بایگانی دسته: داستان

جنگجوی فناناپذیر / محمد مهدی نجفی

 دریافت نسخه آکروبات

نه رفتن از این در مقدّر است، نه ماندن و پا پس کشیدن از آنچه چشم به‌راهم دارد. مانده‌ام، نه! درمانده‌ام. ناگزیرم به رفتن. اما چه رفتنی؟ مگر نه اینکه رفتن از این‌جا برگشتنی است دلهره‌آور به‌درون آنچه دیرزمانی است بی‌هیچ چشم‌داشتی پشت این در گذاشته‌ام. رفتن از این‌جا به‌عقب چرخاندن کله است. چشم‌دوختن در حفره‌ای که خود به من چشم دوخته است. اگر بروم، اگر پا بیرون بگذارم از این در، اگر در بگشایم و بیرون بروم، بازگشتی در کار نخواهد بود. چرا که رفتن از این‌جا خود بازگشتن است.

این‌جا اتاقی است در حاشیه‌ی خیابانی در گوشه‌ای دور افتاده از شهری در میان دشتی خشک و سوزان، اما پوشیده از گیاهانی تنک و بی‌حال که از دور شبیه تخته سنگ‌هایی هستند سینه‌سوخته و واداده در تابش تیز نور خورشید، با سایه‌هایی اندوهناک و بی‌تحرک، در معرض بادهایی سرد، اما حیات‌بخش و نوید دهنده؛ و از این‌رو شاید دروغ‌وعده و هتاک. چه سایه‌هایی! اگر شب بود می‌گریختم یا کله‌ام را بین زانوهایم می‌گرفتم و می‌گریستم. اما اکنون روز است. روزتر از آنی که خورشید برهانی روشن باشد میان آسمان. پس چگونه می‌توانم از این سایه‌ها چشم بردارم و به جایی دیگر بدوزم؟

سال‌ها پیش، قبل از اینکه به این‌جا بیایم، مردی بودم وارسته، خوش‌خلق، بذله‌گو؛ با چشمانی فراخ که از دور چون ستاره‌ی قطبی می‌درخشید و از نزدیک یاقوتی بود پیچیده در دستمالی ابریشمین، همچون هدیه‌ای ناقابل پیشکش به آقای فرماندار، به پاس تلاش بی‌دریغ‌اش. یا سوغاتیْ بیش از انتظار برای معشوقی چشم به‌راه که در ذهن خود عاشق را بارها برای بی‌ملاحظه‌گری‌اش سرزنش کرده است؛ و یا شاید مزد شست پهلوانی نامدار که از روی عادتی دیرینه رقیبان‌اش را بزدل خطاب می‌کند.‌ همه‌ی این‌ها تصاویری است از گذشته‌ام که شاید به‌طور اتفاقی در یک سریال عامه‌پسند تلویزیونی دیده‌ام. بازویی کشیده و استخوانی که تکیه‌گاه بدن بود با گردنی واداده، یا کمری قوزکرده و در خود فرورفته. ادامه‌ی خواندن

سربازهای الکل‌خار / آوات پوری

pdf دریافت نسخه آکروبات

ما سه نفر بودیم توی یک بار قدیمی با صندلی‌های کهنه و میزهای خسته و پیک‌های استوانه‌ایِ معمولی و ماست‌وخیارهای بی‌نمک و بی هیچ نمکی روی میز و الکلی‌های مهیجی که به هیچ وجه سردی و بی تفاوتی ما را نسبت به چیزهایی که می‌خوردیم و چیزهایی که می‌دیدیم و چیزهایی که برای هم تعریف نمی‌کردیم و پول‌هایی که قرض کرده بودیم تا فقط برای امشب و فرداشب بتوانیم مشروب بخوریم و مست کنیم و فراموش کنیم همه‌ی بدهکاری‌های‌مان را و کارهای‌مان و برنامه‌هایی که برای قمار داشتیم اما پولش را نداشتیم، درک نمی‌کردند. ما نشسته بودیم و به هم نگاه نمی‌کردیم و به پیک‌هایمان هم نگاه نمی‌کردیم و شاید جز در مواقع استثنایی حتا به دوروبرمان و هیجان‌هایِ خیالیِ دور و برمان هم نگاه نمی‌کردیم، چون شاید فقط کمی به اندازه‌ای بیش از حدِ کافی افسرده بودیم یا استرس داشتیم یا نمی‌دانستیم چطور بگوییم به هم که هیچ حسی به هم نداریم و شاید از هم متنفر هم هستیم و چی و چی. می‌گویم چی و چی برای اینکه ذهن‌تان را منحرف کنم از اینکه فکر کنید پیش خودتان، که یک نویسنده دارد برای‌تان چیزهایی را تعریف می‌کند. خیر قربان! این نیست. چون واقعیتش این است که طبق اعترافاتی که کرده‌ایم و به کسِ دیگری هم ابلاغش نکرده‌ایم، ما سه تا یک مشت مستِ بی‌خود و بی‌مصرف هستیم که بعضی‌مان آرزوی نویسنده‌شدن دارند و بعضی دیگرمان آرزوی برنده‌شدن و بعضی دیگر هم آرزوی باختن. یعنی چه؟ یعنی اینکه باید بیخیال شد و پناه برد به عضلاتی که فقط گاهی که شُل می‌شوند کمی آرام می‌گیرند، یا اگر نگیرند با ارجاع به ماهیچه‌های شلِ چشم و دور و برِ دماغ به آن یکی اشاره می‌کنند، که زود باش هِی! چیزی تعریف کن تا نزده‌ام دهنت را سرویس نکرده‌ام. و او که باهوش‌تر است از اینکه با سه پیک قدرِ تو مست شود و ماهیچه‌هایش شل شود شروع می‌کند به تعریف کردنِ داستانی که اگر چخوف زنده بود و سر یکی از میزهای کمی دورتر می‌نشست پا می‌شد با کمی تلوتلویِ بی‌خود به‌خاطر نیم‌ساعتی که قبل از ما پایش رسیده آنجا، می‌آمد جلو دو دستش را می‌گذاشت این‌وَر و آن‌وَرِ دو وَرِ صورتش و بعد از اینکه کمی زل می‌زد به چشم‌های بیچاره‌اش دو لبش را گرد می‌کرد و می‌گذاشت رو پیشانی‌ای که برای اولین بار توی تمام عمرش بوسیده می‌شد. ادامه‌ی خواندن

فاخته از قفس پرید! / هاوار ئاوات

تقدیم است به سعید نادری

pdf دریافت نسخه آکروبات

شۆرشمان سوورە دایە خەباتمان روونە دایە! سوورتر لە لێوانی تۆ روونتر لە چاوانی تۆ!

یک

سرم به قدری ول شده که انگار تنم ته‌نشین شده باشد تمام و کمال، توی نمکزار خشک و زخمیِ دریاچه‌ی لجن‌زارهای صادراتی به ژاپن، کلمبیا و قم، آس و پاس و دست‌خایه! متوجه عرضم هستید که! سه ماه و شش روز و هفت ساعت است که با او هم‌خانه هستم و هنوز حتا یک کلمه با هم هیچ حرفی نزده‌ایم، با او که سهل است با دیگر موجودات هم هیچ رابطه‌ای نداشته‌ایم، موجودات را هم که قلم بگیرید از سایر نباتات و حتا جامدات هم بریده‌ایم! در این حین خبرنگاری روبرویم ظاهر شده و کله‌ی گرد میکروفونش را گذاشته جلوی دهانم و می‌پرسد: «شما که از قبول قوای قابل قبول بوقلمون‌های قلعه‌ی پرزیدنت رویگردانید؛ بفرمایید نظرتان در مورد آینده‌ی قندیل چیست؟» ادامه‌ی خواندن

بروسکا / فرانتس کافکا

ترجمه‌ی زهرا پورعزیزی

pdf دریافت نسخه آکروبات

توضیح مترجم فرانسه

کافکا این متن کوتاه را احتمالا حدود سال‌های ۱۹۱۴-۱۹۱۵، روی برگه‌ی پاره‌ای از دفتر یادداشت‌اش («دفتر» ۱۰) نوشته است. در سال ۱۹۲۲ از پشت این برگه ـ که خط بلند اُریبی با قلم روی آن کشیده، برای دست‌نوشته‌ی قصر استفاده می‌کند. این قطعه سه بار منتشر شده: بار اول در سال ۱۹۶۲ توسط سِر ملکوم پِیزلی در قالب رساله‌ای در مورد دست‌نوشته‌های کافکا؛ بار دیگر، در سال ۲۰۰۷ توسط نشریه‌ی اِدیت که می‌خواست دست به تجربه‌ی کوچکی بزند (ارسال بی‌نشان برای چهار خواننده از ناشران که همه‌گی نظراتی را برای تصحیح [متن] پیشنهاد دادند). و سر آخر، توسط راینر اشتاخ زندگی‌نامه‌نویس، در کتابش این کافکاست؟ (فیشر، ۲۰۱۲) به تازگی بازنشر شده است. این [قطعه] را می‌توان به مثابه حاصل فروکاهش شکستاریِ[۱] جهانِ مولف‌اش خواند. متن به فرانسه [تا به حال] منتشر نشده است.

  ادامه‌ی خواندن

چرک / احمد پناهی پور

این داستان تقدیم است به الاهه و گیلاس

pdf دریافت نسخه آکروبات

خانم سین و آقای دال سه هفته است که همدیگر را ندیده‌اند. من به همه‌ی عصب‌های شما خاننده‌ی عزیز حق می‌دهم که با شنیدن این جمله در هیچ جهت و راستایی تحریک نشوند و صمیمانه با بی‌تفاوتی‌شان اظهار همدلی می­کنم. اما خوشبینم! خوشبینم، زیرا معتقدم در میان هر چند میلیون عصب عادی، سه یا چار تا عصب ماجراجو و خل‌‌و‌چل هستند که با شنیدن این جمله برق از هوش و حواس‌شان بپرد و با همان سرعت خارق‌العاده‌ی عصبی‌شان کلمه به کلمه عصب‌های دست این نویسنده‌ی ناچیز را روی کی‌بورد تعقیب ­کنند. آنها می‌خاهند مو را از ماست این ماجرای غم‌انگیز بکشند بیرون. پس سلام به شما ای سه چار عصب تیز و بز! باید اعتراف کنم که هم‌نشینی با شما چند عصب بازیگوش در من حسی از نوع افتخار و غرور را طوری تحریک می‌کند که ناچارم با اشتیاقی بی‌نهایت روی تک‌تک شما عصب‌های روانی را ببوسم و به تعریف ادامه‌ی ماجرا بپردازم. ادامه‌ی خواندن

پا بــــــــ پا / داستانی از محمد کلاگر

 

pdf دریافت نسخه آکروبات

 

مشغول نقاشی روی سنگی صاف و صیقلی بودم. نمی‌دانم از کِی سنگ‌بازیچه ی هرروزه‌ی ناموزونِ بی‌نظیرِ من شده بود. دزدیده بودمش از دستان ظریف آنیســ ، ناگهان، با یک جست سریع، بی‌آنکه فرمانی از جایی ساطع شده باشد، و بی‌هیچ اراده‌ای. اینکه چطور توانستم مرتکب چنین چابکی‌ای شوم مرا هم به شک انداخته است. گاهی فکر میکنم آنیـسـ خاسته دستم بیاندازد، یا شاید دلش به حالم سوخته، یا چه میدانم؟ من که چیزی از آن لحظه به خاطر ندارم. در آن لحظه‌ی خودبخود و ناگهانی که اگر هزار بار دیگر هم تکرار می‌شد باز هم سنگ‌بازیچه را در دستانم و آن لبخند شیرینِ مرموز را روی لبان او می‌دیدم، می‌توانست هر اتفاقی افتاده باشد. ممکن بود آنیسـِ فرز و زیرک، آنیسـ ‌ای که سرعت بدنش نمونه ندارد، بنا به دلیلی نامعین، خودش سنگ را توی دستان من گذاشته باشد. بگذریم، وقتی خاطره‌ای نیست این فشارآوردن‌ها چه ا‍همیتی دارند، اینها همه‌اش نقاشی مرا به تعویق می‌اندازند. ادامه‌ی خواندن

غـش و ضعفــ

نشر الکترونیک مایند موتور

نویسندگان: آبرام کله­ گنده؛ آقای احمد پناهی­ پور؛ رُز رُز؛ دکتر؛ «ا.ا»؛ نارعلی؛ عیدعلی؛ سلیمون؛ یک شاعر مرده؛ جوان دست­فروش، ول­گرد، دزد، اعدامی، خابگرد، له و لورده؛ و …

pdf دریافت کتاب

چهار ساعت در شتیلا / ژان ژنه

ترجمه: مرتضی حیدری

در شتیلا، در صبرا، گوئیم (Goyim) گوئیم را قتلِ عام ‌کرد—این چه دخلی به ما دارد؟

-مناخم بگین (درکنست)۱

کشتار صبرا و شتیلا :: اثر ضیاء العزاوی

کشتار صبرا و شتیلا :: اثر ضیاء العزاوی

pdfدریافت نسخه آکروبات

  ادامه‌ی خواندن