بایگانی دسته: داستان

خیابان شماره‌ ٢٣ / بختیار حمه‌سور

ترجمه: ژیار هومر

pdf دریافت نسخه آکروبات

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ام‌و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، به ورود اشاره می‌کند. وارد نمی‌شوی. می‌نشینی.

روزنامه را کنارت می‌گذاری. سیگاری روشن می‌کنی. مردی آن‌ور خیابان به ستونی تکیه داده و این‌ور را نگاه می‌کند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند می‌کند. کلاهت کمی به پشت لیز می‌خورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف می‌زند. سایه‌ی ساختمان روی خیابان افتاده ا‌ست. شخص پایین حرفی می‌زند، صدا توی هوا گم می‌شود. شخص بالا می‌گوید:

[۱]Halatı sıkı baǧla –

روی خیابان، سایه‌ای‌ آهسته-آهسته، پهلوی دیوار ساختمان راه می‌رود. گاهی به دیوار می‌خورد و گاهی ازش دور می‌شود.

سیگارت نصف شده‌ ا‌ست. دست بلند می‌کنی، خاکسترش روی کفش‌هایت می‌ریزد. پایت را تکان می‌دهی، می‌افتد. چراغ راهنماییِ آن‌سوی خیابان قرمز است. گاهی، مرد روی دهانش دست می‌گذارد و به این‌ور نگاه می‌کند. روزنامه را برمی‌داری، زیر عکس نوشته شده: «دلایل ابتدایی جدا شدن زن و مرد، مانند آن درزهای باریکی هستند که داخل دیوار می‌افتند…» ادامه‌ی خواندن

پاتوق / آوات پوری

pdf دریافت نسخه آکروبات

چای‌خانه‌ها هر کدام عرف و هنجار خاص خودشان را دارند. اگرچه همه‌شان برای نمردن از گرسنگی و محتاج دستِ این و آن نشدن ساخته شده‌اند، اما خوب هر کدام‌شان به ضرورت مساحت خُردی از شهر را اشغال می‌کنند، یعنی که بخاهند یا نه مجبورند عرف‌ها و هنجار‌های محله‌ای که درش هستند را رعایت کنند. اگر توی یک محله دو یا چند چای‌خانه باشد، هر کدام پاتوقِ عده‌ای خاص شده‌اند که توش همه با اسم کوچک هم‌دیگر را صدا می‌زنند. منظورم از این صغراکبراچیدن‌ها این است که، توی این دست چای‌خانه‌ها کوچک‌ترین نشانه‌های غریبگی در نگاهِ اول شناخته می‌شود و با چشم‌غره و شک و با فاصله‌‌های معمول از یک غریبه ازش استقبال می‌شود. همین دیروز بود که مثلِ یک موش آب‌کشیده، در حالی که می‌دویدم و سرم را زیر بازوهایم قایم کرده بودم تا دانه‌های تگرگ کله‌م را  متلاشی نکنند و فورانِ شعرهای بی‌شمارِ توی تنم آب‌وهوای خوشِ شهری را متعفن و سمی نکنند، با کله پریدم توی یکی از همین چای‌خانه‌ها که توی عمرم بهش سر نزده بودم. همین که تو رفتم، ده دوازده نفری رو کردند بهم و با چشم‌شان شروع کردند برانداز کردنِ این غریبه‌ی خیس. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم شاید نیازی نبود به این تفصیل در موردِ خیسی و عجله و شعر و شهر و این چیزها وراجی می‌کردم برای اینکه توجه‌تان را به تعجب‌شان به خاطر ورودم جلب کنم، چون همان توضیحاتِ اولیه در موردِ این دست چای‌خانه‌ها برای پیش‌بینیِ تعجبِ آنها کافی بود. بعضی‌ منتقدین این پرگویی‌ها را می‌گذارند به حسابِ اینکه، نویسنده خنگ است و نمی‌تواند جز از ذهن و چشم و زبانِ الکنِ خودش به دنیا نگاه و آن را بیان کند، حتا نمی‌تواند قدمی این‌ور و آن‌ورترِ از خودش بردارد چون می‌ترسد گم شود، برای همین به همانِ ریتمِ کندِ ذهنِ ناسیالِ خودش بسنده می‌کند و زر می‌زند، هی زر می‌زند. آنقدری زر می‌زند که بوی گندِ زرهایش مخِ خاننده را مسموم و خاب‌آلود و بعد اشغال کند. راستش را بخاهید من با این منتقدین موافقم و لازم می‌دانم که محضِ رعایتِ شروط و تعهداتِ اخلاقیِ یک نویسنده‌ی کندذهن هم که شده از همین اول به پرگویی و وراجی‌ام اعتراف کنم و متذکر شوم که من هم یکی هستم مثلِ شما، از میانِ شما، تنها تفاوتم این است که زرهایم را به جای اینکه تعریف کنم آرایش می‌کنم و به جای اینکه بگویم می‌نویسم‌شان. بگذریم، همین‌که یکی از آن‌ها نبودم و هیچ‌کدام به اسمِ کوچک صدایم نمی‌زدند و با ورودم هیچکی جایِ بغلی‌اش را بهم تعارف نکرد برای‌شان کافی بود تا همه بفهمند با یک غریبه طرف‌اند. یک غریبه‌ی پرروی حرمت‌نگه‌ندار که اینطور خیس و شلخته پریده تو و حتا شعورِ سلام کردن هم ندارد، بلکه به جای سلام شروع کرده مالیدنِ کفِ کفش‌هایش به موزاییک‌های دمِ درِ ورودی و به جای لبخند و خایه‌مالی‌های خاصِ یک تازه‌وارد مدام و متصل گِل و جفتک به پشت می‌پراکند. ادامه‌ی خواندن

چاله‌های تودرتو / آوات پوری

 (این داستان تقدیم است به سونی که میلادش پژواکِ جیغ‌ترینِ رنگ‌هاست از توی کم‌سوترینِ پرتوها)

pdf دریافت نسخه آکروبات

 

رنگ‌ها را تنها توی تاریکی می‌توان دید، چپیدن توی اعماق شب و زل زدن به نقطه‌ای که تاریکی‌اش متمایزترست از تاریکی‌های دور و اطرافش. بعد از توی آن حفرکردنِ چاهی که بشود از تهش به خودت زل بزنی، اوه! «چه تاریکیِ زیبایی! از آنسو، تاریکی‌ی زیرِ خاک، چاهی زده‌ست که به چهره‌ی خودش می‌رسد»، خودش که بخشی از تاریکی‌ست، با این تفاوت که از آن فاصله نقطه‌ای تاریک شده و تاریکی‌اش هم طوری‌ست که کمی با تاریکی دور و اطرافش فرق دارد. تنها اینطور می‌شود به طیف‌های ریز و نزدیک به همی خیره شد که برای همه یکسان‌اند و با کلمه‌ی تنبلِ تاریکی صدایش می‌کنند. اما اگر این نقطه سرآغاز چشم تو چشم شدنِ دو جفت چشمی باشد که قرار است یکی‌شان آن یکی را در نابیناییِ مطلق فروبرَد چی؟ آیا باز هم این جنبشِ منشعبِ میان مرگ و زندگی را می‌شود با اسمِ تنبلِ تاریکی صدا کرد و تصور کنیم موجوداتی واقعی هستیم‌؟ با این اوصاف، بهتر است که از دلالت‌های زبانی و تفکیک‌های کلیشه‌ای رنگ‌‌ها با اسامی خاص دست کشید و به نقطه‌ی تاریکی خیره شد که آنورش حالاحالاها  ناپیداست. البته نه برای او، شرایط برای او طور دیگری‌ست. او که کارش خلق رنگ‌ها روی بوم‌های تاریک است، زل‌زدنِ به این نقطه، زل زدن به ته چاهی‌ست که ازش یک جفت چشمِ قرمز به جفت چشمش زل زده‌اند. دو چشمی که از روی پشتِ گردنِ یک غول سبز شده‌‌اند و طوری به او زل زده‌‌اند که می‌تواند دو چشمش را از توی آن دید بزند و گیج شود که با کدام دو جفت از چشم‌ها به آن یکی جفت خیره شده است؟ ادامه‌ی خواندن

جنگجوی فناناپذیر / محمد مهدی نجفی

 دریافت نسخه آکروبات

نه رفتن از این در مقدّر است، نه ماندن و پا پس کشیدن از آنچه چشم به‌راهم دارد. مانده‌ام، نه! درمانده‌ام. ناگزیرم به رفتن. اما چه رفتنی؟ مگر نه اینکه رفتن از این‌جا برگشتنی است دلهره‌آور به‌درون آنچه دیرزمانی است بی‌هیچ چشم‌داشتی پشت این در گذاشته‌ام. رفتن از این‌جا به‌عقب چرخاندن کله است. چشم‌دوختن در حفره‌ای که خود به من چشم دوخته است. اگر بروم، اگر پا بیرون بگذارم از این در، اگر در بگشایم و بیرون بروم، بازگشتی در کار نخواهد بود. چرا که رفتن از این‌جا خود بازگشتن است.

این‌جا اتاقی است در حاشیه‌ی خیابانی در گوشه‌ای دور افتاده از شهری در میان دشتی خشک و سوزان، اما پوشیده از گیاهانی تنک و بی‌حال که از دور شبیه تخته سنگ‌هایی هستند سینه‌سوخته و واداده در تابش تیز نور خورشید، با سایه‌هایی اندوهناک و بی‌تحرک، در معرض بادهایی سرد، اما حیات‌بخش و نوید دهنده؛ و از این‌رو شاید دروغ‌وعده و هتاک. چه سایه‌هایی! اگر شب بود می‌گریختم یا کله‌ام را بین زانوهایم می‌گرفتم و می‌گریستم. اما اکنون روز است. روزتر از آنی که خورشید برهانی روشن باشد میان آسمان. پس چگونه می‌توانم از این سایه‌ها چشم بردارم و به جایی دیگر بدوزم؟

سال‌ها پیش، قبل از اینکه به این‌جا بیایم، مردی بودم وارسته، خوش‌خلق، بذله‌گو؛ با چشمانی فراخ که از دور چون ستاره‌ی قطبی می‌درخشید و از نزدیک یاقوتی بود پیچیده در دستمالی ابریشمین، همچون هدیه‌ای ناقابل پیشکش به آقای فرماندار، به پاس تلاش بی‌دریغ‌اش. یا سوغاتیْ بیش از انتظار برای معشوقی چشم به‌راه که در ذهن خود عاشق را بارها برای بی‌ملاحظه‌گری‌اش سرزنش کرده است؛ و یا شاید مزد شست پهلوانی نامدار که از روی عادتی دیرینه رقیبان‌اش را بزدل خطاب می‌کند.‌ همه‌ی این‌ها تصاویری است از گذشته‌ام که شاید به‌طور اتفاقی در یک سریال عامه‌پسند تلویزیونی دیده‌ام. بازویی کشیده و استخوانی که تکیه‌گاه بدن بود با گردنی واداده، یا کمری قوزکرده و در خود فرورفته. ادامه‌ی خواندن

سربازهای الکل‌خار / آوات پوری

pdf دریافت نسخه آکروبات

ما سه نفر بودیم توی یک بار قدیمی با صندلی‌های کهنه و میزهای خسته و پیک‌های استوانه‌ایِ معمولی و ماست‌وخیارهای بی‌نمک و بی هیچ نمکی روی میز و الکلی‌های مهیجی که به هیچ وجه سردی و بی تفاوتی ما را نسبت به چیزهایی که می‌خوردیم و چیزهایی که می‌دیدیم و چیزهایی که برای هم تعریف نمی‌کردیم و پول‌هایی که قرض کرده بودیم تا فقط برای امشب و فرداشب بتوانیم مشروب بخوریم و مست کنیم و فراموش کنیم همه‌ی بدهکاری‌های‌مان را و کارهای‌مان و برنامه‌هایی که برای قمار داشتیم اما پولش را نداشتیم، درک نمی‌کردند. ما نشسته بودیم و به هم نگاه نمی‌کردیم و به پیک‌هایمان هم نگاه نمی‌کردیم و شاید جز در مواقع استثنایی حتا به دوروبرمان و هیجان‌هایِ خیالیِ دور و برمان هم نگاه نمی‌کردیم، چون شاید فقط کمی به اندازه‌ای بیش از حدِ کافی افسرده بودیم یا استرس داشتیم یا نمی‌دانستیم چطور بگوییم به هم که هیچ حسی به هم نداریم و شاید از هم متنفر هم هستیم و چی و چی. می‌گویم چی و چی برای اینکه ذهن‌تان را منحرف کنم از اینکه فکر کنید پیش خودتان، که یک نویسنده دارد برای‌تان چیزهایی را تعریف می‌کند. خیر قربان! این نیست. چون واقعیتش این است که طبق اعترافاتی که کرده‌ایم و به کسِ دیگری هم ابلاغش نکرده‌ایم، ما سه تا یک مشت مستِ بی‌خود و بی‌مصرف هستیم که بعضی‌مان آرزوی نویسنده‌شدن دارند و بعضی دیگرمان آرزوی برنده‌شدن و بعضی دیگر هم آرزوی باختن. یعنی چه؟ یعنی اینکه باید بیخیال شد و پناه برد به عضلاتی که فقط گاهی که شُل می‌شوند کمی آرام می‌گیرند، یا اگر نگیرند با ارجاع به ماهیچه‌های شلِ چشم و دور و برِ دماغ به آن یکی اشاره می‌کنند، که زود باش هِی! چیزی تعریف کن تا نزده‌ام دهنت را سرویس نکرده‌ام. و او که باهوش‌تر است از اینکه با سه پیک قدرِ تو مست شود و ماهیچه‌هایش شل شود شروع می‌کند به تعریف کردنِ داستانی که اگر چخوف زنده بود و سر یکی از میزهای کمی دورتر می‌نشست پا می‌شد با کمی تلوتلویِ بی‌خود به‌خاطر نیم‌ساعتی که قبل از ما پایش رسیده آنجا، می‌آمد جلو دو دستش را می‌گذاشت این‌وَر و آن‌وَرِ دو وَرِ صورتش و بعد از اینکه کمی زل می‌زد به چشم‌های بیچاره‌اش دو لبش را گرد می‌کرد و می‌گذاشت رو پیشانی‌ای که برای اولین بار توی تمام عمرش بوسیده می‌شد. ادامه‌ی خواندن

فاخته از قفس پرید! / هاوار ئاوات

تقدیم است به سعید نادری

pdf دریافت نسخه آکروبات

شۆرشمان سوورە دایە خەباتمان روونە دایە! سوورتر لە لێوانی تۆ روونتر لە چاوانی تۆ!

یک

سرم به قدری ول شده که انگار تنم ته‌نشین شده باشد تمام و کمال، توی نمکزار خشک و زخمیِ دریاچه‌ی لجن‌زارهای صادراتی به ژاپن، کلمبیا و قم، آس و پاس و دست‌خایه! متوجه عرضم هستید که! سه ماه و شش روز و هفت ساعت است که با او هم‌خانه هستم و هنوز حتا یک کلمه با هم هیچ حرفی نزده‌ایم، با او که سهل است با دیگر موجودات هم هیچ رابطه‌ای نداشته‌ایم، موجودات را هم که قلم بگیرید از سایر نباتات و حتا جامدات هم بریده‌ایم! در این حین خبرنگاری روبرویم ظاهر شده و کله‌ی گرد میکروفونش را گذاشته جلوی دهانم و می‌پرسد: «شما که از قبول قوای قابل قبول بوقلمون‌های قلعه‌ی پرزیدنت رویگردانید؛ بفرمایید نظرتان در مورد آینده‌ی قندیل چیست؟» ادامه‌ی خواندن

بروسکا / فرانتس کافکا

ترجمه‌ی زهرا پورعزیزی

pdf دریافت نسخه آکروبات

توضیح مترجم فرانسه

کافکا این متن کوتاه را احتمالا حدود سال‌های ۱۹۱۴-۱۹۱۵، روی برگه‌ی پاره‌ای از دفتر یادداشت‌اش («دفتر» ۱۰) نوشته است. در سال ۱۹۲۲ از پشت این برگه ـ که خط بلند اُریبی با قلم روی آن کشیده، برای دست‌نوشته‌ی قصر استفاده می‌کند. این قطعه سه بار منتشر شده: بار اول در سال ۱۹۶۲ توسط سِر ملکوم پِیزلی در قالب رساله‌ای در مورد دست‌نوشته‌های کافکا؛ بار دیگر، در سال ۲۰۰۷ توسط نشریه‌ی اِدیت که می‌خواست دست به تجربه‌ی کوچکی بزند (ارسال بی‌نشان برای چهار خواننده از ناشران که همه‌گی نظراتی را برای تصحیح [متن] پیشنهاد دادند). و سر آخر، توسط راینر اشتاخ زندگی‌نامه‌نویس، در کتابش این کافکاست؟ (فیشر، ۲۰۱۲) به تازگی بازنشر شده است. این [قطعه] را می‌توان به مثابه حاصل فروکاهش شکستاریِ[۱] جهانِ مولف‌اش خواند. متن به فرانسه [تا به حال] منتشر نشده است.

  ادامه‌ی خواندن

چرک / احمد پناهی پور

این داستان تقدیم است به الاهه و گیلاس

pdf دریافت نسخه آکروبات

خانم سین و آقای دال سه هفته است که همدیگر را ندیده‌اند. من به همه‌ی عصب‌های شما خاننده‌ی عزیز حق می‌دهم که با شنیدن این جمله در هیچ جهت و راستایی تحریک نشوند و صمیمانه با بی‌تفاوتی‌شان اظهار همدلی می­کنم. اما خوشبینم! خوشبینم، زیرا معتقدم در میان هر چند میلیون عصب عادی، سه یا چار تا عصب ماجراجو و خل‌‌و‌چل هستند که با شنیدن این جمله برق از هوش و حواس‌شان بپرد و با همان سرعت خارق‌العاده‌ی عصبی‌شان کلمه به کلمه عصب‌های دست این نویسنده‌ی ناچیز را روی کی‌بورد تعقیب ­کنند. آنها می‌خاهند مو را از ماست این ماجرای غم‌انگیز بکشند بیرون. پس سلام به شما ای سه چار عصب تیز و بز! باید اعتراف کنم که هم‌نشینی با شما چند عصب بازیگوش در من حسی از نوع افتخار و غرور را طوری تحریک می‌کند که ناچارم با اشتیاقی بی‌نهایت روی تک‌تک شما عصب‌های روانی را ببوسم و به تعریف ادامه‌ی ماجرا بپردازم. ادامه‌ی خواندن