بایگانی نویسنده: مایندموتور

مجموعه طراحی های مجتبی حق جو: درهم آمیزی

برای بزرگ شدن تصاویر، روی آن ها کلیک کنید.

 

دیالکتیک تاریخ / لوئی آلتوسر

ترجمه: بابک سلیمی زاده

آزادی مردم را راهبری می کند / اوژن دلاکروا/ 1830

آزادی مردم را
راهبری می کند / اوژن دلاکروا/ ۱۸۳۰

توضیح: متنی که در اینجا ارائه می شود، بخشی از کتاب «سیاست و تاریخ» نوشته ی لوئی آلتوسر است که سعی می کنم به مرور آن را بطور کامل ترجمه نمایم. بدایع نظری آلتوسر در مورد فلسفه سیاسی، در این فصل او را به خوانشی ژرف در باب تمامیتِ طبیعت-اصل حکومت ها و رابطه ی آن با تاریخ در اندیشه ی منتسکیو می رساند. در خوانش آلتوسر از «روح القوانین»، همان روش بی بدیل او را شاهدیم که خود «رویت پذیرکردن امور رویت ناپذیرِ» یک متن می نامید. آلتوسر فلسفه را یک پراتیک نظری قلمداد می کرد. امید که ترجمه و خواندن آن نیز چنین باشد.

دانلود نسخه PDF

  ادامه‌ی خواندن

نوشتن، همواره نوشتن / هلن سیکسو

cixousترجمه سارا خادمی

دانلود نسخه PDF

من الجزایر را ترک گفتم. من پاره ای از الجزایر هستم. هنوز هم پاره ای از الجزایر هستم. من در الجزایر حبس گشته ام، با مردگانی که به لبه‌ی خاطراتم چنگ انداخته اند. با بیشمار ناشناختگان مرده‌ی الجزایری. با تن پدرم که به خاک بازگشت، به خاک شمال آفریقا. پدر من از وهران[۱]، بسیار باستانی و کاملاً آفریقایی‌تر از من بود، و بی شک بسیار بومی‌تر از آنچه ما زمانی که وی زنده بود می‌پنداشتیم.

ادامه‌ی خواندن

داستان بدون عنوان / باربد جزنی

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

هر چه قدر هم در مورد مرزهای اتاقی که در آن سکنی گزیده‌ای حساسیت به خرج دهی باز هم گاهی اوقات انگیزه‌هایی موجب میشود تا به این مرزها خیانت شود و در راستای همین انگیزه‌ها ورود افرادی به داخل اتاق توجیه می‌گردد. می‌توان قضیه را اینطور شروع کرد که در حال ماساژ دادن انگشت‌های پاهایم بودم و چرک چند روزه‌ی بین آن‌ها را که در اثر عرق کردن پدید آمده بود با کمک انگشت شست دست راست و انگشت سبابه‌ی دست راستم بیرون می‌آوردم و آن را ورز می‌دادم و سپس به امید اینکه دیگر هیچ وقت آن را نمی‌بینم روی فرش ولش می‌دادم؛ چون به نظر من هیچ منظره‌ای دلسرد کننده‌تر از دیدن چرک لای انگشتان پا و یا اساساً هر ماده‌ی نرم و لزجی که روی فرش ول داده شده باشد نیست. ادامه‌ی خواندن

بابک سلیمی زاده :: درآمدی بر پرونده‌های آینده‌ی حلقه‌ی فکری: تولید دانش، ثروت، و جنسیت در ایران

هدف مقاله ی زیر توضیح اهداف ما در انتخاب موضوع پرونده های آینده و شرح نقطه نگاهی است که به این موضوعات و مسائل پیرامون آن داریم. در عین حال این «درآمد» به منزله ی دعوتی است از تمام کسانی که با ایده ی این پرونده ها احساس اشتراک و همراهی دارند و مایلند به هر شکلی در این طرح شرکت نمایند. ( – صفحه ی ویژه حلقه فکری –  mindmotor[at]gmail[dot]com – )

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

مقدمه

۱
اجازه می خواهم در ابتدا این درس بزرگ مارکس را بیاد آورم که نظریه در بستر یک مبارزه تکوین می یابد. این گزاره ی به ظاهر ساده را چگونه می توان فهمید؟ دست کم در مورد خود مارکس، «تحول فکری مارکس جوان» که آلتوسر توضیح می دهد به خوبی گویای این نکته است که تفکر وی عبارت از یک «فرایند» بوده است. گذار از «انسان» ازخودبیگانه به شکل گیری پرولتاریا به مثابه سوژه، گذار از نقد فوئرباخی به هگل در دستنوشته ها تا تحلیل صورت بندی های اجتماعی در سرمایه و گروندریسه، اینها تنها چند نمونه از پیش روی فرایند تفکر او به سطوحی بالاتر در پیوند با سیلان های اجتماعی و بستر مبارزه طبقاتی است. این گذارها هیچکدام در کتابخانه اتفاق نیافتاده، در وسط خیابان نیز به وی الهام نشده است. بل مرز میان ایندو را درنوردیده و پیوند سیلان های میل اجتماعی با سیلان تفکر را قابل طرح کرده است. فیلسوفان مارکسیست با طرحِ «سه منبع» صرفاً به این نکته بسنده نمی کنند که ریشه ی عروج تفکر وی در فلسفه ی آلمانی، اقتصاد سیاسی انگلیسی، و سوسیالیزم فرانسوی خلاصه شده است. بل به خوبی متذکر شده اند که این سه عنصرِ تئوریک به یک زمینه ی عملی، به تاریخ مادی، سیاسی، و اجتماعی قابل ارجاع می باشند. این تحول بزرگ در فلسفه که توسط وی بنیان گذاشته شد قابل بازگشت نیست، بلکه خود همواره بازگشته است و کسانی را که گمان می کردند اکنون می توان به چیز دیگری پرداخت و گذشته را پشت سرگذاشت، بیش از پیش به خود مشغول کرده است. نگریستن به مارکسیسم همچون یک فرایند نظری (و نه مجموعه ای از احکام صلب) همواره این تفکر را از درغلتیدن به ورطه ی جزمیات متافیزیکی نجات داده است؛ و به نظر می رسد امروز نیز این پرسش دشوار پیش روی ماست که این «فرایند» را چگونه می توان فهمید، و سیلان های تفکر با سیلان میل اجتماعی چه پیوندی دارد؟ ادامه‌ی خواندن

دکه‌ی سیگار فروشی / شعری از فرناندو پسوا

ترجمه‌ی جلال سلیمی

برای مهدی

pdf دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف

چیزی نیستم
چیزی نخواهم شد
نمی‌خواهم چیزی بشوم.
با این همه تمام رویاهای جهان در من است.
پنجره‌های اتاقم:
اتاق یکی از آن میلیون‌ها نفری که کسی چیزی درباره‌اش نمی‌داند
(گیرم که دانستند، چه چیزی دستگیرشان می‌شود؟)
شما
به راز خیابانی باز می‌شوید که مردم پیوسته در آن در آمد و شدند،
خیابانی خالی از هر وهم و گمان،
واقعی و مسلم، ناباورانه واقعی، ناآگاهانه مسلم،
با اسراری که زیر سنگ‌ها و هستی‌ها در جریان است،
با مرگی که دیوارها را مرطوب و موی آدم‌ها را سفید می‌سازد،
با تقدیری که در کار راندن واگن هر چیزی است در جاده‌ی نیستی. ادامه‌ی خواندن

ایستگاه پنجم / داستانی از بهمن محمدی

دریافت نسخه آکروبات

هدفون توی گوش‌، داخلِ محفظه‌ی گنده‌یِ قرمز رنگِ فلزی‌ای هستم که اسم‌اش را اتوبوس گذاشته‌اند. سرِ پام و گیر کرده‌ام وسطِ ازدحامی که سرِپاهای اغلب بی‌سر و پا درست کرده‌اند. سخت است جابه‌جا شدن. یک موسیقی‌ِ خوب توی سرم می‌کوبد. برای این‌که توی بردنِ نامِ برگزیده‌هایم تبعیض نشود، ترجیح می‌دهم اسم‌اش را نبرم. مردان سیبیلو تصاویری‌اند که مجبورم منطبق‌شان کنم با موسیقی.
مردی که جلویم ایستاده به یک جایی، کنار سرم، زل زده است. اسم‌اش را ” هاما ” می‌گذارم تا مجبور نباشم مرد صدای‌اش کنم. گاز و ترمزِ اتوبوس رقص موزونی به اندام‌اش می‌اندازد که انگار، دارد از موسیقی بیرون می‌آید. عدسیِ چشمِ هاما تکان‌تکانِِ ظریفی می‌خورَد. از اضطراب است. او متوجهِ نگاه خیره‌ی من شده، نگاه‌ام را از روی‌اش می دزدم تا بیش‌تر از این آزارش ندهم. دارم پایین را نگاه می‌کنم و شک ندارم که مرا زیرِ نظر دارد. شلوارش را زیاد بالا کشیده و ناخواسته نظرم را به نزدیکیِ کمربندش جلب می‌کند. تردید ندارم که متوجهِ جهتِ نگاهِ من شده اما، با مقداری سوء‌تفاهم. چون‌ پایش، از زانو، کمی حرکت دارد و دست چپ‌اش را، که محکم به دورِ دسته‌ی یک کیفِ چرمیِ قهوه‌ای پیچیده، به جلوی کمربندش می‌برد.
نزدیک ایستگاه پنجم است. می‌خواهم از هاما بگذرم تا پیاده شوم. رو به در می‌کند و مانع می شود. می‌خواهد بگوید خودش هم در این ایستگاه پیاده می‌شود. رفتارش قدری زننده است. اما مرا ناراحت نمی‌کند.
ایستگاه پنجم. اتوبوس می‌ایستد. در باز می‌شود. هاما بیرون می‌پرد، و به دنبال‌اش جمعیتِ هولناکِ مردانی که به سمتِ در یورش برده‌اند. کمی صبر می‌کنم تا سیبیلوها رد شوند. دستی به سیبیل‌ام می‌کشم و راه می‌افتم پشتِ سرِ شلوغی. کم‌کم جمعیت به این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف پراکنده می‌شوند و فقط هاما می‌ماند. چند دقیقه‌ای هم‌مسیریم. یک لحظه‌ بر می‌گردد و به من نگاهی می‌اندازد، اما تند روی‌اش را می‌چرخاند. این‌کار را سریع انجام می‌دهد. شاید به خیال‌اش این‌طوری متوجه نشوم که مرا دیده است.
چند دقیقه‌ای‌ست به هاما عادت کرده‌ام. باسنِ بزرگ‌اش، از پشتِ شلوار جین آبی، توی چشم می‌زند. نه این‌که تمایلاتِ خاصی در میان باشد. تنها رابطه‌ای عاطفی بین مغزم با اطراف کمربندش به‌وجود آمده است. همچنان به راه‌اش ادامه می‌دهد و کم‌کم از پیاده‌رو به سمت چپ منحرف می‌شود. مسیرمان از هم جدا شده، چند قدمی دور می شود. شاید دیگر نبینم‌اش. آرام‌آرام از جلوی چشم‌هایم محو می‌شود و توی هاله‌ی غلیظی از دودِ اگزوز فرو می‌رود.

زمستان ۸۷

مسکّن / داستانی از ساموئل بکت

 

 

ترجمه ی پیمان چهرازی

دریافت نسخه آکروبات

 

 

نمی دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نودسالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهیاش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنیهایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخوردهایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. از آنجا که امشب هراسانتر از آنم که، در انتظار لخته های سرخِ قلب، تکههایی در دیوارهی رودهی بزرگ، تا قتل بطئیِ پایانی در کاسهی سرم، حملهی نهایی به آخرین ستونهای استوار، و خوابیدن با اجساد، به صدای پوسیدنم گوش کنم. پس برای خودم قصهای می گویم، سعی می کنم و برای خودم قصهی دیگری می گویم، تا سعی کنم و خودم را آرام کنم. و اینجاست که حس می کنم پیرم، پیر، حتّا پیرتر از روزی که افتادم، کمک خواستم، و رسید. ممکن است بعد از مرگم با این داستان به زندگی برگردم؟ نه، به من نمی آید بعد از مرگم به زندگی برگردم. […] دریافت متن کامل داستان