکه بود. لای اش نیازمندی ها.

به زودی می گویی، آری یادم هست، یادم هست و دوباره از یاد می بری و دوباره.

برای خودم می گویم و مخاطبی که نمی تواند راه را، برای رساندن پیام پادشاه مرده، از میان دالان ها و تالارها و آدم ها باز کند، از کدام حفره ی گوش خود می تواند صدای ما را عبور دهد. با وجود آن عصایی که بر زمین می کوفت. و بلیطی که افتاده بود. روی سنگفرش خیابان.

شب است. دنیا به آخر و همه به گورهای خود می خزند.

گوشه ی پیاده رو نشسته ام. روزنامه را روی سنگفرش پهن کرده ام، تکیه داده به ستون چراغی که سوخته، دورِ نیازمندی ها خط می کشم.

 

استادیوم / محمد مهدی نجفی

دریافت نسخه آکروبات

تصور کن بیرون آمده‌ای از اداره‌ای که در آن کار می‌کنی و در مسیر خانه‌ات، در همان خیابان همیشگی قدم می‌زنی! یکی با نقاب زیتونی به تو نزدیک می‌شود. گمان می‌کنی او را می‌شناسی یا لااقل پیش از این جایی دیده‌ای. به این فکر می‌کنی که او را قبلن کجا دیده‌ای و او در این فاصله آنقدر به تو نزدیک شده است که دیگر به چشم نمی‌آید (مثل نوک بینی نزدیک، اما نادیدنی). و درست در لحظه‌ای که بیشتر از هر زمان دیگری کمرنگ و محو به‌نظر می‌رسد؛ با دستان ظریف و قلمی‌اش خیابان را از زیر پایت می‌کشد و به جای آن یک استادیوم پهن می‌کند. تو در جا خشک می‌شوی، مثل مجسمه‌ی اسب. او در جا غیبش می‌زند، مثل خاطره‌ی دوران بچگی. در یک استادیوم، همراه پدرت، برای تماشای فوتبال آمده بودی. آنجا بود که فهمیدی فوتبال آن چیزی نیست که همیشه از تلویزیون دیده‌ای. شاید فوتبال شیپوری بود که حتا یک لحظه از صدا نمی‌افتاد. شاید فوتبال مردی بود که دایم در شیپور می‌دمید. چاق، با شکمی برآمده و غبغبی آویزان. برای تو استادیوم همیشه شکل یک مرد چاق بوده است و حالا صدهزار نفر مرد چاق، با شکم‌های برآمده و غبغب‌هایی آویزان، نام تو را در شیپور می‌دمند. این به وضوح نشان می‌دهد که اینجا نمی‌تواند بیشتر از این برای تو ورزشگاه باقی بماند. ادامه‌ی خواندن

بازیافت ناپذیر / بابک سلیمی زاده

 

 

 

 

 

دریافت نسخه آکروبات

 

راوی این نوشته نمی دانم باید چه کسی باشد و از کدام منظر به وقایعی بنگرد که بی شک در میان وقایع بزرگ روزگار ما، کمترین اهمیت را دارند اما راوی را در میان سطرهای خود گم کردند. بطوری که حین نوشتنِ آن رفته رفته فراموش کردم این وقایع را از چه منظری دارم می نویسم و در نهایت هرگونه تلاشی برای بازیافتن آن منظر با شکست مواجه شد. ادامه‌ی خواندن