بایگانی نویسنده: mind motor

پل‌های میانِ شاهرودی و براهنی / آوات پوری

pdf دریافت نسخه آکروبات

 

«در کدامین شبِ کهکشان

ستاره‌ای خاهد گفت

که من

جاده‌ی او نباشم؟»

 

 

یک)

رضا براهنی سه کتاب شعر اساسی دارد و در هر سه تای آنها هم در شعر فارسی به انقلابی عظیم دست زده است. اولی ظل‌الله که انقلابی رئالیستی‌ست علیه شعر سیاسیِ سمبولیسیتی چند هزار ساله‎‌ی ایران، دومی شعر بلند اسماعیل است که باز قیامی‌ست علیه شعرِ ناب و وارد کردن نثر در شعر و بنیان نهادنِ شعر منثور به تبعیت از آلن گینزبرگ، و آخری مجموعه‌ی خطاب به پروانه‌هاست که از طریق آن انقلابی دیگر در شعر فارسی را رقم زد و برای دو دهه به مانیفست شعر فارسی بدل شد، یعنی شعر زبانی. ادامه‌ی خواندن

درباره حیوانات / رُزی برایدوتی

ترجمه: بابک سلیمی زاده

دریافت نسخه آکروبات pdf

از میان دیگری‌هایی که سرحدات بیرونی انگاره‌ی سوژه را نشان می‌دهند، دیگریِ حیوانی، طبیعی یا ارگانیک به یک معنا برای تحلیل‌کردن دشوارترین است. شاید به این خاطر که کمتر آرامبخش و تسلی‌دهنده است، بخصوص از زمان داروین. نظریه‌ی دلوز در مورد «حیوان‌شدن» این قرابت ناآسوده [با حیوانات] را به‌میانجی برخی گفتمان‌های مسلط در مورد حیوانیت مورد توجه قرار می‌دهد: نظریه‌ی تکاملی و ژنتیک؛ روانکاوی؛ که مضمون «جانورِ درون» و سنّت دیرینه‌ی بازنمایی ادبی حیوانات را همزمان پرده‌برداری و انکار می‌کند. من نخست بر این مورد آخر تمرکز می‌کنم، و سپس بحث را به سمت دیگر، و برایندهای پیچیده‌تر می‌برم.

حیوانات در نظرگاه بورخس به سه دسته تقسیم می‌شوند: آنهایی که ما انسان‌ها می‌خوریم، آن‌ها که همراهشان تلویزیون تماشا می‌کنیم، و آن‌هایی که ازشان می‌ترسیم (وحشی، اگزوتیک، غیراهلی). این برشماریِ نابهنگام به وضوح بیانگرِ سطح بالایی از نزدیکی و قرابتِ زیسته‌ای است که مشخص‌کننده‌ی برهم‌کنش زن/مرد (Wo/man) با دیگری‌های ارگانیک و حیوانی است. پدیده‌ی پِت‌ها به خودی خود پیوند زن/مرد-حیوان را درون کلاسیک‌ترین پارامترهای روابط اودیپی محدود نگاه می‌دارد. در نتیجه مسئله‌ی دلوز این است که چگونه وارد رابطه‌ای حیوانی با حیوانات شویم- شیوه‌ای که شکارگران انجام می‌دهند و انسان‌شناسان خیر. یعنی چگونه رابطه‌ای خارج از قفس اودیپیِ مصرف‌کردنِ دیگربودگی برقرار کنیم؛ قفسی که آنها به طور تاریخی در آن حبس شده‌اند. ازینرو این پرسش که چگونه برهم‌کنش انسان-حیوان را قلمروزدایی، یا نومادیزه [ایلیاتی] کنیم به یک چالش بدل می‌شود. نه تنها این مسئله را دربرمی‌گیرد که چه میان زن/مرد و حیوان می‌گذرد، بلکه همچنین انگاره‌ی حیوان درون را شامل می‌شود. این شیوه‌ای است از تقدس‌زدایی از مفهوم طبیعتِ انسانی و زندگی‌ای که آن را جان می‌بخشد. ادامه‌ی خواندن

آنارشیسم و بوم‌شناسی / موری بوکچین

ترجمه: مرتضی حیدری

pdf دریافت نسخه آکروبات

یک جامعه‌ی آنارشیست، اکنون نه تنها به یک آرمانِ دور، بلکه به یک پیش‌شرط برای تمرینِ اصولِ زیست­بومی تبدیل شده است. پیامِ کلیدی زیست­بوم را اینچنین می‌توان صورت‌بندی کرد: اگر از تنوع عالمِ طبیعت بکاهیم، وحدت و کلیت آن را فرو کاهیده‌ایم؛ نیروهای پایدارساز و هماهنگ‌ساز را نابود کرده‌ایم؛ و بسیار مهم‌تر، در مسیر ِپیش‌رفتِ عالمِ طبیعت، یک پس‌رویِ مطلق باب کرده‌ایم که در نهایت ممکن است محیط زیست را به مکانی نامناسب برای شکل‌های پیشرفته‌ی حیات درآورد. پیام احیاگرِ زیستبوم را نیز اینچنین می‌توان صورت‌بندی کرد: اگر می‌خواهیم وحدت و پایایی ِعالم طبیعت به‌پیش رود، اگر می‌خواهیم هم‌آهنگش کنیم، باید تنوع را حفظ کنیم و آن را بالا ببریم. یقیناً تنوعِ صرف در خودش یک هدفِ تهی است. تنوع در طبیعت به‌شکلی خودجوش پدید می‌آید. ظرفیت‌های ظهور یک گونه‌ی جدید با جدیتِ اقلیمی‌اش آزموده می‌شود، با توانایی‌اش در کنترل شکارچی، و با ظرفیت برقراری و توسیع جایگاهش. با اینحال گونه‌ای که در گسترشِ جایگاهش در محیط زیست موفق می‌شود، موقعیت زیستبومی را به مثابه‌ی یک کل توسعه می‌دهد. به قول اریک گوتکیند[۱]، «محیط زیست را می‌گستراند»، هم برای خودش و هم برای گونه‌هایی که با آنها وارد رابطه‌ای متعادل می‌شود. ادامه‌ی خواندن

مجموعه نقاشی/ ماری آنا

خیابان شماره‌ ٢٣ / بختیار حمه‌سور

ترجمه: ژیار هومر

pdf دریافت نسخه آکروبات

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ام‌و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، به ورود اشاره می‌کند. وارد نمی‌شوی. می‌نشینی.

روزنامه را کنارت می‌گذاری. سیگاری روشن می‌کنی. مردی آن‌ور خیابان به ستونی تکیه داده و این‌ور را نگاه می‌کند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند می‌کند. کلاهت کمی به پشت لیز می‌خورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف می‌زند. سایه‌ی ساختمان روی خیابان افتاده ا‌ست. شخص پایین حرفی می‌زند، صدا توی هوا گم می‌شود. شخص بالا می‌گوید:

[۱]Halatı sıkı baǧla –

روی خیابان، سایه‌ای‌ آهسته-آهسته، پهلوی دیوار ساختمان راه می‌رود. گاهی به دیوار می‌خورد و گاهی ازش دور می‌شود.

سیگارت نصف شده‌ ا‌ست. دست بلند می‌کنی، خاکسترش روی کفش‌هایت می‌ریزد. پایت را تکان می‌دهی، می‌افتد. چراغ راهنماییِ آن‌سوی خیابان قرمز است. گاهی، مرد روی دهانش دست می‌گذارد و به این‌ور نگاه می‌کند. روزنامه را برمی‌داری، زیر عکس نوشته شده: «دلایل ابتدایی جدا شدن زن و مرد، مانند آن درزهای باریکی هستند که داخل دیوار می‌افتند…» ادامه‌ی خواندن

حشره‌شدن / رزی برایدوتی

ترجمه: بابک سلیمی زاده

pdf دریافت نسخه آکروبات

حشرات در فرهنگ اروپایی دارای تبارنامه‌ی قابل احترامی هستند و به لحاظ فرهنگی به دقت رمزگذاری شده‌اند. در بستر تاریخیِ پسا-هسته‌ای، آنها به نشانی از یک مجموعه‌ی همه‌گیر از ترس‌های نگرانی‌زا و اضطراب عمیق تبدیل شده‌اند. با اینحال پیش از آنکه به عنوان ابژه‌های هراس کالایی شوند، از یک رپرتوار غنی‌تر و متنوع‌تر بهره‌مند بوده‌اند. جهش‌های چندش‌آور؛ حشرات موذی که از گنداب پدیدار می‌شوند؛ موجودات جهنده؛ شاخکدارهایی که از دوره‌ی تکاملیِ پیشین باقی مانده‌اند؛ یکی از هفت آفت آخرالزمان یوحنای قدیس؛ علائم غضب خداوند همچون ملخ‌های انجیل؛ حشرات دربردارنده‌ی شماری از کردارهای حائز اهمیت سرگیجه آورند. به لحاظ ایجابی، از اسیپ تا دولافونتن تا فیلم‌های انیمیشن معاصر هالیوودی، مورچه‌ها الگوی اولیه‌ی روبوت‌های صنعتی یا کارگر سختکوش کارخانه هستند. آنها قادرند وزن بدن خودشان را تا پنجاه برابر بالا ببرند و در برابر حشره‌کش مقاوم‌اند و از چرخه‌های تولید نسل سریع برخوردارند. جیرجیرک‌ها می‌توانند لذت‌جویان تنبلی باشند که زیر آفتاب دراز می‌کشند، و با اینحال قدرت تخریب‌گر شگفت‌انگیزی دارند. توماس (۱۹۷۹) تخمین می‌زند که جیرجیرک‌ها می‌توانند به چگالی دوهزار متر مربع برسند، همچنین می‌توانند ده کیلومتر را در طول یک روز طی کنند و بدین‌ترتیب قادرند چیزی حدود چهارهزار تُن سبزه را ظرف بیست‌و‌چهار ساعت تخریب کنند. توماس همچنین با دقتی مانیایی اضافه می‌کند که پنج‌هزار گونه‌ی مختلف از حشرات وجود دارد. آنها با میانگین وزن دو و نیم میلی‌گرم حضور خود را بر روی زمین به رخ می‌کشند! هرچه باشد آنها برای بیش از سیصدمیلیون سال بر روی زمین زندگی کرده‌اند. زنبورها به لحاظ تاریخی مهندسان صنعتی کارکشته‌ای هستند. پلینی در تاریخ طبیعی‌اش آنها را به عنوان کارخانه‌های زندگی واقعی تحسین می‌کند. آنها عسل تولید می‌کنند. موم می‌سازند. هزار مقصود عملی را برآورده می‌کنند. آنها سخت کار می‌کنند، از رهبران‌شان پیروی می‌کنند و به سازمان حکومتی‌شان احترام می‌گذارند. به لحاظ جمعی مصمّم‌اند، اعضای آرمانیِ یک جامعه‌ی سیاسی‌اند، اگرچه، مانند مورچه‌ها، بیشتر گرایش به وسواسی‌بودن دارند. دریدا (۱۹۸۷) به استعاره‌ی زنبورها متوسل می‌شود تا نارضایتی خود از فمینیسمِ آکادمیک را ابراز کند و شیوه‌های باصطلاح منظم و اقتدارگرای اندیشیدنِ ما را محکوم نماید. زنبورها همچنین به همّت فردی باور دارند؛ داروی خودشان ـ پرپولیس ـ را تولید می‌کنند و کاملاً با محیط‌زیست خود همسازند. در زمستان استراحت می‌کنند و به بهترین نحو سازمان می‌یابند. دارای ذهن نظامیِ شگرفی هستند، اهل بیزنس اند و مهندس اند، پلینی را دست به سر می‌کنند، و دریدا را به مداقه‌ی بیشتر وامی‌دارند.

ادامه‌ی خواندن

پاتوق / آوات پوری

pdf دریافت نسخه آکروبات

چای‌خانه‌ها هر کدام عرف و هنجار خاص خودشان را دارند. اگرچه همه‌شان برای نمردن از گرسنگی و محتاج دستِ این و آن نشدن ساخته شده‌اند، اما خوب هر کدام‌شان به ضرورت مساحت خُردی از شهر را اشغال می‌کنند، یعنی که بخاهند یا نه مجبورند عرف‌ها و هنجار‌های محله‌ای که درش هستند را رعایت کنند. اگر توی یک محله دو یا چند چای‌خانه باشد، هر کدام پاتوقِ عده‌ای خاص شده‌اند که توش همه با اسم کوچک هم‌دیگر را صدا می‌زنند. منظورم از این صغراکبراچیدن‌ها این است که، توی این دست چای‌خانه‌ها کوچک‌ترین نشانه‌های غریبگی در نگاهِ اول شناخته می‌شود و با چشم‌غره و شک و با فاصله‌‌های معمول از یک غریبه ازش استقبال می‌شود. همین دیروز بود که مثلِ یک موش آب‌کشیده، در حالی که می‌دویدم و سرم را زیر بازوهایم قایم کرده بودم تا دانه‌های تگرگ کله‌م را  متلاشی نکنند و فورانِ شعرهای بی‌شمارِ توی تنم آب‌وهوای خوشِ شهری را متعفن و سمی نکنند، با کله پریدم توی یکی از همین چای‌خانه‌ها که توی عمرم بهش سر نزده بودم. همین که تو رفتم، ده دوازده نفری رو کردند بهم و با چشم‌شان شروع کردند برانداز کردنِ این غریبه‌ی خیس. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم شاید نیازی نبود به این تفصیل در موردِ خیسی و عجله و شعر و شهر و این چیزها وراجی می‌کردم برای اینکه توجه‌تان را به تعجب‌شان به خاطر ورودم جلب کنم، چون همان توضیحاتِ اولیه در موردِ این دست چای‌خانه‌ها برای پیش‌بینیِ تعجبِ آنها کافی بود. بعضی‌ منتقدین این پرگویی‌ها را می‌گذارند به حسابِ اینکه، نویسنده خنگ است و نمی‌تواند جز از ذهن و چشم و زبانِ الکنِ خودش به دنیا نگاه و آن را بیان کند، حتا نمی‌تواند قدمی این‌ور و آن‌ورترِ از خودش بردارد چون می‌ترسد گم شود، برای همین به همانِ ریتمِ کندِ ذهنِ ناسیالِ خودش بسنده می‌کند و زر می‌زند، هی زر می‌زند. آنقدری زر می‌زند که بوی گندِ زرهایش مخِ خاننده را مسموم و خاب‌آلود و بعد اشغال کند. راستش را بخاهید من با این منتقدین موافقم و لازم می‌دانم که محضِ رعایتِ شروط و تعهداتِ اخلاقیِ یک نویسنده‌ی کندذهن هم که شده از همین اول به پرگویی و وراجی‌ام اعتراف کنم و متذکر شوم که من هم یکی هستم مثلِ شما، از میانِ شما، تنها تفاوتم این است که زرهایم را به جای اینکه تعریف کنم آرایش می‌کنم و به جای اینکه بگویم می‌نویسم‌شان. بگذریم، همین‌که یکی از آن‌ها نبودم و هیچ‌کدام به اسمِ کوچک صدایم نمی‌زدند و با ورودم هیچکی جایِ بغلی‌اش را بهم تعارف نکرد برای‌شان کافی بود تا همه بفهمند با یک غریبه طرف‌اند. یک غریبه‌ی پرروی حرمت‌نگه‌ندار که اینطور خیس و شلخته پریده تو و حتا شعورِ سلام کردن هم ندارد، بلکه به جای سلام شروع کرده مالیدنِ کفِ کفش‌هایش به موزاییک‌های دمِ درِ ورودی و به جای لبخند و خایه‌مالی‌های خاصِ یک تازه‌وارد مدام و متصل گِل و جفتک به پشت می‌پراکند. ادامه‌ی خواندن

مجموعه نقاشی / ماری آنا

این نقاشی‌ها‌ بر اساس عکس‌هایی‌ از دو فیلم مستند از فرناند دلینی (Fernand Deligny) کشیده شده است به نام‌های‌ کوچکترین حرکات و این بچه، آنجا. این دو فیلم حاصل زندگی، تجربیات و نقشه‌نگاری‌های حرکت کودکان اوتیست (autism) توسط دلینی در اوایل دهه شصت است هنگامی که او با گروهی از کودکانِ درخودمانده به دور از موسسه‌های‌ مختلف در جنوب فرانسه زندگی می‌کردند.

فرناند دلینی روانشناس اجتماعی بود که در حوزه روانکاوی نیز فعالیت می‌کرد. او مخالف روش‌های کلاسیک درمانی و بیمارستانی کردن کودکان عقب‌مانده‌ و درخودمانده بود.

چاله‌های تودرتو / آوات پوری

 (این داستان تقدیم است به سونی که میلادش پژواکِ جیغ‌ترینِ رنگ‌هاست از توی کم‌سوترینِ پرتوها)

pdf دریافت نسخه آکروبات

 

رنگ‌ها را تنها توی تاریکی می‌توان دید، چپیدن توی اعماق شب و زل زدن به نقطه‌ای که تاریکی‌اش متمایزترست از تاریکی‌های دور و اطرافش. بعد از توی آن حفرکردنِ چاهی که بشود از تهش به خودت زل بزنی، اوه! «چه تاریکیِ زیبایی! از آنسو، تاریکی‌ی زیرِ خاک، چاهی زده‌ست که به چهره‌ی خودش می‌رسد»، خودش که بخشی از تاریکی‌ست، با این تفاوت که از آن فاصله نقطه‌ای تاریک شده و تاریکی‌اش هم طوری‌ست که کمی با تاریکی دور و اطرافش فرق دارد. تنها اینطور می‌شود به طیف‌های ریز و نزدیک به همی خیره شد که برای همه یکسان‌اند و با کلمه‌ی تنبلِ تاریکی صدایش می‌کنند. اما اگر این نقطه سرآغاز چشم تو چشم شدنِ دو جفت چشمی باشد که قرار است یکی‌شان آن یکی را در نابیناییِ مطلق فروبرَد چی؟ آیا باز هم این جنبشِ منشعبِ میان مرگ و زندگی را می‌شود با اسمِ تنبلِ تاریکی صدا کرد و تصور کنیم موجوداتی واقعی هستیم‌؟ با این اوصاف، بهتر است که از دلالت‌های زبانی و تفکیک‌های کلیشه‌ای رنگ‌‌ها با اسامی خاص دست کشید و به نقطه‌ی تاریکی خیره شد که آنورش حالاحالاها  ناپیداست. البته نه برای او، شرایط برای او طور دیگری‌ست. او که کارش خلق رنگ‌ها روی بوم‌های تاریک است، زل‌زدنِ به این نقطه، زل زدن به ته چاهی‌ست که ازش یک جفت چشمِ قرمز به جفت چشمش زل زده‌اند. دو چشمی که از روی پشتِ گردنِ یک غول سبز شده‌‌اند و طوری به او زل زده‌‌اند که می‌تواند دو چشمش را از توی آن دید بزند و گیج شود که با کدام دو جفت از چشم‌ها به آن یکی جفت خیره شده است؟ ادامه‌ی خواندن